این اثر شامل داستانهایی از
تجربههای «واقعی» آشناهای نویسنده،
خوانندههای ناشناس و غیرهست.
درست یا غلط؟
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
🐺Geralt🐺
هی!
من یه مدیرعامل
۴۱ سالهام.
اوایل بیستسالگی یه کسبوکار پوشاک
راه انداختم و الان شرکتم سالانه
بیش از ۵۰ میلیارد وون فروش داره.
کارمندام منو
صدا میزنن…
برات مهم نیست کارت رو از
دست بدی؟ موضوع همینه؟
گزارش رو از نو بنویس
و دوباره تحویل بده.
…فرشتهی مرگ.
طرز حرف
زدن مدیرعاملمون
خیلی سرد نیست؟
آره. من ازش
خیلی میترسم.
وای خدای من، دقیقاً میفهمم
چی میگی. هر بار تو چشماش
نگاه میکنم حس میکنم
دارم خودمو خیس میکنم.
نمیدونم، همیشه میگفتن که هربار منو
میدیدن حس میکردن دارن خودشونو
خیس میکنن یا از این حرفا، هههه.
ولی خب، چیکار
میشه کرد، نه؟
از جوونی با دست و پا زدن رسیدم
به اینجایی که الان هستم.
اگه دستشویی کارت
تموم شده، میتونم
دستامو بشورم؟
وقتی مثل من بزرگ میشی،
چارهای نداری جز اینکه
قوی بشی. یا این یا مرگ.
ه-ها؟! آ-آره
معلومه که میتونی!
این زندگی بهعنوان
یه زن موفق
بیپ
…بهزحمت خودم بهش رسیدم.
و میدونی چیه؟ من به این
زندگیای که ساختم واقعاً افتخار
میکنم. و راضیام، همینم مهمه.
و راستش، در واقع
یهجورایی هم بهکار میاد…
این کار توئه، کارگردان.
فکر نمیکنی هم کار خودمو
بکنم هم کار تو رو، هان؟
…اینکه مردم
اینقدر ازم میترسن.
…بهجز یه قسمت…
زندگی جنسیم.
خلاصه، من
خیلی هم از
من تو اداره یهجورایی همون رئیس
مقتدر کلاسیکم، تو رختخواب
برده ام، یا بهقول خودم «M».
من همونیم که بهش میگن
«تحقیرشده». از خوار و خفیف
شدن یه لذت وحشتناکی میبرم.
پس وقتی
جوونتر بودم…
خفه! خفه، خفه!
خفه! خفه!
…راستش با دوستپسرام
زیاد بازی تحقیر میکردم.
آره، خوشت
میاد، ای جندهی کثافت؟
هان؟ خوشت میاد اینطوری
گاییده بشی؟
ولی بعد از اینکه کارم گرفت و
شروع کردم با مردهایی از یه طبقهی
اجتماعی خاص معاشرت کردن…
هان؟ م-من…
تو رو بزنم؟
ولی… چ-چطور میتونم
تو رو بزنم، عزیزم؟ هاها…
اگه این یه جور امتحان
یا تله باشه چی؟
یعنی ازم
بخواد بزنمش، بعد بگه
من بهش تجاوز کردم یا از
این حرفا؟
…میبینم که
یهکم ازم میترسن.
واقعاً واقعاً سخت شده کسی رو
پیدا کنم که بتونه از نظر تحقیر
چیزی که میخوام رو بهم بده.
حتی وقتی کسی رو پیدا میکنم
که حاضر باشه، همهشون
فقط برای اینکه دل منو به
دست بیارن این کارو میکنن.
دیگه هیچکس اصیل
نیست، میدونی؟
خلاصه، باز همونجا بودم، دنبال
مردی میگشتم که جرات داشته
باشه چیزی که میخوام رو بهم بده…
…که یهو خودمو تو یه بار
شیک پیدا کردم. و اونجا
بود که دیدمش… اونو.
بارمن.
چشمهاش تیز و مورب بود،
یه جوری شبیه روباه شده بود.
این نوشیدنی وقتی به
زبونت میخوره شیرینه، ولی
یه تلخی خفیفی جا میذاره که
بهنظرم یهکم اعتیادآوره.
همونطور که از اسمش،
نگرونی(اسم مشروب)،
برمیاد، یهکم تنهاست، ولی
غیرممکنه فراموش بشه.
خیلی مودب
حرف میزد…
…ولی تو چشماش یه
دیوونگی خفیفی میدیدم.
و تو همون لحظه…
…فقط فهمیدم مردی
که دنبالش بودم…
باید مزمزهش کنی.
اون نوشیدنی
رو نباید اینطوری
یهدفعه سر کشید.
…همون مردی بود که دقیقاً
روبهروم وایستاده بود.