این اثر شامل داستانهایی از
تجربههای «واقعی» آشنایان نویسنده،
خوانندگان ناشناس، و غیره است.
درست یا غلط
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
🐺Geralt🐺
یک وجد و شعف
خالص بود.
بارون نمنم
شروع شده بود...
...و همونطور که رطوبت
بیرون بالا میرفت...
...هوا داخل هم
سنگینتر میشد، اگه
میدونی چی میگم.
اههه!
شگفت انگیزه...
اوممم!
اون خیلی خجالتی
به نظر میاد...
اومم!
اههه!
...تمام تلاشش رو میکرد
که نالههاش رو نگه داره.
اما دیدن این صحنه،
هیجانش رو حتی
بیشتر کرد، میدونی؟
خب، دیدن اینکه انقدر تلاش میکنه
جلوی نالههاش رو بگیره، فقط منو
وسوسه میکرد که بیشتر بهش
فشار بیارم و کاری کنم جیغ بکشه.
پس، در تلاشم برای
شنیدن نالههاش...
عاااه!
عاااحح!
...هر کاری از دستم
برمیومد انجام دادم.
و معلوم شد که
گوشهاش نقطه ضعفشه.
پس، من...
...آروم لاله گوشش رو
گاز گرفتم و مکیدم.
هااعع! آههه! خیلی
حس عجیبی داره!
و باورت میشه؟ همون
لحظه که این کار رو کردم،
یه گریه انفجاری کرد.
قیافهاش تو
اون لحظه...
هااعع!
عااحح!
ما ساعاتی غرق در
همدیگه شدیم...
...داغترین چیزی بود
که تا حالا دیده بودم.
...ریتم بدنهامون
با صدای چیکچیک بارون
بیرون هماهنگ شده بود.
هاععع!
هاااااععع!
هنوز مطمئن نیستم که اون
روز ارشدش ولش کرد خوب
بود یا بد، اما به لطف اون...
...ما تونستیم بدون
هیچ مشکلی از
همدیگه لذت ببریم.
هاااه
عااحح...
یه شب عالی و آروم بود.
...و حالا...
ما اطلاعات تماسمون
رو رد و بدل کردیم...
عزیزممم! خیلی
حس خوبی دارههه!
ارههه...عالیههه عاااحح!
...ما حدود یه ماهه که
با هم قرار میذاریم.
و به لطف پستی که تو تابلوی
اعلانات نوشتم، همه پرستارهایی
که جویون رو اذیت میکردن به
بخشهای دیگه منتقل شدن.
اوپا! خیلی
منتظر بودی؟
اوه، تو اومدی! کار
امروز چطور بود؟
حس میکنم همهچیز داره
عالی پیش میره، و این
روزها فوقالعاده خوشحالم.
میتونم کامنتهایی که قراره
بگیرم رو تصور کنم، که میگن
اینا همه چرته و عصبانی میشن...
...اما نمیتونید فقط برای
من خوشحال باشین؟
به هر حال، باید برم برای یه
قرار، هاها! اگه آپدیت جدیدی
داشتم برمیگردم! بای!
-و این پایان داستان شبی بود که تو
بیمارستان با یه پرستار سکس داشتم.-
این داستان...دروغ بود!
ادامه دارد...