وظیفه خواهرانه قسمت ۷۳ از ۷۳۹ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹
جونگیون...
جونگیون...دونگ
وو داره...
جونگیون...؟
چت
شده؟
آره...
فقط خیلی
ناراحتم...
وقتی اوپا از
پیشم میره...
وظیفه خواهرانه
🐺Geralt🐺
آخرم نتونستم
چیزی بگم...
نه ، نمیتونم
همینطور خودمو
سرزنش کنم!
اگه
اینکارو بکنم
به حالت قبلی
برمیگردم!
به خاطر
جونگیونم شده باید
تغییر کنم...
!
سلام؟
دونگ وو هستم
صدای
یه‌بینه؟
قضیه این
مدلی سلام کردن
چیه؟
رفتی تعطیلات
یادت رفته چطوری
باید احترام بذاری
به ارشدت؟
متاسفم
سرجوخه ، خیلی
تماستون ناگهانی
بود...
حیحی...داشتم
شوخی میکردم.
زنگ زدم چون
میخواستم باهات
حرف بزنم...
لازم نیست
خیلی تشریفاتی
بشی
الان رو
تختم ام
تعطیلات
چطوره؟ خوش
میگذره؟
خب ،
خیلی زود
گذشت...
مطمئنم بهت
خوش گذشته
یادت رفت چه
قولی به من داده بودی
که انقد زود کمپ
رو ترک کردی
حتی دلم
میخواست باهات
وقت بگذرونم...
عذرمیخوام...
اون موقع
نمیتونستم
به چیزی فکر
کنم
لازم نیست
عذرخواهی
کنی
میدونم
خیلی به
خواهرت اهمیت
میدی...
نگران نباش،
فقط یکم به رابطتت
با خواهرت حسودیم
میشه
خب چطور
بود؟
همه
چی خوب پیش
رفت؟
آره
وضعیتو
بهتر مدیریت
کردم
حتی چیزایی
فهمیدم که قبلا
نمیدونستم...
و چیزی
که باید رو حل
کردم
و فقط
یه کار مونده
بکنم
اینکه به
خواهرت نشون بدم
چقد تلاش کردی
اگه من
خواهر تو بودم این
چیزی بود که دلم
میخواست ببینم
مطمئنم
میتونی انجامش
بدی
بالاخره
تو یه سرجوخه خوب
داری که ازت حمایت
میکنه درسته؟
اره ممنونم
ازت
نمیدونستم
بدون تو چیکار
باید میکردم
واقعا؟
بعد اینکه همه
اینا تموم شد یادت
باشه با من خوب
رفتار کنی!
حیحی فردا
میبینمت
بهتره دیر
نکنی!
باشه فردا
میبینمت!
آره...
کاری که بعدا باید
بکنم واضحه...
پوف...
فکر کنم
منم باید آماده
بشم
خوشحالم
بعد این همه مدت
صداشو شنیدم...
نمیتونم
منتظر فردا
باشم...
چیشده؟
ترسوندمت
خانوم چا؟
...رهبر شرکت!
اینجا خوابگاه
خانوماست!
قربان
اگه کار مهمی دارید
میتونید باهام
تماس بگیرید!
چرا انقد
سردی
...
.باشه باشه...
الان دیگه
وقت تمرینات
روزانست
این بار توهم
هستی
باشه...
این اخر هفته
بیکاری؟
به عنوان مافوق
شما، خوشحال می‌شوم
زمانی را صرف پاسخ به تمام
شبهاتی که ممکن است
در مورد آموزش داشته
باشید، کنم~
همچنین
فرصت خوبی است
که قبل از تمرین سخت،
کمی استراحت
کنید، درسته؟
راستشو
بخوای نمیتونم بگم
نگران نیستم، چون
اولین باره توی تمرینا
شرکت میکنم
واقعا؟
به همین دلیل قصد
دارم آخر هفته رو با
افرادم وقت بذارم
تا بتونم
همه موارد لازم
رو برای آموزش
آماده کنم
از توجه شما
ممنونم!
آیا
واقعا لازمه آخر
هفته رو اینطوری
حروم‌کنی؟
همچنین
میتونم چند تا نکته
خوب راجب تمرینات رو
بهت یاد بدم
از پیشنهادت
ممنونم...
ولی فکر میکنم
بهتره در طول زمان
خودم یاد بگیرم
همچنین
انتظار دارم رییس
شرکت واسه کار
خاصی نیاد خوابگاه
دختران...
درست نیست که
بقیه اینو ببینن
خیلی خوب...
خانوم چا پس
میخوای اینطوری
رفتار کنی؟
لعنتی...
کلمو کیری کرد...
سلام
چطوری؟
انقد سریع
قطع نکن
میخواستم
ازت بپرسم الان
بیکاری؟
هاااه
عاااحح
عاااح!
اوووح!
عااه جدا!!!
اگه ببیننمون
بگا میریم...
باید طبق
قولی که بهم دادی
عمل کنی
بیخیال به
نظرت من میزنم
زیر قولم؟
آخخخ!
لعنتی...
با فکر کردن
بهش ناراحت
میشم...
فکر کردی
راحت ازم فرار
میکنی؟
خیلی دلم برات
تنگ شده بود...
پایان

قسمت 73 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۳ ساعت بعد

فردا ۲۱:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۱ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی وظیفه خواهرانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت