بس کن.
فرمانده
گروهان...
چطوره بهم
بگی این شلوغی
واسه چیه.
حرومزاده…
الان داری چیکار
میکنی…؟
وظیفه خواهرانه
🐺Geralt🐺
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
فرمانده
گروهان...
دارم بهت
دستور میدم
بگی همین الان
چی شد.
خیلی نرم
حرف زدم؟
آه… اِ…
آشغال
بیخاصیت…!
تو کیم
دونگوویی،
درسته؟
چطوره
خودت وضعیت
رو برام توضیح
بدی؟
ب-بله قربان!
قبلتر…
بذار توضیح
بدم…!
بذار…
همهچیزی
که اتفاق افتاد
رو بگم…!
بعدش ما رو بردن دفتر سرهنگ
تا همهچیز رو توضیح بدیم.
چون سرهنگ خودش اونجا بود وقتی
اتفاق افتاد، بلافاصله دست به کار شد.
موضوع رو به مدیریت بالاتر گزارش
داد و درخواست تحقیق کرد.
یبین خیلی از کارهای
ناشایستی که فرمانده گروهان
باهاش کرده بود رو رو کرد.
تو این مدت، هر بار مشتهای
لرزونش رو میدیدم دلم میسوخت.
فرمانده گروهان رو هم فرداش
پلیس نظامی با خودش برد.
از اون روز به بعد دیگه
هیچوقت ندیدمش.
شنیدم بعداً محکوم شد و
فرستادنش زندان نظامی.
چند روز بعد.
ببخشید، میتونید
کمکم کنید…
دنبال یه سربازم
که همین الان بعد از
گرفتن مرخصی از پادگان
اومده بیرون…
میدونید
کیم دونگوو رو کجا
میتونم پیدا کنم؟
همون موقع
که مرخصی گرفتی
زنگ زدی بهم؟
آره، چون مطمئن
نبودم تو از پادگان
زدی بیرون یا نه…
برای همین یهکم
نگران بودم…
خواهش میکنم~
من کیام~
من
شبیه اون آدمیم
که واسه این چیزا
افسرده شه؟
باید همیشه
به نکات مثبت
فکر کنیم.
به لطف
این ماجرا، بالاخره
میتونیم با هم
از پادگان مرخصی
بگیریم.
حالا که از پادگان
اومدیم بیرون،
بهتره تا آخرش
با من بمونی!
لازم نیست…
اصلاً زیاد ازشون
استفاده نمیکنم~
فکر
میکنی خوب
کار کردی؟
فقط صبر کن،
من نمرهی بهتری از
تو میگیرم.
باید شونههات رو
بیشتر شل کنی.
وضعیت بدنت
خیلی هم خوبه.
واقعاً
نمرهی بهتری
گرفتی…
حرف من،
الکی نبود.
بیا~ به
سلامتی~!
یواش، اینقدر
تند نخور…
مگه
چیه؟!
روحیهی
سربازیت کجا
رفت؟ هوم؟
یبین…
هوم…؟
حالت خوبه؟
آره~
مطمئنی؟
معلومه~
من~ کاملاً~
خوبم~
یبین…؟
مشکلی نیست~
همینجا
منتظرم بمون~
گمشو، فرمانده
گروهان!!!
چرا مدام گیر
میدی بهم؟!
چرا یه بار ولم
نمیکنی!!؟
کی گفته من
به یه حرومزادهای
مثل تو نیاز دارم
که کمکم کنه؟!!
منم دلم برات
تنگ نشده…!
فقط یه سرباز زن
نیستم. من فرماندهٔ
جوخهام…!!
آخیش…
الان خیلی
بهترم.
یهو اینقدر
خستم،
میخوام یه کم
استراحت کنم…
این دفعه
نوبت توئه که منو
آروم کنی…
آه…
ممم…
هاه…!
چطوره یه دونه
هم برات بخرم؟