قسمت98
این اثر شامل داستانهایی
از تجربههای «واقعی»
آشنایان نویسنده،
خوانندگان ناشناس، و غیره است.
درست یا غلط
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
تو اون لحظه حسابی
مست بودم...
نمیتونستم درست
فکر کنم و تصمیم بگیرم
ولی چیزی که بعدش
فهمیدم...
هشتار هزار وون
میشه
اوه باشه!
داشتم اتاقو
تحویل میگرفتیم
ولی اینطور نبود
که به محض رفتن داخل
اتاق کاری بکنیم
وقتی رفتیم داخل...
بیشتر مست کردیم
اون روز واقعاً
خیلی سکسی لباس پوشیده بود
و همهی
داراییهاش رو نشون میداد،
اگه میدونی چی میگم.
به هر حال دیدنش
تو اتاق...
وای! این طعم
جدیده؟
امتحان کن!
خیلی خوبه!
فقط با دیدن
چهره اش حشری میشدم
و کارهایی مثل
این میکرد که یواشکی
خم بشه...
خوبه نه؟
نظرت چیه؟
اگه میخواست ممه هاشو
نشون بده.
داشتم فکر میکردم
اگه B منو ببینه چی.
عاشقتم اوپا
و اینطوری رفاقتم با
A چی میشه؟
۶تصوراتم
شروع کردن به وحشی شدن.
بین وفاداری
به دوستم و
غرایز حیوانیام بهعنوان یه مرد گیر کرده بودم.
میدونم
برای نگرانی دربارهی دوستیام
با «A» یه کم دیر شده بود،
یعنی، من تو یه
اتاق متل با دوستدخترش بودم، اما...
دوسش داری؟
خودت رو جمع کن!
به خودت بیا!
چی؟
ها ؟ اوه
هیچی!
تصادفا چیزی
که تو فکرم بود رو
گفتم!
سعی میکردم
به واقعیت چنگ بزنم
و به دوستم فکر کنم.
اما بعد حالت
«B» عوض شد
و شروع کرد با صدای
آروم چیزی گفتن.
اون گفت...
اون حرومزاده...
با دوستم به من
خیانت کرد.
ها؟
بعد از اون
بمب خبری...
من عذر میخوام
ولی...
میخوام الان
یه انتقام کوچیک بگیرم
با اعتماد به نفس
گفتش.
و این بعد اتفاقای اون شب
کاملا منطقیه.
از اول...
شنیدم دوست پسرت
توی ارتشه اره؟
اون اول میخواست
با رییسش انتقام بگیره...
ولی انگار اون واسش
کافی نبود.
چشم در برابر چشم
اونم میخواست با رفیق دوست
پسرش اینکارو کنه.
بعد از اینکه فهمیدم
فقط یه ابزار بودم که اون
ازش برای انتقام گرفتن از «A» استفاده کرد،
یه موج گرما تو سینهم حس کردم.
فکر کنم خشم خالص بود.
یعنی، یه آدم
فقط تا یه حدی
میتونه تحمل کنه.
فکر کنم این درست
نبود
فکر کنم الان
باید برم
ولی به محض اینکه
بلند شدم...
یه چیزی گفت...
میخوای باهم
دوش بگیریم؟
چجوری بذارم
برم اخه؟