قسمت96
این اثر شامل داستانهایی
از تجربههای «واقعی»
آشنایان نویسنده،
خوانندگان ناشناس، و غیره است.
درست یا غلط
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
باورم نمیشد
این داره برام اتفاق میافته.
وسط جق زدن بودم!
به هر حال،
یه سری لباس تنم کردم و
رفتم به جایی که بی بود
اون تو
یه بار خیلی شیک
بود...
...با یه مرد میانسال
معلوم شد اون
صاحب رستورانی بوده
که «B»
پارهوقت توش کار میکرد...
...و اون باهاش رفت
چون بهش گفت
براش چند تا
نوشیدنی گرونقیمت میخره
شنیدم
دوستپسرت
تو ارتشه اره؟
کی گفته؟ نه بابا!
هاها!
ولی کم کم شروع
کرد به لاس زدن باهاش...
و حال و هواشون
داشت تغییر میکرد...
...بعدش گفت
دوست پسرش داره
میاد دنبالش.
اوه عزیزم!
پس من صدا
زدی ، هاها.
شروع کرد مثل
زوج ها باهام رفتار
میکرد...
دیگه میرم قربان!
فعلا!
عزیزم چرا انقد
طول کشید بیای؟!
...چسبیده بود
به من...
میدونم
که این حس
نسبت به دوستدختر دوستم
اشتباهه...
...اما لعنتی،
حس فوقالعادهای داشت!
به هر حال، اینطوری بود
که «B» رو از رئیس
عجیب و غریبش نجات دادم.
اوپا! بازم نوشینی
بخوریم.
واسم میگیری؟
آخرش
رفتیم برای نوشیدنی...
...و اون
ادامه داد...
خب، اپا،
چرا هنوز
مجردی؟
چه مدل دخترایی
رو دوست داری؟
...از من
درباره این که
چه نوع دختری دوست دارم
و این چیزها میپرسید.
بعد
مدام میپرسید...
من چی؟
من تایپتم؟
ها؟
نظر من راجب این
چیزا.
اما اینطور نبود
که بتونم بگم
عاشق دوستدختر دوستم شدم.
پس فکر میکنی
من چندشم؟!
ن-نه،
اینطور نیست...
اما اینم
عجیب بود
که بگم اون بده.
لکنت گرفتم،
سعی کردم بفهمم
چی بگم...
...که یهو
با این حرف
غافلگیرم کرد...
من
پسرهایی مثل تو
رو دوست دارم اوپا.
پسر!
چه حالی داد.