قسمت103
این اثر شامل تجربیات
واقعی نویسنده ، آشنایان
و دوستان او میباشد.
درست یا غلط؟
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
🐺Geralt🐺
منظورم اینه من زدم
تو خال درسته؟ هاها.
اگه مشروب بالای ۵۰۰
هزار وون بفروشیم ده
درصدش به ما میرسه.
و این مرد یه مشروب
میلیو وونی سفارش داد.
واقعا میخوای
ماکالان بخورین؟
اره...
با تشکر از اون آقا من
توی یه شب بالای صد
هزار وون در اوردم
حرف زدن
راجبش سادست.
وقتی همچین مشتری ای میاد
مطمئن میشیم که خدمات خوب
و منظمی براش در نظر گرفته بشه.
اوه میدونی شبیه
کی هستی؟ یه
بازیگر معروف...
خیلی
خوشتیپی!
هاها! مرسی.
ولی لازم نیست
انقد خست
کار بکنی.
من میخوام تنها از
مشروبم لذت ببرم.
این مشتری
رویاهای منه.
واقعا ازم نمیخواد
کاری براش بکنم...
بزنیم به سلامتی؟
اگه نمیخوای
میتونی نخوری.
اوه نه! بزنیم
به سلامتی!
مجبورم نکرد
نوشیدنی بخورم...
به آرومی نشسته
و از نوشیدنیش
لذت میبره.
و حتی به نظر
پیر میاد...
از نوشیدنی
لذت بردم.
بازم میام.
اون واقعا خوشتیپ
و خوش لباسه.
و بدون هیچ مشکلی
پرداخت کرد.
نمیتونم صبر کنم!
اینم رسیدتون!
واقعا خوش
گذشت امیدوارم
بازم اینجا ببینمتون.
میدونی، حس میکنم
ازش خوشم اومده
به هر حال ، دو هفته
بعد از اون شب...
اون مرد برگشت...
عه اومدی!
آره، هوس یه نوشیدنی کرده
بودم، پس یه سر اومدم.
میخواید ماکالانی
که از دفعه قبل
مونده رو بیارم؟
و بعد...
نه میخوام یه چیز
متفاوت امتحان کنم...
یاماکازی داری؟
بازم یه بطری
گرون سفارش داد!
وای... اون موقع بود که فهمیدم
این یارو واقعاً یه چیز دیگهست.
نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم
و کاملاً بهش خیره شده بودم.
من به «ملکهی تقلب کردن
در نوشیدن» معروفم...
بهتر نیست یکم
آرومتر بنوشید؟ خیلی
سریع مینوشید...
میدونم! ولی
امروز خیلی خوب
میره پایین!
ولی اون شب واقعا
خودمو شناختم...
مطمئن نیستم چون میترسیدم لو
برم و مشتری پولدارم رو از دست
بدم مشروب میخوردم، یا چون
واقعاً ازش خوشم اومده بود...
ولی از اونجایی که داشتم
واقعا مینوشیدم سرم
داشت تکون میخورد...
اوه! من
دانشجو ام!
یه دانشگاهی
توی شینچون .
میدونی کجاست؟
اوه فهمیدم پس
برای همین حس یه
دانشجو رو بهم میدی
دیگه حرفای شخصی
رو تموم کردیم
از چیزی که فکر میکردم
هیجان انگیزتر بود
هرچی بیشتر
حرف میزدیم...
فهمیدم که
در زندگی، جهت
مهمتر از سرعته.
همیشه وقتی داری
جلو میری، حواست
به جایی که داری
میری باشه.
همینطور بیشتر حس میکردم
اون کسیه که میتونیم
چیزای زیادی ازش یاد بگیرم...
حرفای
دانایی.
جهت مهمتر
از سرعته.
شاید به همین خاطر
هست که خیلیا عاشق
آدمای بزرگسال میشن نه؟
به هر حال ما داشتیم
زمان خوشی رو
میگذروندیم پیش هم.
بعد از اون، هر چند وقت یه بار
سر میزد و کمکم مشتری ثابت
شد. فکر کنم حدوداً سه ماه بعد...
...اون خیلی
با احتیاط...
آخر هفته
بیکاری...؟
همین آخر هفته؟
منو بیرون دعوت کرد...
اون تا حالا دهها میلیون وون تو
بار ما خرج کرده بود، و با توجه به
شناختی که تا حالا ازش داشتم،
به نظر نمیرسید آدم بدی باشه.
داشتم فکر میکردم چه اتفاق
بدی ممکنه بیوفته؟ و با
درخواستش موافقت کردم.
و یهو شوک شدم! یه
لیموزین لاکچری اومد دنبالم!
سلام، من دستیار اجرایی
رئیس هیئت مدیره هستم.
من شما رو تا مقصد
همراهی میکنم.
ها؟
انگار از تو فیلم
در اومده بود!