دختر صاحبخانه قسمت ۲۸ از ۳۴۵۳۴ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴
الان!؟
امروز وقتش نیست!
دختر صاحبخانه
چیه؟
خخخخخ
میخوای الان
دعوا کنی؟
نه...
نه؟
پس چی؟
دارلا همه چی
رو به من گفت
چی؟
من فقط...
اومدم ازت
عذرخواهی کنم
چی؟
حتی اگه با
هم دوست باشیم
میدونم کاری که
با دارلا کردم اشتباه بود
مخصوصاً که میدونستم
دوست پسر داره
میتونی هرچقدر
میخوای منُ بزنی
من واقعاً
متاسفم
مهم نیست چقدر؟
هرچقدر میخوای
منُ بزن!
هرچقدر؟
اونجوری که
میمیری!
میخوای بیفتم
گوشه‌ی زندون!؟
دارلا گفته بیای
عذرخواهی کنی؟
نه!
الکی وقتتُ
هدر نده!
پسفردا با هم
میجنگیم
اونموقع جوری میزنمت
که نتونی پاشی
کاری میکنم التماسم
کنی که بس کنم
اگه نمیخوای الان دعوا کنی
بکش کنار
من نمیخوام
باهات دعوا کنم!
دلیلی ندارم!
فقط میخواستم
ازت عذرخواهی کنم
هووووو
کتک خوردنت
شرایط دارلا رو عوض نمیکنه
گفتی نمیخوای
با من دعوا کنی؟
تو حق
انتخاب نداری
دخترا میخوان دارلا
رو صد دلار بفروشن به پسرا!
اوهو اوهو!
ولی به عقیده‌ی من
دارلا خیلی مغروره پس
نمیتونیم حتی به اندازه‌ی
یوجین ازش پول درآریم!
تو تنها کسی هستی
که میتونی جلوی این اتفاق
رو بگیری و مانع از این شی
که لنگاشُ واسه 10 دلار جلوی
هر پسری بده بالا!
البته اگه بتونی
منُ شکست بدی!
حالا چی؟ میخوای
باهام دعوا کنی؟
اگه نمیخوای دعوا کنی
سر راهم نیا، اعصابم
خورد میشه میزنم
لهت میکنم
پس فردا میفرستم
دنبالت... پس تا اون
موقع صدات درنیاد
من وتو داشتیم
تو محل مسخره
بازی در میاوردیم
یادته جلوی خونه
ممه‌هامُ لمس کردی؟
ازش عکس گرفتن
تائه اون عینکی رو
مجبور کرد ازمون عکس بگیره!
همه‌ی این اتفاقا
بخاطر اینه که تو
برام مهمی!
بخاطر اینکه برام
مهمی داشت بهم
تجاوز گروهی میشد
و تو باهام
اینجوری رفتار میکنی؟
میدونی من
چقدر ترسیدم؟
باید میذاشتم
بهم تجاوز کنن؟
ولی هانا این کارشه!
پول میگیره و سکس
میکنه!
کار بدیه که
به یه فاحشه
پول بدم تا به
جای من سکس کنه؟
من یه دانش‌آموزم؟
انتظار داشتی تو این
سن بهم تجاوز گروهی شه؟
آقا... امروز
حالم خوب نیست
میشه زودتر برم؟
باشه... معلومه
خوب نیستی
از این پسره خوشم میاد
هم نقاشیش خوبه، هم
خیلی مهربونه
صورتش چی شده؟
احتمالاً یه زورگوی
ترسناکه!
من عادت ندارم از
دانش‌آموزا راجبه زندگی
شخصیشون بپرسم...
ولی بنظر میاد روزای
سختی رو میگذرونه
من بهت باور دارم جانی!
از نقاشیت معلومه
خیلی استعداد داری!
مراقب باش به
دستت آسیب نزنی
نباید دعوا کنی!
باشه آقا
چیه؟ داری
کلاستُ
میپیچونی؟
یه حسی بهم میگفت
امروز باید برم سر کار!
حالا فهمیدم
واسه چی بود!
نمیپیچونم!
فقط زودتر میرم خونه
حالم خوب نیست!
ها!
مگه نگفتی
امروز مرخصی داری؟
آره، تو خونه
حوصله‌م سر
رفته بود
بیا
مرسی
بخاطر اتفاقات دیروز
کلاستُ پیچوندی؟
نه...
فهمیدم بچه!!
هانا با
من لاس نمیزد
ولی...
از دیشب
که منُ بوسیده
بیشتر لمسم میکنه
داری میری
سر کار، نه؟
منم باید برم
میری خونه!؟
نه، مامانم امروز
خونه‌ست!
نمیخوای مامانت
اینجوری ببینتت؟
پس کجا میری؟
جایی داری بری؟
این جاش میمونه!
میرم شهربازی و
یکم وقت میگذرونم
بعدشم تا آخرشب تو
پارک میمونم
اگه با این قیافه
بری شهربازی
یه دور دیگه
کتک میخوری!
با من بیا!
چی؟ با تو؟
وایسا هانا!
اصلن اجازه دارم
باهات بیام اونجا؟
این اولین باری بود
که وارد یه بار میشدم
هان؟
چی؟!
هانا...
هانا! چرا یه بچه
رو آوردی اینجا؟
این دختره حتماً از
ما پیرمردا خسته شده!
آروم باشین!
این داداش کوچیکمه!
اومده شهر منُ ببینه!
بفرمایید
بستنی
صورتشُ
دیدین، ها؟
تو مدرسه دعواش شده
میبرمش تو اتاق
تنبیهش کنم!
قدش بلنده
گفت از شهر خودشون اومده؟
لباسش که شبیه بچه‌های
مدرسه‌ی پایین خیابونه!
آخه امروز، روز تعطیلش
بود... چرا اومده سرکار!
اون روز هانا منُ برد
اتاق پیشخدمتا
خوشت اومد؟
آره
خوبه!
کارم عالیه
نه؟
آره!
سرحال اومدی؟
آره
میتونم کصشُ
حس کنم!
دارم دیوونه
میشم!
کاشکی میشد
زمان همینجا
متوقف شه!
هانا، این پنکه
باد گرم میزنه
باید یه پنکه
تازه بخری
منم به خانوم گفتم
ولی گفت نه!
گفت نمیتونه از
پس هزینه‌ش بربیاد!
هانا فهمید که باید با
قویترین بچه‌ی مدرسه دعوا کنم!
میخواست من برنده شم و عدالت
رو اجرا کنم، واسه همین بهم ماساژ داد!
خیلی خسته
شدم! دیگه بسه!
مرسی هانا
نوازش...
پشتت خیلی بزرگه
مثل تخت خوابه
خیلی حال میده!
جانی...
بله!؟
شق کردی؟
چی!؟
آره... ببخشید
نمیخواد عذرخواهی کنی...
این اولین بارت نیست که!
دیروزم شق
کرده بودی!
رو زمین دراز
کشیدی درد نمیکنه؟
برگرد جانی!
نگاه نمیکنم!
باشه...
یکم درد میکنه!
اوووف... سینه‌هاتم
خیلی پهنه...!
صدای قلبتُ
میشنوم، خیلی خوبه!
کیرتُ چون رو زمین فشار
دادی درد میکنه
حالا که به کصم
فشارش میدی درد
نمیکنه، نه؟
آره... حق داری
هه
هه
ولی الان بیشتر
شق کردم... پس
بیشتر درد میکنه!
پس...
میخوای حالتُ
بهتر کنم؟
ادامه دارد...
پایان

قسمت 28 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 29

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دختر صاحبخانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت