قسمت 74
این داستان بر مبنای
واقعیت میباشد
درست یا غلط
ترجمه اختصاصی سرراست
🐺 Geralt 🐺
خواهر کوچیکم دوباره
خوابید
ممه های نرم و بزرگش
از پشت بهم میخورد
تا الان خیلی
متوجهش نشده بودم
ولی...
از اون شب...
انگاری عقلمو
از دست داده بودم
چون...
همه چیزش
از نفس هاش
تا تپش قلبش
داشت منو روانی میکرد...
کیرم اروم داشت
بزرگ و بزرگتر میشد
به جایی رسیدم
که تحملش غیرممکن بود
در نهایت
چرخیدم به طرف خواهرم
ممم
وقتی رومو سمتش
کردم...
دیدن لب های کوچیک
و صورتیش...
خیلی وسوسه کننده بود
قلبم داشت منفجر
میشد
یه عالمه حس
مختلف توی ذهنم بود
نمیدونستم درسته که اینارو
نسبت به خواهرم داشته باشم؟!
ولی توی اون لحظه
فکر کردن به خواهرم خیلی هیجان انگیز بود
و در نهایت...
بوسیدمش
انتظارشو نداشتم
ولی...
تا لبامون بهم خورد
دهنش باز شد و ...
عااح
زبونش وارد
دهن من شد
همینطوری
بدون یه کلمه حرف...
شروع کردیم به بوسیدن هم
اوضاع هات و هات تر
میشد...
و تا تهش رفتیم
عاایی
عاااه
وااایی
شت...
خیس خیسهههه