نزدیکتر بیا…
میخواستی
بری بیرون جلوی
ادامهی بحثشون
رو بگیری؟
میترسیدم همین
کارو بکنی، برای همین
کشیدمت نزدیکتر.
آخه اگه
لو میرفتیم، بدتر
میشد…
حتی اگه
اینطور باشه…
خب… در
هر صورت…
فقط همین
که میدونم به فکر
من بودی…
خیلی
خوشحالم
میکنه…
خب…
تو چی فکر
میکنی؟
هوم؟
با
اینکه میدونستم
همه دارن دزدکی
نگاهم میکنن…
هیچوقت فکر
نمیکردم اینقدر
زیاد باشه.
تو چی فکر
میکنی؟
همون کسی که همه
فقط میتونن تو خواب
ببیننش، همینجا جلوی
چشمت وایساده.
هیجانزده
شدی؟
واو…
این…
بیا ادامه بدیم…
همون
خیالهایی که
فقط تو خواب
میبینن…
ما به جای
اونا برآوردهشون
میکنیم…
چند روز بعد… …تمرین
مشترک جدیدمون
رو شروع کردیم.
شاید به خاطر تمرین
همیشگیم باشه.
دریافتش
کردی؟
اوکی، گرفتم.
بعد از اینکه شبکهٔ علامتدهی رو راه
انداختیم، همهچیز صاف و ساده پیش رفت.
بزن بریم.
این باید
کار اینجا رو
تموم کنه.
فقط
امیدواریم وسط
تمرین به ارتباطمون
چیزی نشه.
آخ… لعنتی~
گندش بزنن…
خیلی رو مخه.
هی تازهوارد، تو
هم دوستش نداری،
مگه نه؟ هوم؟
ب… بله قربان!
حس
نمیکنی سرجوخه
یو رو مخه؟
راستش نه…
یعنی
چی راستش
نه؟
اخیراً داره تو کاراش
زیادی روی میکنه.
ببین، اون
یارو کجا غیبش
زد؟
اِ…
م…
نمیدونم.
لعنتی…
چطور
نمیدونی!
خب، گفت
یه کم دیگه
برمیگرده…
اه، بیخیال،
بذار همین دور
و برو بگردیم.
چه
دردسریه…
واقعاً نمیفهمم
تو فکر چیه…