یه چارت سازمانی
جدید اومده بیرون.
اما تو لیست
مدیران ارشد،
اسم اون «یو
جینهو» غایبه.
میفهمی...
دارم سعی میکنم
چی بگم؟
تو میفهمی،
رییس یو؟
فکر نمیکردم...
میفهمی، ها؟
چی...؟
🐺GERALT🐺
فکر میکنم...
ممکنه یه جور اشتباهی
رخ داده باشه...
....اشتباه؟
آه...
رییس یو، میدونم
خجالتزدهای اما...
فکر میکنی اومدم اینجا
که سر به سرت بذارم؟
من اونجا بودم
وقتی لیست
ساخته شد.
اومدم نتایج رو
بهت اطلاع بدم.
تصادفاً...
این تصمیمشونه؟
به خاطر کاریه
که کردم...
اگه یه کم بیشتر
بهم وقت بدن...
به هر حال،
درباره اون دعوا...
اون چیزی نیست
که دارم دربارهش حرف
میزنم، رییس یو
!
دنیا داره
عوض میشه
ما باید عوض بشیم
تا زنده بمونیم
یعنی، الان
میخوام با استفاده از
مغزم تجارت کنم.
میفهمی؟
اگه
آدمایی باشن که
به جای مغز از مشت
استفاده میکنن
مثل تو...
ما به
چنین آدمایی نیازی
نداریم
بعد از دیدن قیافه یو جینهو،
میتونیم به کلی
راه تجارت کنیم
تو بازار املاک و
مالی رو میشناسی
فکر کردم دیگه براش تمومه.
من تو صنعت
سرگرمی تجارت
میکنم
به نظر میرسید
از هر تجارت دیگهای
مقرونبهصرفهتره
ولی...
یکیو میشناسم...
اگه همون تجارت
سرگرمیه که گفتی...
اون قطعاً میتونه
کمکت کنه!
چی؟
رییس یو؟
منو نخندون،
رییس یو.
فکر نمیکنی که
با چنین دروغی بتونی
رد شی، نه؟
دروغ نمیگم...!
زمینهسازی داره انجام
میشه و بعد از دیدنش
شگفتزده میشی
باشه، حالا
اجازه بده برم.
من نتایج رو میگیرم!
خب خداحافظ
چطور بگم..
یه فرصت دیگه
بهت میدم که
منو گول بزنی.
مرسی...
پس باید درست
انجامش بدم
چون کار دیگهای برای
انجام دادن ندارم.
اون افسر بدون اینکه
نوشیدنی بخوره رفت،
یو جینهو بعد از
بدرقه کردنش برگشت
با قیافهی ترسناکی که
تا حالا ندیده بودم.
مینجی
و دوهی، شما تو
اتاق میمونید.
امروز میخوام از
اینجا استفاده کنم.
این چیه.
یه حدی هست
برای هر کاری که
دلت میخواد بکنی!
فقط بهم بگو اونجا
چه اتفاقی افتاد!
میخوای
چیکار کنی؟!
کنار برو.
از سر راهم
برو کنار، چرا باید
بهت بگم!
منو برای این
آوردی اینجا؟
میخواستی من تو
رو اینطوری ببینم؟
جواب بده!
خفه شو.
خودم حلش
میکنم...
فقط کارت
رو بکن!
هی، رئیس...
ما برای امروز
رزرو داریم...
رییسس؟!
ص-صبر کن
یه دقیقه...!
آههه...!
...داری چیکار
میکنی؟
میخوایم با هم
انجامش بدیم
باید باهم
انجامش بدیم
خوبی
یونی؟
اون زد تو رو؟
زد؟
اه...
این داره
دوباره حالم رو
بد میکنه...
همونطور
که گفتم.
نباید به یو جینهو
اعتماد میکردم.
باور دارم چه
اتفاقی افتاد.
اما...
این چیزی نیست که
اومدم بشنوم.
من اومدم دربارهی
خواهرم بشنوم
حدس میزنم...
این همون چیزی بود که اون میخواست...
فکر میکنی
میخوام همهچیز رو
بهت بگم؟
یادت رفته؟
چه نوع رابطهای
ما با هم داریم.
اگه چیزی
میخوای،
باید یه چیزی
بابتش بدی.
همونطور که گفتم،
الان حالم خیلی بده...
فکر میکنم میتونی
منو آروم کنی با...
بدنت.
وظیفه خواهرانه
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست