قسمت 241
مطمئناً که هر
چیزی یه بهایی داره
من تنها فرزندی هستم
که کاملاً درکت میکنم
پس چیزی که از
همه بیشتر میخوای
رو بهت میدم
آفرین
چی هست حالا؟
مادر جانی!
کاری میکنم
یه بار دیگه
باهاش بخوابی!
دختر صاحبخانه
دالهو یه نفر دیگه
هم بود که میخواست
ازش انتقام بگیره
برادرش دالسو
چطور جرات کردی!
طلاق!!
تو باعث
تحقیر خونوادمی!
طلاق؟
طلاق؟!
آاخ
کی گفته میخوام
طلاقت بدم جنده؟
آخ!
مثل جندهها
میری به این و
اون کص میدی
الانم فکر میکنی
حق داری طلاق بگیری؟
اونم نه با هرکسی
با مستاجرت؟
میدونی چقدر باعث
تحقیر خانوادهت شدی؟
به این آسونیا
عصبانیتماز بین نمیره
طلاق؟ به
گور میبری!
عاع
توخونه زندانیت میکنم
و تا آخر عمر تنبیهت میکنم
آااخ
هی، بیا بریم
جلوشُ بگیریم
دیگه نمیتونم
تحمل کنم
نمیتونست مادرشُ بخاطر
خیانتش ببخشه ولی...
میترسید پدرش اونقدر
مادرشُ بزنه که بمیره
بخاطر خیانت
خودش اینجوری شده
من دخالت نمیکنم
چی؟!
داره میمیره!
راستش، اون دیگه
مادرم نیست
از بابا هم خوشمنمیاد
ولی میتونم درکش کنم
ولی آخه...
اونشب، با اینکه
بدجور مادرشُ کتک زده بود
دالسو هیچکاری نکرد
شِت!
دالهو
داداشی
بسه
آخ!
دالهو بدون کمک برادرش
رفت سراغ پدرش و
هولش داد رو زمین
هرچند برای اینکه
بتونه بعداً از پدرش
انتقام بگیره ...
گمشو
نمیخوام
ببینمت
لطفاً
منُ ببخش
مجبور بود
تظاهر کنه پشیمونه
و از اون به بعد...
حس کینه نه
فقط نسبت به
پدرش بلکه به
برادرشم پیدا کرد
چند سال بعد...
اتفاقی افتاد که این
حس کینه و انتقام به
اوج خودش رسید
ببخشید که اینُ
بهت میگم ولی...
الان خوشحالترم
بالاخره از شر
پدرت راحت میشم
دیگه کتک نمیخورم
بخاطر استرس زیادی
که پدرش به مادرش
تحمیل کرده بود سرطان گرفت
وقتی که فهمیدن
اونقدر دیر شده بود
که نمیشد براش کاری کرد
انگار بهش گفته
بودن تو تنهایی بمیر
هاکیون یو، زنش که در
بستر مرگ بود رو فرستاد
یه بیمارستان اون سر شهر
به بچههاشم گفته
بود حق ندارن نه
بهش زنگ بزنن نه
برن دیدنش
فکر نکنین
اون مادرتونه
بیخیالش شین
اگه برین دیدنش
میدونین که از ارث
محروم میشین
اگه پدرت بفهمه
میای اینجا تو دردسر میفتی
دیگه نیا
مطمئنم ازم متنفری
پس چرا میای دیدنم؟
چیکار کنم؟
به هرحال
مادرمی
اون تنها
مادرمونه!
فکر میکنین
منم خوشم میاد
منم نمیتونم ببخشمش
ولی وقت زیادی
براش نمونده
دارلا هم میخواد
ببینتش
بیا بریم دیدنش
بابا نمیفهمه
مامان خیلی
دلتنگ ماست
به زودی میمیره
حداقل بذارین آخرین
آرزوش برآورده شه
نمیخوام
زن بی شرم و حیا
با چه حقی میخواد
ما رو ببینه؟
اگه میخوای
میتونی تنهایی بری
من به بابا
چیزی نمیگم
دارلا، تو میخوای
ببینیش؟
حالا که ۱۵ سالت شده
باید حقیقتُ بدونی
اگه بفهمی با کی
به بابا خیانت کرده
دیگه دلت نمیخواد
ببینیش
دست پدر جانی تو
کارخونه قطع نشده
وقتی داشت با
مامان به بابا خیانت
میکرد گیر افتاد
بابا هم داد
دستشُ قطع کنن
دیگه نمیخوای
ببینیش، مگه نه؟
هی!
جانی، دوست
عزیزت
باباش با مادرت
رابطه داشته
این واقعیت
داره داداش؟
آره
اول میخواست
پدر جانی رو بکشه
ولی جلوی خودشُ گرفت
اگه بخاطر سونیون
نونا نبود، خودم میکشتمش
چیزی که خیلی بیشتر
از خیانت مامانم ناراحتم میکنه...
