به سلامتی!
تبریک بابت اولین
شبی که اومدیم بیرون!!
هی اونجا رو!
اون ممه ها!
فکر نکنم توی
یه دست جا بشن
لعنتی...
عجب زاویه بدنی
سلبریتیه؟
به نظرت چهره اشم
خوشگله؟
به خاطر کلاهش
نمیبینم صورتشو
به نظرت مرد
روبه روییش دوست
پسرشه؟
به سرباز؟
حسودیم
شد...!
میتونم نگاهای دورمو
حس کنم...
واقعا واسم
سخته یه شب
مرخصی بگیرم...
هر موقع پیشش ام
این اتفاق میوفته
خیلی دور نبود
اینجا؟
نه خوبه!!
بالاخره اومدم
تو رو ببینم...
الان...
این واسه
اوپای عزیزم که
سخت تلاش میکنه...
این خواهرمه،
کیم جونگ یون
تنها خانواده من بعد
مرگ پدر و مادرم.
واسه این لبخند همیشه
مراقبشم.
سال ها قبل
من خیلی دیرتر از
همه وارد دانشگاه شدم
باید از خواهرم مراقبت
میکردم
خواهر کوچک ترم که
مدل هم هست با وجود تقویم
شلوغش میاد بهم سر میزنه.
همیشه با لبخند باهاش
خداحافظی میکنم تا نگرانم
نباشه
همیشه چهره گریونش
تو ذهنمه
تقریبا شیش ماه
گذشته
اوپا
اوپا!
چیزی شده؟
اوه ببخشید
یه لحظه به فکر
فرو رفتم...
خسته ای؟
بریم هتل؟
اصلا چیزی
خوردی؟
عه تویی!
اخه الان؟!
چند روز بعد
پیوستن من به ارتش،
خیلی رندوم تبلیغات
خواهرمو دیدم
بعدا شنیدم که
همه تبلیغاش موفق بوده
خدایاا!
همه الان منو
میشناسن
واقعا انتظار نداشتم
انقدر موفق بشه
حتی فکرشم نمیکردم
انقدر توجهات بهش جلب
میشه...
تازه فهمیدم چقدر
خواهرم خوشگله
وظیفه خواهرانه
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
برم دوش
بگیرم!
باشه
هق...
هق...
چقد طول
کشید!
بدنم کثیف بود...
واقعا؟
این بوی یه
سربازه؟
شوخی کردم...
خیلی بوی
خوبیه!
اره اره...
یکم دراز میکشم...
همیشه شوخی هامو
دوست داشت.
حتی غذای
مورد علاقشو
نخورد...
نسبت به همیشه
فرق داشت اوپا...
همیشه لبخند
میزنه
ولی حس کردم
همش شکشمو میگیره
وقتی راه میرفتیم هم
میلنگید
وقتی از پرسیدم
گفت چیزی نیست...
اتفاقی براش افتاده؟
شاید کسی بهش
زور میگه
خرخر میکنه
تو خواب در حالیکه
هیچوقت خرخر نمیکرد
معلومه خوابش
عمیقه.
شاید اینجا
آرامش داره
حتما واسش
سخته...
فکر نکنم اگه ازش
بپرسم جواب بده...
بذار خودم بفهمم...
کیفش کجاست...
پیداش کردم!
نمیدونم چرا ولی همش
این دستش بود.
حتما چیزی با
خودش آورده.
خودشه!
دفترچه
یادداشتش!
ببخشید که
میخوام راز هاتو
بخونم اوپا.
ولی باید بدونم
چیشده!
حتی واسه نوشتن
این متن هم وقت اندکی
دارم
به شدت روتین شلوغ
و سنگینی دارم و ترک کردن
عادت های گذشته برام سخته.
هنوز دارم سعی میکنم
صادقانه این متن رو بنویسم
انگار اتفاق
خاصی اون اوایل
نیوفتاده
از وسطا
شروع کنم؟
واقعا انتخابم درست
بود؟
کل زندگی سربازیم
به خاطر رهبر اسکواد
نابود شده.
هر روز رفتار
خشن و بیرحمانه
کل اسکواد با من
بدتر میشه.
حتی داخل اسکواد
بهم میگن بی ارزش و نمیتونم
از کسی کمک بگیرم
اعتماد به نفسمو از
دست دادم و بی دلیل کتک
میخورم.
این...
واقعا راجب
برادر بزرگ منه؟
واقعا اینطوری
زندگی میکنی؟
وقتی ازت میپرسم
هیچی بروز نمیدی...
همش به مرگ
فکر میکنم،
ولی هربار میرم سمتش
یاد خواهر کوچکترم میوفتم
خیلی دلم براش تنگ شده...
هق...
هق...
اوپا...
چکار باید کنم...
یه چیزی روی
کاورشه...
یه عکس...
یه سرباز
زن...؟
انگار خیلی وقته
باهمن...
میدونستم اوپا روی
کسی کراشه.
انگار فقط من
نیستم که تو رو میبینه...
اره باید آروم
بشم...
اوپا...
نمیذارم همینطوری
اذیتت کنن
آروم باش...
باید حلش
کنم!
چند هفته بعد...
یو سانگ
بیونگ واقعا...
آه...
اگه کسی بیاد
چی؟
آهه!!!
عاححح!!
آع...
عاححح!
هاععع؟!
عااه!
هاععع!
آههه...
اههه!
آه!
بیخیال
تنگش کن!
اینجوری آبم
نمیاد!
عااحح
لعنتی...
به چند نفر
دادی؟
میخوام فقط
مال من باشی هانا!
عااه!
دارم خسته
میشم ازش
میخوای کل
وقت ملاقاتو
اینجا باشی؟
این چیه...؟
جاهیوک
اگه خیلی مهم
نباشه کونت
میذارم...
ببخشید قربان ولی
خیلی مهمه...
فردی اومده واسه
دیدن سرجوخه یو.
منو ببینه؟
کی میخواد منو
ببینه؟
خدای من...هنوز
کارم تموم نشده!
اههه
عااهه
عااههه
عاححح!!
آهههه!!
سرجوخه یو، سرجوخه
جونگسو هستم.
تو بودی؟
یه ملاقاتی داری!
کامل چکش کردم
از نظر امنیتی مشکلی
نداره.
اوه...
میتونی داخل
منتظر باشی!
ولی یکم نسبت بهش
کنجکاوم...
ازش پرسیدم شغلش
چیه گفت مدله.
مرسی ، بعدا باهات
عکس میگیرم
مدل...؟؟
آههععع!
عااهه!
آهههه!!!
عااهه!
عاااه!!
مدل...
پس یه زنه
درسته؟
هاه...
عاه...
کجاست؟
بریم به دیدنش...