تو هم حس
نمیکنی سرجوخه
یو رو مخه؟
راستش نه…
یعنی چی
راستش نه؟
اخیراً داره تو کاراش
زیادی روی میکنه.
ببین، اون
یارو کجا غیبش
زد؟
اِ…
من…
نمیدونم.
لعنتی…
چطور ممکنه
ندونی!
خب، گفت
یه کم دیگه
برمیگرده…
چی، بیخیال،
همین اطراف
رو بگردیم.
چه
دردسریه…
واقعاً نمیفهمم
تو فکر اونه…
وظیفهی خواهرانه
🐺Geralt🐺
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
چی…
زنگ زدن وقتی
هنوز آماده نیستم
فایده نداره.
باید کاری
کنم که چارهای
نداشته باشه جز
اینکه خودش بیاد
سراغم.
میدونی اون موقع
که با کیم دونگوو
دعواش شد؟
فکر میکردم
میتونه همون لحظه
خفتش کنه…
…ولی آخرش
اینطوری نشد~
هرچند بعد
از اینکه کیم
دونگوو رفت یه
تیم دیگه…
…حس
میکنم کل جو
دسته شده یه آش
شلهقلمکار،
آه~
راستش رو
بخوای، کمکم دارم به
اون شایعهها که میگن
فرمانده دسته قویه
شک میکنم.
اون شایعهها از
کجا شروع شد؟ مگه نه
اینکه فقط چون اون موقع
سربازای تازهوارد خیلی
ضعیف بودن؟
اوه… گندش
بزنن…
چی به
چیه…؟
اون پشتیم
کیه…
اوف…
اوف…
نمیتونی
بدنت رو درست تکون
بدی، نه؟
این طبیعیه، بعد
از اینکه یه مشت
خورده تو فک ات.
لعنتی.
اون موقع هم
برای من همین
اتفاق افتاد.
هرچند، فکر
کنم تقصیر خودمم
هم هست.
تقصیر
خودمه که
باهاتون سختگیر
نبودم.
حتی… آشغالهایی
مثل تو…
…هم دارن
پشت سرم حرف
میزنن…!
سرجوخه...!
تو… داری چیکار
میکنی…؟
آه، خوشحالم
که اینجایی.
میخواستم بپرسم
چطور تونستی
میخواستم
بپرسم چطور اینا
رو راه انداختی…
چرا داری این
کارو میکنی؟!
خیلی
از بچههای شرکت
از کارایی که میکنی
راضی نیستن…!
چرا بهشون فرصت
میدی غر بزنن!
که اینطور…
پس تو هم الان
میخوای از سرم بالا
بری، هان؟
پس حالا فکر
میکنین میتونین
جلوی من صداتون رو
بلند کنین…
ولی…
جونگسو…
بهتر نیست
اول یاد بگیری چطور
آدمهاتو اداره کنی…
حالا که
کار به اینجا رسیده،
چطور انتظار داری ما
تمرینمون رو ادامه
بدیم؟
باید شفاف باشی…
که قبلاً کارا
چطور انجام میشد،
درسته؟
راستش من
همون روزا رو خیلی
بیشتر میپسندم.
برگردیم
به همون روال
قبلی؟
نه…
قربان…
فرمانده دسته…
مگه قرار نیست بهزودی
مرخص بشی…؟
بهتر نیست
الان یهکم به خودت
استراحت بدی…؟
قول میدم
از این به بعد در
حد انتظاراتت ظاهر
بشم…
آه…
جونگسو،
دیگه بار دوم در
کار نیست.
بله… قربان.
و… اسم تو
تائجونگه؟
بله… قربان!
این حرومزاده
رو ببریدش.
بله… قربان!
جونگسو،
حواست باشه
دهنشون رو
ببندن.
من اول راه
میافتم.
…دهنم
خیلی قرصه.
لعنتی،
لعنتی، لعنتی لعنتی
لعنتی…!
داداش بزرگه،
حالت خوبه؟
چیکار
کنم…؟
حتی اگه
وقتم داره تموم
میشه…
…باید
کارها رو تموم
کنم.
یه بهونه
که جونگیون رو بکشم
پیش خودم…
فکر نمیکنم
خودم تنهایی بتونم
بهش برسم…
راحت باش…
آره.
راه دیگهای
نیست…
توی واحد
جدیدت کارت
خوبه، نه؟
میخوام
ببینم اگه اونجا
هم خرابکاری
کنم برات چی
میشه؟
آره، همینطوری،
رونت رو بکش
بالا تا سینهت~
خیلی خوبه.
حالا،
ببرش بالا!
قشنگه، داری
عالی کار میکنی~
جونگیون.
جیون یونی.
میتونی بعداً
بیای دفترم؟
باشه~
یه بار همه رو با
هم مرور کنیم؟
اینهمه؟
با اون
موفقیتی که اون تبلیغ
داشته، عجیب نیست
اینهمه درخواست
اومده باشه~
هنوز وقت
هست، پس با دقت
یه نگاهی بهشون
بنداز.
یونی، من
این یکی رو
برمیدارم…
کدوم یکی؟
هوم؟
جونگیون…
مطمئنی
میخوای این رو
برداری؟
آره، قبلاً
هم میخواستم
این کار رو بکنم، پس
این فرصت خوبیه
برام.
ولی
شرطوبندهای
زیادی داره…
…و کلی
چیز هست که باید
هماهنگ بشه.
مشکلی نیست،
توی جلسه انتخابم
رو بهشون میگم.
یه چیزی هم هست که
میخوام بهشون بگم.