این اثر شامل داستانهایی از
تجربههای «واقعی» آشنایان نویسنده،
خوانندگان ناشناس، و غیره است.
درست یا غلط
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
🐺 GERALT 🐺
هی...
من یه دانشجوی 23 سالم...
من دوتا...
دوست خیلی
خوب دارم.
وقتی همو دیدیم با هم
دوستای صمیمی شدیم...
شما از کجا
اومدین؟
من اهل وونجو، در
استان گانگوون هستم.
من اهل
پیونگتک، در استان
گیونگی هستم!
...در مهمونی
آشنایی تازهواردها.
ما نزدیک شدیم
چون همهمون عاشق بازیهای
ویدیویی بودیم و واقعاً راحت
میتونستیم با هم حرف بزنیم.
و حالا، عملاً جدا
نشدنی هستیم.
برای اینکه کارتون راحتتر
بشه، از این به بعد بهشون
میگم «A» و «B».
«A» هم مثل من، از شهرستان
به سئول نقل مکان کرده.
اَه، چرا هزینههای این
اطراف اینقدر بالاست؟
میدونم، درسته؟ حتی
نمیتونم هر وقت که
بخوام کولر روشن کنم.
و اما «B»، اون
اهل سئوله...
پس اون تنها در یه
آپارتمان استودیویی نزدیک
دانشگاه زندگی میکنه.
...و خانوادهاش اتفاقاً نزدیک
دانشگاه زندگی میکنن،
پس اون هنوز خونهی
خانوادهاش زندگی میکنه.
هی، مامانم شما رو دعوت
کرده بریم خونهشون
تبوکی بخوریم. پایهاید؟
عالیه! به نظر میرسه
یه پولی برای ناهار صرفهجویی
میکنیم. معلومه که پایهام!
چون ما اینقدر
نزدیک بودیم...
...اغلب میرفتیم
خونهی «B».
سلام! ممنون که
ما رو دعوت کردی!
طبیعتاً، ما با مامانش
هم آشنا شدیم.
مامان! بچهها
اومدن!
اون خیلی مهربون بود،
اغلب از ما مراقبت میکرد.
اوه سلام پسرا!
قبل اینکه سرد
بشه بخورین
اما ببین موضوع اینه که...
مامان «B» خیلی خوشگله.
به گفتهی خودش، اون قبلاً توی
مسابقات زیبایی شرکت میکرده.
توی یخچال
آبمیوه هست،
پس راحت باشید.
فقط مطمئن شید
ظرفها رو وقتی تموم
شد بذارید توی سینک!
معلومه! ممنون
بابت غذا!
اون اینقدر خوشگله
که حتی دخترهای بیست
ساله هم به پاش نمیرسن.
میدونم که نباید چنین چیزهایی
دربارهی مامان دوستم بگم...
...اما اون خیلی سکسیه،
میدونی؟ هم بدنش
رو داره هم صورتش رو.
عملاً، اون زن رویاهامه.
اما خوبه که
هست، میدونی؟
اون خیلی از من
بزرگتره، و مهمتر از اون،
مامان بهترین دوستمه.
هیچوقت قرار نبود اتفاق
بیفته، پس حواستم بود که
احساسم رو کنترل کنم.
اما همهچیز یه
روز عوض شد.
یه روز معمولی بود...
هاععع! اره
همونجا!
ارضا شدممم!
لعنتی، ببین سینههاش
چطور بالا و پایین میره...
...فقط تو خونه داشتم
استراحت میکردم
و جق میزدم...
...که یهو، «B» شروع کرد به
زنگ زدن پشت سر هم بهم.
وقتی جواب
دادم...
سلام من واقعا
عذرمیخوام...
...اما میتونی بری خونهی
من و یه چیزی رو با پیک
برام بفرستی؟ فوریه!
...از من خواست برم خونهش،
برم تو اتاقش، یه چیزی پیدا
کنم و بعد با پیک براش بفرستم.
ظاهراً با دوستدخترش رفته
بود سفر سالگرد، اما کادو و
نامه رو خونه جا گذاشته بود.
گفت هیچکس خونه نیست،
پس فقط باید کد در رو
میزدم، میرفتم تو، وسایل رو
برمیداشتم و میزدم بیرون.
به هر حال، داشت التماس
میکرد، طوری که انگار
میخواست گریه کنه...
خب من چیکار میتونستم
بکنم؟ معلومه که گفتم
وسایلش رو میفرستم.
پس رفتم
خونهی «B»...
عاااه! ارههه!
عمیق تررر!
ها؟
...که از اتاق
مامانش میومد.
...اما تا قدم گذاشتم تو،
صدای عجیبی شنیدم...
مثل یه تسخیرشده
صدا رو دنبال کردم...
...تا اینکه با یه حقیقت
ناخوشایند روبهرو شدم...
اهههه!
بینظیرههه!
محکمتر بکن
منو عزیزممم!
عااااه!
...«A» و مامان «B»
داشتن سکس میکردن.