وظیفه خواهرانه قسمت ۴۴ از ۶۰۱۰ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰
چی؟
راجب چی حرف
میزنه؟
جونگ یئون...
ون اول میرم
مراقبش باش
فهمیدم
به خاطر برادرت...
تو...!
تو...
حرومزاده...
هی!!
دیوونه!!
ولش کن!!!
لعنتیی!
چه قدرتیی!!
اوه!
دیوونه شدی احمق!!
تو...
بکش کنار!
حرومزاده...
داری
گستاخ می‌شی...
اه...
آخخ...
فکر کردی
کی هستی!
داری سعی می‌کنی
گردنت رو
بالا نگه داری، ها؟!
هااه...
آه...!
آه...!
بگیرش!
حرومزاده،
چقدر
دیوونه‌ای، مگه نه؟!
این چیه...!
چیکار میکنین؟!
بس کنید
حرومزاده ها!
عه!
اهههه!
نمیخواین بس
کنین؟!
کاملاً
تحت فشار بودم
تا آخر توی تخم چشمای
یو جینهو زل زده بودم.
همش تقصیر من بود...
چند بار میتونستم
از این وضعیت بیام بیرون.
هر بار که
روی عدالت ناقصم پافشاری می‌کردم
هیچوقت فکر نمیکردم
این اتفاق بیوفته...
یو جینهو...
پس چیزی که گفت حقیقت
داشت؟
خواره کوچیکتر من...
واقعا اون حرومی رو لمس
کرده...
چند هفته بعد برگشتم به
گردان.
ولی سربازخونه خالی خالی بود.
چمدونمو بستم و از اونجا
رفتم.
وقتی برگشتم،
به‌عنوان سرباز
تحت نظارت طبقه‌بندی شدم،
من را
به ستاد فرماندهی گروهان منتقل کردند.
شایعاتی پخش شد
که من یه سرباز
درجه دو هستم
که فرمانده گروهان رو زد،
حس میکردم همه با من
غریبه شدن.
روز بعد همه رفتن بودن
و من توی خوابگاه تنها بودم
منتظرم بودم ولی شرمسار نبودم
سرم پر شده بود از یو جینهو
و جونگیئون.
همینجوری واسه
خودت دور میزنی؟
تجهیزاتتو بپوش
بیا جلوی ایستگاه
ارتباطی.
میخوام امروزو
کلا برم کوه‌نوردی.
هااه...
هاا...
هاا...
هوو...
موقع بالا رفتن از کوه میتونستم
صدای یه بین رو بشنوم.
مدیرانی که نمیخواستن
سربازان تحت مراقبت را به سربازان
خود ملحق کنند با یکدیگر جنگیدند.
در نهایت رفتم به ایستگاه
ارتباطی.
بابت انتقال متاسفم
سرباز تحت نظر.
افسر فرمانده همش
اینو تکرار میکرد
فکر کردم دارم از
شدت کنترل حالات چهره ام
دارم میمیرم
در نتیجه، یِبین بسیار مورد تقدیر قرار گرفت.
ولی یه مورد بزرگ بود،
فرمانده گردان تغییر
کرده بود
اون با عجله جایگزین شد
برای همین نتونست دوره خودشو
تکمیل کنه،
مقامات نظامی دلیلشو نمیدونستن
فقط حدس و گمان میزدن.
بیا یه استراحتی
بکنیم
استراحت کن یبین
باید خط زمینو چک
کنم
تو نباید...
چی؟
میدونی چیه...
نگران بودم...
فکر میکردم دوباره
جدا شدیم...
ببخشید که نگرانت
کردم
هق...
هقق...
دیگه این اتفاق
نمیوفته.
هوف...
اومم...
اوو...
هااه...
دونگ وو
اینجا...
کسی نمیاد اینجا
پس...
یکم بیشتر پیش
نریم؟
هااه...
عااه...
هاااه...
دونگ وو...
پایان

قسمت 44 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 45

این قسمت را دوست داشتی؟

۷ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی وظیفه خواهرانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت