وظیفه خواهرانه قسمت ۸۰ از ۸۰۸ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸
از من خوشت
میاد؟
اِ… چی؟!
ا… اون…
م…
ا… اون
درسته…
ولی…
نگو… تو
هم…
من هیچ‌وقت
بهت به‌عنوان یه
پارتنر نگاه نکردم،
و هیچ‌وقت
هم نمی‌کنم…
من یه نفر دیگه
رو دوست دارم.
پس لطفاً
دیگه ولم کن.
وظیفه‌ی خواهرانه
چی… چی؟
تو یه نفر
دیگه رو دوست
داری؟
تو… عاشق…
یه نفر دیگه‌ای؟
آره…
پس امیدوارم
رهبر شرکت دیگه
با این نیت‌ها بهم
نزدیک نشه.
فرمانده
گروهان...
لطفاً دستاتو… از
شونه‌هام بردار.
فرمانده!
آها…
باشه…
اگه کار دیگه‌ای
نیست، من برم.
باید تکلیفمو
باهاش روشن کنم.
واقعاً نمی‌خوام
بازم این‌طوری
مزاحمم بشه.
آره، از همون
اول باید همین
کارو می‌کردم.
هه‌هه…
ها…
واو…
خانوم چا
فکر میکنی خیلی
خفنی؟
نه‌تنها فکر
می‌کنی داری زحمت
می‌کشی…
حالا حتی
به من می‌گی
دیگه مزاحمت
نشم؟
خیلی
خوب قایمش کردی،
ها…
که جلوی
من خودتو مجرد
نشون بدی…
چطور جرات
می‌کنی با من این‌طوری
رفتار کنی؟!
فر…
فرمانده
گروهان!
این یعنی
چی؟!
ولم کن…
خانم چا…
چرا این‌قدر با من
بی‌رحمی…
من…
این‌همه
برات زحمت
کشیدم…
مگه نمی‌بینی
این‌همه کارو برات
کردم، ها؟
ممف…!
ممم…!
ممف…!
بعد از این‌همه کاری
که برات کردم، می‌خوای
دورم بندازی…؟
اوووف…
فکر می‌کردم
این‌همه مدت داشتی
ناز می‌کردی،
ولی معلوم شد
داری با یه مرد دیگه
می‌گردی؟
بس کن…!
بهت می‌گم
ولم کن!!
به من می‌گی ولم
کن… خانم چا…
از
اون مرد هیچ‌وقت
نخواستی ولت کنه،
مگه نه؟!
اون
حرومی که
عاشقشی…
اگه اون می‌تونه هر
کاری بخواد باهات بکنه،
چرا من نتونم؟!
منم…
می‌خوام
منم اون حس رو
بچشم…
فقط یه بار…!
فقط یه بار،
اشکالی نداره، نه؟
خانم چا!
اوه…
ها؟
تو فقط یه سرباز
صفرِ حقیری…!
و جرات می‌کنی
منو هُل بدی…
ووو…
ووو…
نشنیدی
چی گفتم؟!
ووو…
دونگ‌وو…
هاه…
جدی…
هی…
زده به
سرت؟
فرمانده
گروهان…
لطفاً یه بار دیگه
به کارت فکر کن!
چی؟
ها…
هاها! وای~
اولین باره
یکی این حرفو
بهم می‌زنه.
بگو ببینم
چی گفتی.
گفتم،
فرمانده گروهان،
لطفاً یه بار دیگه
به کارت فکر
کن!
برو بابا
با این فکر
کردنت!
اَه!!!
کسی که باید به
کارش فکر کنه
خودتی، کثافت!
فکر کردی ارتش
چه جور جاییه؟!
جیکت
در میاد به مافوقت
حرف بزنی…؟
فرمانده
گروهان…
بیا کارو برای
هردومون سخت
نکنیم…!
برو گم
شو…!
فکر کنم از دفعه
قبل که به مافوقت
دست بلند کردی
درس عبرت نگرفتی؟
دونگ‌وو…
تو چرا وسط
حرف می‌پری؟
نکنه شما
دوتا همو دوست
دارید؟
چی؟ راست
گفتم؟!
هاها… چه
سورپرایزی…!
بسّه.
فرمانده
گروهان…
چطوره بگی
این سر و صدا
سرِ چیه؟
کثافت…
حالا داری چیکار
می‌کنی…؟
پایان

قسمت 80 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۳ ساعت بعد

فردا ۲۱:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۲ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی وظیفه خواهرانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت