هاااه...
عاااح...
عااااححح
جونگ یئون...
الان... من فقط تو رو
توی چشمام دارم...
عاححح
عاااه!
عاااح
اوپااا...!
چیکار کنم...
دارم...
دوباره انزال
میکنم...!
اووووووحححح!!
عاااحححح!
اوووه...
عااااح...
عاااح...
اوووه...
عاااححح...
عاااححح...
اوووه!
هااااه
هااااه
هاااع
اوپا...
عااااححح...
لطفااا...
یه بار
دیگه...
بذارش
تو من...
عاااح
هاااع
عاااحححح
هااااهههه
عااحححح
اوووح
عااااح
هاااعععع
من همهچیزو
حس میکنم...!
نالههایی
که مدام بیشتر
میشن...
قطرات عرقی
که روی کمرش
میچکیدن...
اون کمر
باریک که اینور و
اونور میره...
و همچنین
نحوهی حرکت ریتمیک
باسنش...
محک...محکمتر...!
عااااح
عاااااااااااااااااه
عاحححح
عمی... عمیقتر
توش...!
عاااااححح
عااااااححح
اوووووححح
اوپااا!
بده به من...!
اوووح
اووووح
عااااح
اووووح
موج شدید لذتی که
از من بیرون میزد...
هااااعع
...توصیفناپذیر بود.
بعد از اون، بدنهامون
حتی یه لحظه هم
از هم جدا نشدن.
ما رابطهی اولیهمون رو
به گوشهی ذهنمون
پرتاب کردیم...
...و همهچیز رو به غرایز
و احساسمون سپردیم.
حتی وقتی کل
ذهنم خالی بود...
من مدام به جونگیونِ
خودم نگاه میکردم...
و همچنین به اون
احساساتی که درونش بود.
ذهنم کاملاً آشفتهست.
از این به بعد... چطور
باید با هم رفتار کنیم...؟
خوب شد که به
موقع برگشتیم.
جیون یونی
قراره بیاد دنبالم.
باشه، من الان
میرم پایین...
جونگیون، بیا تو.
چی شده؟
جونگیون...؟
اپا... من خیلی
دوستت دارم.
من خیلی
خوشحالم...
که بالاخره احساسم
رو فهمیدی.
پس...
از این به
بعد، بیا فقط به
همون حالت قبل
برگردیم.
تو، به عنوان برادر
بزرگترِ مهربونم...
و من، به عنوان
خواهر کوچولوی
توانای تو.
من اول
میرم.
تو راه خونه
مراقب خودت
باش.
صبر کن...
جونگیون...
جونگیون...
جونگیون...
دونگوو داره...
جونگیون...؟
چی
شده؟ حالت
خوبه؟
آره...
فقط همیشه وقتی
از اوپا جدا میشم...
خیلی احساس
غم دارم...