اینه که اون حرومی
زن به این خوشگلی داشته
و بهش خیانت کرده
چطور میتونی
همچین شوهر
نمک نشناسی باشی!
بعد از اینکه دارلا
حقیقت رو فهمید
نخواست مادرشُ ببینه
عااع
عه
دالهو تنها کسی بود
که لحظهی مرگ کنارش بود
هااع
مامان
یه نفر که از
اعضای خانواده نبود
هع هع هع
مخفیانه به دالهو
گفته بود بیمارستان کجاست
و تو لحظهی مرگ کنار دالهو بود
اون شخص چانبا بود
دلش به حال دالهو میسوخت
تنها کسی که میخواست کنار
مادرش باشه
اینجوری بود که با
هم صمیمی شدن
نه
مامان
و هنوزم با
هم در ارتباطن
توی مراسم
تدفین...
مامان جون!
مامان!
مامان!
وقتی مادرش مرد
فهمید خواهرش دارلا
بدجور براش اشک میریزه
ولی برادرش دالسو
اصلن ناراحت نبود
مامان!
و...
وای خدا
چقدر زود
ترکم کردی
چرا تنهام
گذاشتی؟
من چجوری
زندگی کنم؟
وقتی نمایشی که
پدرش راه انداخته
بود رو تماشا میکرد
تنفرش هزار برابر شد
شیطان
ملعون!
چی!؟
کاری میکنی بازم
مال من شه؟
هاهاها
کی میدونست تو
بهتر از همه خواستهی
پدرتُ میدونی؟
به ارثی که بقیه
قراره بگیرن حسودیت شده
و غرورتُ کنار گذاشتی؟
میدونم بعد از اون
کاری که کردی برات
سخته این حرفا رو بزنی
دوست دارم بدونم
چجوری میخوای همچین
زن قوی ای رو برام
بیاری
ببینیم چی میکنی
شاید واقعاً تونستی
شایدم من دستکم گرفتمت؟
یه پسر خوب میدونه
پدرش چی نیاز داره!
آفرین، خوب
تحقیق کردی
باشه
حالا برو به
دالسو بگو بیاد
انتظار
زیادی ازت ندارم
ولی اگه بتونی
واقعاً برام بیاریش
قول میدم بیشترین
ارث به تو برسه
باشه بابا
هی، بابا
میخواد ببینتت
چی میگفت
پیرمرد!؟
بگو تا بدونم
چی باید بگم
ازت میپرسه
چیمیتونی بهش بدی
تا بیشترین
سهمُ بهت بده
باشه
اینکه کاری نداره
تو چی
پیشنهاد دادی؟
مادر جانی رو
چی؟
چی داری میگی؟
دالسو
چرا نمیای؟
ارث نمیخوای؟
نه!
ببخشید... بابا
دارم میام
بعداً به
حسابت میرسم
دارم میام تو
مادر جانی همیشه
نقطه ضعفت بوده
اگه ارثشُ میخوای
باید مادر جانی رو
براش ببری برادر!
من هیچ حس
بدی بهت ندارم دارلا
میدونم جانی
برات چقدر مهمه
از بچگی میدیدمتون
کاملاً درکت میکنم
شما تقصیری ندارین
همش تقصیر والدینمونه
مخصوصاً اون پدر
شیطان صفتمون
من نه از تو
نه از جانی
کینهای به دل ندارم
دارلا، ببخشید
من دلم یه حال جانی میسوزه
و میفهمم چه حسی داره
حتی اینکه دنبال انتقامه
تشویقشم میکنم
چه انتظاری
میشد داشت؟
دست پدرش قطع شد
مادرشُ جلوی چشمم گایید
اونم با
هانا خوابید
با اینکه میدونست
پیرمرد چقدر دوست
داره
تو رو کرد
و...
همزمان...
هاا...
هااع
هاع
عاشقشم
آع
جانی...میدونستی؟
هاا...
هااا...
از عمد ازش
دوری کردم
بعد از اینکه با
اون پیرمرد خوابیدم
سکس با تو...
هااع
مثل رفتن
به بهشته!
عاااع
هااا...
حتی داجون
معشوقهی پیرمردم
گایید
واقعاً پسر
فوقالعاده ایه
مهم نیست چیکار
میکنه، همیشه
موفق میشه
برای تو هم مهم نیست
دوست دخترش باشی
یا معشوقهش
تو این شرایط
اون تنها کسیه که
میتونی بهش تکیه کنی
جامی مال توئه
منم میخوام ازت
مراقبت کنم
ولی دیگه نمیتونم
از انتقام گرفتنش
حمایت کنم
ببخشید ولی به
جانی نیاز دارم
مامانشم
همینطور
نمیخوام بهش
سخت بگیرم
ولی...
چارهای نیست
انتقام من از
انتقام جانی مهمتره
ادامه دارد...