قسمت ۴
این مانهوا شامل داستان هایی از تجربیات
"واقعی" آشنایان نویسنده، خوانندههای
ناشناس و... است.
درست یا غلط؟
ترجمه اختصاصی سرراست
𓆃سوشیانت𓄂
ولی ملاقات ما
با اون خانوم...
ما تازه کولر
اتاقتونو درست کردیم...
و من فقط خواستم
چک کنم
که درست کار
میکنه یا نه.
آره خوب
کار میکنه!
عالیه!
خیالم
راحت شد...
...تو یه چشم
به هم زدن...
هاها، پس
خوش بگذرونید
فعلا!
به معنای واقعی کلمه، مکالمه
تو چند کلمه تموم شد.
و یه حس
عجیب ناامیدی...
...شروع کردیم به کوبیدن
به در دفتر مدیریت...
هی، ما...
ما لیوان کاغذی
نداریم، درسته؟
برم ببینم
داره یا نه؟
نه! خودم
میرم بگیرم!
خفه شو برو
یه گوشه بشین
احمق! خودم میرم
میگیرم!
...ما مثل چند حیوون
وحشی داشتیم میرفتیم پیشش...
ولی با وجود
سر زدنهای زیادمون...
ببخشید مزاحتون
شدیم...
میتونم یه چراغقوه
ازتون قرض بگیریم؟
...اون با آغوش باز و یه
لبخند گرم ازمون استقبال کرد...
چراغ قوه؟
هاها، یه لحظه
وایسید!
...بدون نشون دادن
کوچکترین ناراحتی.
از صورت خوشگلش
تا اندام زیباش...
فکر کنم اینجاها
گذاشته بودمش...
...حتی مهربون هم
بود...
...یه فرشته به
معنی واقعی.
هرچی بیشتر پیش
این خانوم میرفتیم...
جمع ما حشریتر
میشد...
تا اینکه دیگه حشریتمون
به اوجش رسید...
بگیم این دافه هم
بیاد باهامون رامن
بخوره؟
احمق، میدونی
الان چه ساعتیه؟
بابا رامن یه
غذای عالی واسه
آخر شبه!
و اینجوری شد که...
سنگ، کاغذ، قیچی!!!
اَه! کیر توش!
قبول نیست
بیاید یه بار
دیگه...
خفه شو برو
بهش بگو.
... آخرش تصمیم گرفتیم
بریم بهش بگیم که بیاد
همرامون رامن بخوره.
ولی خب کی فکرشو میکرد
اون همچین چیزی بگه!
عه واقعاً ؟
راستش منم یه
کم گشنهم بود...!
اون پیشنهادمون رو قبول کرد، و
حتی یه قدم جلوتر رفت.
نظرت چیه با رامن
مشروب هم بخوریم؟
اون پیشنهاد داد که
مشروب هم بخوریم!
و اینجوری شد که همهمون با
هم شروع کردیم به نوشیدن.