هااا…
هااا…
داره بهم
فشار میآره…
اون پایین…
این…
فقط یه واکنش
طبیعیه…
ممم…
انگار داره درد
میکشه…
خب… میخوای
کمکت کنم
درستش کنی؟
وظیفهٔ خواهرانه
ترجمه
اختصاصی
سایت سرراست
🐺Geralt🐺
یبین…
چی… الان
چی گفتی؟
گفتم میخوام
کمکت کنم…
کمکت کنم
ارضا شی…
آااه…
ر-راستش…!
اِاِ…
اصلاً قرار نبود
این کارو بکنم…
ولی وقتی
بغلت کردم…
حس کردم
بزرگتر شد…!
راستش… یه
فکر الکی بود که یهو
اومد تو سرم…
خب…
اِاِ…
خدایا…
دیگه نمیدونم چیکار
کنم…
تقصیر این
یارو واضحه…
اصلاً چرا
اینقدر دارم توضیح
میدم؟
یهو بزرگ
شد…
…و باعث شد
یهو بگمش!
راستش
اولش فقط
میخواستم باهات
حرف بزنم…
حالوهوا هم
خوب بود…
ولی تو الان اینقدر
سخت شدی…!
یبین…!
اول یه کم
آروم شو…
…تقصیر
همهش توئه،
میدونی که…؟
میدونم
اینجا پادگانه،
پس
باید حواسمون باشه
و طوری رفتار کنیم که
انگار هیچی بینمون
نیست…
ولی مگه ما رابطهی
نزدیکی با هم نداریم…؟
احمق…
تو هم نباید یه
کم وقتت رو با من
بگذرونی…!
جدی نمیدونم
دارم چیکار
میکنم…
آخه خیلی
وقته با هم وقت
نگذروندیم…
یبین…
ساکت باش.
در هر
حال، تقصیر
همهش توئه!
و چون
تقصیر توئه…
همین یه
بار باید به حرفم
گوش کنی.
تکون نخور.
هرچند با این
اطمینان گفتم…
ولی سر بزنگاه،
هنوز یه کم
خجالتیم…
توی این کارا زیاد
وارد نیستم…
چیکار
کنم…
اوه…
اینطوری
بهتره…؟
اوف…
خیلی بزرگ
شده…
حالا که
فکر میکنم، اولین
باره از این نزدیک
میبینمش…
چطوری بگیرمش؟
اینطوری؟
اوه…
یبین…
اینکه میبینم
اینقدر تند نفس
میکشه…
و از حرکت
دستم تحریک
میشه…
این باعث
میشه منم بیشتر
بخوام…
من…
میخوام کاری
کنم که حتی بهتر
هم بشی…
اوه…
اوه…!
یـه…
یبین…
هیس…
فقط آروم
لذت ببر…
با اینکه
اینقدر آروم حرکت
میکنه…
کل این
وضعیت…
…بیشتر از
همیشه منو تحریک
میکنه…
حسش
میکنم…
دونگوو الان
خیلی تحریک
شده…
فقط اون
نیست…
منم همینطور…
اوه…
دیگه نمیتونم
تحمل کنم…!
دونگوو…
من…
منم
میخوامش…