این اثر شامل داستانهایی از
تجربههای «واقعی» آشنایان نویسنده،
خوانندگان ناشناس، و غیره است.
درست یا غلط
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
🐺GERALT🐺
و اینطوری شاممون
شروع شد.
چون اون چیز رو
داخل خودم داشتم...
...قطعاً اولش حس
عجیبی داشتم...
عزیزم، چرا غذا نمیخوری؟
حالت بد شده؟
...اما هرچی زمان
میگذشت...
ها؟ نه! من خوبم،
بابا. دارم غذا
میخورم، ببین!
...من واقعاً بهش
عادت کردم.
وای خدای
من!
این خیلی خوبه!
راستش تقریباً فراموش
کردم که اون داخل من بود.
اما بعد، بعد از اینکه
یه مدتی غذا خوردیم...
عااه!
و بعد خیلی گستاخانه...
...دوستپسر احمقم یهو اون
ویبراتور لعنتی رو روشن کرد!
با پوزخند بهم
نگاه میکرد...!
شوکه شده بودم.
و معمولاً، این شدت لرزش
واقعاً کاری با من نمیکرد...
...اما چون جلوی
پدر و مادرم بودیم...
چی شده،
عزیزم؟ غذاش طعم
عجیبی داره؟
ها؟ اوه، نه،
نه. خوبه!
...خیلی بیشتر
...هیجان انگیز بود...؟
من فقط خیلی شدیدتر از
همیشه حسش میکردم، و بدنم
حساستر واکنش نشون میداد.
ای احمق! عقلت
رو از دست دادی؟!
خاموشش کن!
مطمئن نیستم که
اون میفهمید من چه
وضعیتی دارم یا نه...
و چون از قبل هم خیلی
شدیدتر از همیشه
بود، شدت بیشترش...
...اما فقط شدت ویبراتور
رو بیشتر میکرد.
عاااح!
...باعث میشد که
عرق سرد بکنم.
و حدس میزنم خانوادهام
میتونستن من رو ببینن که به
وضوح جمع میشم و میلرزم...
یونی؟ حالت
خوبه؟
...پس مدام میپرسیدن
که حالم خوبه یا نه و
یه چشم به من داشتن.
چ-چی؟ آ-آره!
من خوبم!
چرا امروز
اینقدر عجیبی؟
م-من نیستم! هاعع!
من کاملاً خوبم...
کمکم داشت همهجا
آب کسم میریخت...
...و دیگه نمیتونستم حالات
صورتم رو کنترل کنم.
واقعاً فکر میکردم دارم
عقلم رو از دست میدم.
اما دوستپسر خنگم
متوقف نشد. در واقع...
...اون واقعاً دست به کار شد
و تا آخرین درجه زیادش کرد!
من حتی تو یه روز عادی هم طاقت
این سطح از شدت رو ندارم، پس
تصور کن اون شب چه حسی داشت.
عاااححح...هاععع...
عاااه...وایسااا
هاععع!
واقعا به اوج رسیده بودم.
ادامه دارد....