این اثر شامل داستانهایی از
تجربههای «واقعی» آشنایان نویسنده،
خوانندگان ناشناس، و غیره است.
درست یا غلط
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
🐺 GERALT 🐺
چون اون یه ورزشکار
معروفه، فکر میکردم
فقط جاهای شیک میره...
معلومه که باید تو
بوسان گوکباب بخوری!
چطوره؟ به
سلیقهات میخوره؟
...اما منو برد به یه
جای کوچیک و دنج.
راستش هوس سوپ
و برنج مقوی کرده بودم! و
معلومه که وقتی به بوسان
میای، خوردنش واجبه.
و این مکان
واقعاً خوبه!
همین خاکی و ساده بودنش باعث
شد بیشتر دوستش داشته باشم.
اون واقعاً دیگ سنگی و
سنگین رو بلند کرد...
نمیدونم چرا، اما
خیلی داغ بود.
...با بازوهای عضلانیاش و
سوپ رو یه نفس سر کشید.
اون مثل یه مردِ
تمامعیار رفتار کرد...
تمام!
ببین! برق
افتاد! هاها.
...اما اون صورت
معصوم و جوانی داشت.
قبل از اینکه بفهمم،
عاشقش شده بودم.
اما تقریباً وقت
خداحافظی بود.
ولی من قرار نبود به
این راحتی تسلیم شم!
امم...
یه کم دیره، فکر میکنم
شب رو تو بوسان
بمونم و فردا برگردم .
پس یواشکی یه طعمهی
کوچیک براش انداختم.
میتونی یه جایی
برای اقامت پیشنهاد بدی
که منظرهی خوبی از آسمان
بوسان داشته باشه؟
یه لحظه فکر کرد،
بعد جواب داد.
هوم... تا حالا
گوانگالی رفتی؟
البته مردم معمولاً
تنها اونجا نمیرن...
و اینطوری
بود که...
میخوای با
هم بریم؟
کنار هم لب
ساحل قدم زدیم...
و معلومه که...
...آخرش چند تا
نوشیدنی گرفتیم.
چون اون خیلی معروفه...
وای خدای من!
من طرفدار پروپاقرصشم!
میتونم یه عکس بگیرم؟
اوه، متأسفم! الان
با کسی هستم...
شاید دفعه بعد!
...خیلیها شناختنش و اومدن
برای عکس و این چیزها.
پس سریع نوشیدنیهامون
رو تموم کردیم و راه افتادیم.
اتاق هتلو
رزرو کردی؟
نه، تازه داشتم شروع
میکردم به گشتن.
و اون درست
میگفت.
هوم، جمعهست پس
احتمالاً این اطراف
اتاقی پیدا نمیشه...
دیدی؟
همش رزروه اره؟
فکر میکنم باید
یه تاکسی بگیری و بری یه
منطقهی دیگه.
فصل اوج سفر بود،
پس مطلقاً هیچ اتاقی
تو اون منطقه نبود.
باورم نمیشد چقدر
شانس آوردم!
یا... چطوره شب رو تو
باشگاه من بمونی؟
اوه، مطمئنی؟
نمیخوام مزاحم شم...
اصلاً زحمتی نیست!
تو این همه راه
اومدی که منو ببینی.
و اینطوری شد که...
و از طرفی، الان خالیه،
پس نگران نباش.
بیا تو!
...هر دومون به سمت
باشگاهش رفتیم.