دختر صاحبخانه قسمت ۱۷۷ از ۳۴۵۱۶ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶
قسمت177
کجا میریم
مدیر؟
میخوام با یه
نفر آشنات کنم!
وقتی رسیدیم
خودت میبینی
دختر صاحبخانه
این خانوم خوشگله کیه؟
اولین باره که
با یه نفر دیگه
میای اینجا، نه؟
درسته، به عنوان
مدیر معمولاً تنها
کار میکنم
خانوم جانگ
به رییس سلام کنین
باشه!
سلام رییس
من سونیونگ جانگم
سونیونگ جانگ
این خانوم یکی از
اعضای شرکته که از
این به بعد کارای شما
رو انجام میده
هر کمکی لازم داشتین
به سونیونگ زنگ بزنین
از حالا سونیونگ
به جای من به شما
رسیدگی میکنه
هر کمکی لازم داشتین
میتونین باهاش تماس بگیرین
همونقدر که به من
اعتماد دارین میتونین
به ایشونم اعتماد کنین
زن قابل اعتماد
و زرنگیه
باعث افتخاره
با شما کار کنم
آقا، مطمئنین
اینجوری مشکلی برای
خودتون پیش نمیاد؟
چی؟
فقط با سپردن کارای دوشین الکتریک
و صنایع‌غذایی داوون به تو
قراره برام مشکل پیش بیاد؟
از اعتمادتون
خیلی ممنونم...
ولی این دوتا شرکت
جاهایی هستن که شما
خودتون شخصاً بهشون
رسیدگی میکردین!
فکر کنم کارمندای
شرکت پشت سرمون
حرف بزنن
شاید به این همه لطف
و توجهی که به من دارین
حسودی کنن؟
نگران نباش
اگه نتونی روی حرفای
پشت سرت چشماتُ ببندی
نمیتونی فروشنده‌ی خوبی بشی
فهمیدم آقا
چی!؟
چیکار کردی؟
کدوم شرکتا رو
دادی به سونیونگ؟
لطفاً صداتُ بیار پایین!
حتی وقتی مدیر شدی
هم بازم اون دوتا شرکت
رو خودت مدیریت میکردی
یهویی چی شد؟
میخوام فروش رو
کنار بذارم و روی مدیر
بودن تمرکز کنم
حس کردم سونیونگ
شخص مناسبی واسه
اینکاره
دوست دارم بهش
یه فرصت واسه
شکوفایی بدم
لطفاً بهم اعتماد کن
و دیگه سوال نپرس
دوشین الکتریک
و صنایع غذایی داوون!
هر کدوم از این شرکتا
ماهیانه میلیونها وون
پول درمیارن
اونقدر شرکتای بزرگی هستن
که مدیر هنوزم خودش بهشون
رسیدگی میکرد
چرا به منی که
هیچ تجربه‌ای ندارم
سپردشون؟
چی شده که
یدفه اینقدر بهم
اعتماد پیدا کرده؟
نباید خوشحال باشم
این مثل یه زهر شیرینه
کارمندای شرکت
پشت سرش حرف
درمیارن
هرکاری میکنم
تا موفق شم!
نکنه بخاطر حرفاییه
که تو مستی بهش زدم؟
دلش به حالم
سوخته؟
اگه اینجوری باشه
من نباید...
آه...
شاید فکر میکنه که
دوران دبیرستان بهترین
نقطه‌ی زندگیش بوده که
مثل ملکه‌ها رفتار میکرد
واسه همین دورش ننداخته
و رو دیوار آویزونش کرده
منُ یاد
گذشته انداخت
تو روز فارق‌التحصیلی
لباسامُ رو پشت بوم
خونه به نشانه‌ی اعتراض
سوزوندم
ولی واسه دارلا
یه معنای دیگه داره
بوی تن دارلا...
بعد از اینکه رنگ موهاشُ
عوض کرد، خیلی حریص شدم
اون یونیفرمُ با دستای
خودت میندازیشون دور!
چیکار میکنی دیوونه!؟
نمیبینی
دارم دستشویی میکنم
داری چه
غلطی میکنی؟
آاایی!
نکن! تازه
دستشویی کردم!
هنوز نشستمش جانی!
نشستمش!
هااا...
اینجوری
بیشتر دوست دارم
منحرف!
آه آه!
لعنتی، من هنوز
روی توالت نشستم!
ببین بخاطرت چیکار
میکنم جانی!
خوشت نمیاد؟
میخوای ادامه ندم؟
نه، ادامه بده!
اگه بکشی بیرون
میکشمت!
امروز...
باید چیکار کنم
بگی عاشقمی؟
اولش اونقدر به غرورش بر
خورده بود که گریه کرد
ولی الان مثل
یه غذای توی منو
منتظره تا ازش لذت ببره
این یونیفرمُ به
هیچ وجه دور
نمیندازم
اگه هرچند وقت بپوشمش
اعتماد بنفسم میره بالا
امروز..‌
اگه قول بدی یونیفرم
دبیرستانتُ دور بندازی...
بهت میگم
عاشقتم
چی!؟
ادامه دارد...
پایان

قسمت 177 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 178

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دختر صاحبخانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت