دختر صاحبخانه قسمت ۷۶ از ۳۴۵۱۱ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱
76
دختر صاحبخانه
هوی...
مثل گاو توی
پیاده رو ندو!
مامان!
عاه
مامان...
مامان!
جانی؟
فکر کردم خودتُ
کشتی... مثل دیوونه‌ها
تا اینجا دویدم
خیلی احمقم
رفته بودی
داروخونه؟
واقعاً میخواستی
خودکشی کنی؟
با اون کاری که
جلوی پسرت انجام دادی...
میخواستی مثل یه مادر
بی مسئولیت جون خودتُ بگیری؟
تو لیاقت نداری بمیری
باید...
زنده بمونی
زنده بمونی و
با حس گناه
زندگی کنی!
اگه واقعاً
دوست داری
بمیری...
پس هر سه تامون
با هم میمیریم!
وگرنه...
حق مردن نداری!
این عصبانیت
رو میبینی...
فکر کردی من
بدون مامانم میتونم
خوب باشم!؟
بگو ببینم
میخوای بمیری؟
چون من قبل از
تو خودمُ میکشم!
جانی...
هیچی برای
گفتن ندارم
معذرت میخوام
اشتباه کردم!
فرقی هم میکنه؟
هان!
این حرفی بود
که اونموقع زدم، ولی...
خیلی خوشحال بودم
مامانم زنده‌ست
مامان...
مامانت...
معذرت میخواد جانی
نمیخواستم تا وقتی که
میمیره ببخشمش ولی...
عاااه
نتونستم حتی یه لحظه
نبودنشُ تصور کنم
آه...
خیلی ازش متنفر
و عصبانی بودم...
آااااه
چرا اونکارو کردی؟!
چرا؟!
هر چی بشه
اون مادرمه!
میخوام همه
چی رو بدونم
آقای یو راست میگفت
بابا زنشو گاییده، آره؟
هی احمق...
این تاوان
کار پدرته، فهمیدی؟
فکر کردی
اون زن منُ
نکرده!؟
فاک... این چند
روز گذشته که نبودم
چی شد!؟
ابی داره
سخت کار
میکنه
رئیس!!
میدونستم کارت
خوبه ابی
قشنگ دراومد
سمبل
المپیکه؟
آره رییس
راستی، بلدی
پورتره بکشی؟
پورتره؟
واااو ... عالی شده
پیکاسوی
کی بودی تو!؟
حالا خونه‌م
بینظیر شده!
مرسی
باز دوباره فردا
نری تو خیابون
دیوارا رو نقاشی کنی
یه کار فول تایم
به عنوان نقاش بهت میدم
واقعاً!؟
بیلبردای تئاتر
خیلی بزرگن
باید این شکلی باشن
ساده و کوچیک
و زیبا
ابی
واقعاً با استعدادی
مرسی خانوم
عشقم! امروز
تولدته، مگه نه؟
هدیه‌ی تولدت
یه پورتره‌ست
ابی میکشه!
میتونی؟
مفتی نیست
نگران نباش
هرچقدر پولش
بشه میدم!
دوماه کرایه
ازت نمیگیرم
چطوره؟
چی؟
دو ماه؟
عزیزم، جانی رو بیدار میکنی!
آروم باش
اونم مثل توئه
وقتی بخوابه توپم
بیدارش نمیکنه
نمیخوام وسط
سکس بیدا شه!
پس چرا داری
تلمبه میزنی؟
دو ماه چقدر میشه؟
دیگه نقاش شدی!
کافیه تو بهم
باور داشته باشی عشقم
چرا اینقدر ممه‌هامُ
میخوری؟ یکم واسه
جانی بذار!
جانی هشت سالشه
دیگه هر چقدر خورده
براش بسه
حالا اینا
مال منن!
راستی...
این روزا شورتاتُ نمیدزدن!؟
میگن یه منحرف راه افتاده تو
حیاط مردم شورت
زنا رو میدزده!
شورت؟
خب...
فکر نکنم
ادامه دارد...
پایان

قسمت 76 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 77

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دختر صاحبخانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت