دختر صاحبخانه قسمت ۳۱۷ از ۳۴۵۱۵ صفحه
مهمان · آخرین قسمت امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵
قسمت 317
فکر نکنم حرفی باشه
که بخوای بشنوی ولی...
میخواد انگشتاتُ قطع کنه
و بعدش خودشُ تسلیم
پلیس کنه
فکر کنم با خودش
فکر کرده اگه تسلیم پلیس
شه کلیسای ما رو هم
میتونه بگا بده
جدی!؟
اون زنیکه رو بیارین پیشم
باید هر چه زودتر چشم
معجزه‌گر رو مال خودمون کنیم
باشه
وقتی چشم معجزه‌گر
وارد شه
خیلی زود دست
معجزه‌گر از یاد مردم میره
میفهمی که چی میگم؟
بعدش...
میتونی بی سر و صدا
به حساب پسر آقای آن برسی
دختر صاحبخانه
سه هفته قبل
درست همون موقع که
دالهو تو شکم خرسا بود
برگشتم خونه
بعد از اون اتفاقا
روح و جسمم خیلی
خسته بود
برای اولین بار بود که
بدنم شدیداً درد میکرد
پس رفتم اتاقم
و فقط خوابیدم
مامان ، این روزنامه‌ی
نیازمندی‌ها نیست!؟
کسایی که دنبال کارن
میخوننش
آره، درسته
چرا تو داری
میخونیش؟ دنبال
شغل دیگه‌ای میگردی؟
من باید پول پیش خرید
آپارتمانی که قراره بهش
اسباب کشی کنیم رو جور کنم
کلی وسیله هم باید بخرم
حالا که دیگه نمیتونم
توی شرکت بیمه کار کنم
باید فوراً یه شغل دیگه
پیدا کنم
ها؟ چرا؟
تو که همین
حالاشم یه شغل داری
مدیر مالی دارلا یو
یعنی این یه
شغل محسوب نمیشه؟
اجاره‌ها رو جمع میکنی
با مستاجرا سر و کله میزنی
کلی کاره
درضمن، چه آپارتمانی؟
کی گفته باید از اینجا بری؟
از امروز اینجا
خونه‌ی خودته
چیز بزرگی نیست
من میدمش به تو
فقط کنار من
زندگی کن آجوما
یعنی مامان
اینجوری شد که
به زندگی توی همون
خونه ادامه دادیم
و در همون زمان
یه نفر به دارلا
زنگ زد تا باهاش
حرف بزنه
عینکی، نری فروشگاه جینسگ
برو فروشگاه هیوندای
یدفعه یادم اومد
لباسای خوشگلی داشت
باشه! میریم
فروشگاه هیوندای
هی عینکی، چون
پارتنرت کنارت نشسته
جوگیر نشی یه دستی
رانندگی کنی
روزی که ببینم یه
دستی رانندگی میکنی
اخراجت میکنم
مراقبم دارلا
رقت انگیزی
تو برده‌ی دارلا شدی
و اون شخص
مینی بود
کل دوران مدرسه
مینی با دارلا رابطه‌ی
پرتنشی داشت
ولی نشستن اون با
دارلا توی ماشین یه
دلیل مشخص داشت
سه روز قبل
میدونی وقتی به
مینی گفتم ساعتی
۶ هزار وون بهم میدی
خیلی شوکه شده بود
جدی؟
آره، نمیدونم حسودیش
شده بود یا چی
کتکم میزد و داد میزد
که باید استعفا بدم
ولی چند روز پیش
مست کرد و گفت که
فقط حسودیش شده
حتی میگفت میخواد
گواهینامه بگیره و
شغلمُ ازم بدزده
تو کافه‌ای که کار میکنه
پیرمردا همش انگشتش میکنن
حتماً اونجا حس بدی داره
دلیلش اینه که
شبیه جنده‌هاست... اگه یکم
متانت داشت کسی اینکارو
باهاش نمیکرد، درسته؟
اون جنده توی
دبیرستان خیلی سر
به سرم میذاشت
شاید بتونم استخدامش
کنم و برده‌ی شخصی
خودم کنمش
عینکی، به مینی
بگو بهش ساعتی
۷ هزار تا میدم
۷ هزار وون!؟
چی!؟ میخوای
خدمتکار اون
جنده شم؟
نه
من شوفرشم و تو
هم میشی مدیر برنامه‌ش
مدیر برنامه!؟
جنده فکر کرده
بازیگره!؟
کاری نداره که
لباساشُ میشوری
ماساژش میدی
ناخوناشُ لاک میزنی
از این کارا دیگه
کسشر نگو
تنها کاری که براش
میکنم چاک دادن کصشه
این کارایی که گفتی
کارای یه مدیر نیست
کارای یه خدمتکاره
به اون جنده بگو
کص ننه‌ت
گفت ساعتی
۷ هزار وون بهت
حقوق میده
چی!؟
۷... ۷هزار وون!؟
و اینگونه شد که
مینی تسلیم شد
با اینکه بهش گفتن مدیر برنامه
ولی درواقع خدمتکار
شخصی دارلا شده بود
و درست زمانیکه
دارلا از به زانو درآوردن
مینی احساس خوشحالی
میکرد...
دوباره حس بازی
کردن نقش ملکه توی
وجودش شعله‌ور میشد
با اینکه چهار برابر
حقوق یه خدمتکار به
مینی پول میداد ولی
ارزششُ داشت
بیا اینجا مینی
دنبالش راه افتادم
حالا مثل سگ خونگیش
باهام رفتار میکنه
میخوای اون انگشتتُ
ببرم و فرو کنم تو
کون گنده‌ت!؟
امتحانش کن
چی!؟
بد نیست
مال خودت، هدیه من به تو
چی!؟ این خیلی گرونه!
مگه نه دارلا؟
من دارلا یو هستم
قیمتش برام مهم نیست
من اینُ بهت هدیه دادم
تا کدورتای بینمون از بین بره
پس جنده بازی درنیار
و قبولش کن
اگه همین اول زیادی
بهش سخت بگیرم
کارشُ ول میکنه
پس باید آروم
آروم بپذمش
حالا که توی فروشگاه
لویی ویتونیم یه کیفم
برات بخریم
لویی ویتون!؟
مرسی
دارلا...
مینی اونقدر برده‌ی
پول بود که خیلی سریع
جنده‌ی وفادار دارلا شد
دالسو
و دالهو...
من کشتمشون
من برادراتُ کشتم
کار من بود
دارلا چون میترسید
جانی ترکش کنه جلوش
طوری رفتار میکرد که انگار
نه انگار برادراشُ کشته
ولی وقتی تنها بود
خیلی استرس میگرفت
و ناراحت میشد
حرفاش واقعیت
داشت!؟
گفت من دالسو
و دالهو رو کشتم
اصل داستان چیه!؟
جانی همه‌ی داستانُ
راجبه مرگ دالسو و
دالهو براش تعریف
کرده بود
ولی همون شب به
رییس چو زنگ زد و
ازش خواست داستان
جانی رو تایید کنه
چی!؟ حرومزاده
به من گفت چیزی
بهت نگم
ولی خودش اومده
همه چی رو بهت گفته
میدونستم همچین
اتفاقی میفته
با اینکه هر شب
کیرشُ ساک زدم و گذاشتم
خواهر اون حرومزاده ها رو بکنه
بازم خشمش خالی نشد
جنده، ببین
چی داره میگه
چقدر بهش وفاداره
رییس چو اونا رو کشته
چرا هی میگی من
کشتمش!؟
جانی احمق!
چرا اینقدر دلش میخواد
بیفته زندان!؟
مهم نیست چقدر
آشغال بودن...
نمیتونم بهشون
فکر نکنم
فاک... این
چه کثافتیه
عهعهعه
هیهییههی
ههیهیهی
تمام خانواده‌م مُردن
الان دیگه یه
بچه یتیمم مامان
عیعهیهعی
عهعههعیعی
دارلا
بهم دست نزن
جنده...
تو...
به جانی نمیگی
داشتم گریه میکردم
فهمیدی؟
اگه بفهمه فقط از
خونه پرتت نمیکنم بیرون
خودم گنگستر استخدام میکنم
و کار ناتموم دالهو رو
تموم میکنم!
فهمیدی؟
بعد از نابود شدن
تمام مردای خونواده‌ی یو...
جانی یک هفته
از اتاقش بیرون نیومد
دارلا سعی میکرد
از حقیقت دوری کنه
و اینکارو با تحقیر
مینی انجام میداد
یه هفته بعدش جانی
بالاخره از اتاقش
بیرون اومد
و همون موقع یه نفر
دیگه اومد دیدن دارلا
هیومین جانگ
چه سوپرایزی
میدونستم میاد
میبینی مینی وقتی بهم
نگاه میکنه چشماش چجوری
برق میزنه جنده خانوم
میدونی چرا این خواهر
جنده‌تُ با لباسای برند
دارم خفه میکنم؟
این فقط یه
طعمه‌ست
اینجوری میتونم
جفتتونُ به دست بیارم
ولی ماجرا همین نبود
دارلا یه خواسته‌ی
غیر معقول داشت
به خودتون
بستگی داره
میخواین تا آخرعمر
کنار من کار کنین
و از حقوق و مزایای خوب
بهره مند شین و لباسای
لاکچری بپوشین
یا تو بدبختی
زندگی کنین
۲۵۰۰ وون بهتون حقوق بدن
و پیرمردا دستمالیتون کنن
ولی همش به این
بستگی داره که چی
بهم میدین
یه شرط مهم دارم
چی؟ چه
شرطی دارلا؟
یه اتاق خالی دارم
که قبلاً هانای جنده
اونجا زندگی میکرد
با عینکی سه تایی
اونجا زندگی کنین
یعنی جنده‌ی
عینکی شین
Sarrast.com
پایان

قسمت 317 تمام شد

این آخرین قسمتی بود که امروز بدون حساب می‌تونستی بخونی برای قسمت بعد فقط یه حساب بساز؛ کمتر از یک دقیقه و بدون هیچ هزینه‌ای. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 318

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دختر صاحبخانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت