وظیفه خواهرانه قسمت ۸۴ از ۸۴۹ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹
بیدار شدی؟
آره…
خیلی زیاد
خوابیدیم.
خب، احتمالاً
چون دیروز این‌قدر
طولش دادیم…
آره…
هه‌هه…
چه حالی
داد.
تو خواب
لبخند می‌زدی،
خواب خوبی
دیدی؟
واقعاً؟ اصلاً
یادم نمیاد چی
خواب دیدم…
پس یادت هست…
همون اعترافی که
دیروز بهت کردم؟
من اون حرف رو
فقط چون مست
بودم نگفتم…
تو… در موردش
چی فکر می‌کنی؟
من…
منم دوستت
دارم، ولی…
بی‌خیالش~
لازم نیست
همین الان جوابم
رو بدی.
می‌دونم الان
کلی چیز هست که
ذهنت رو مشغول
کرده.
تازه، نمی‌تونیم
نقش خودمون رو تو
همون یگان ارتش هم
نادیده بگیریم.
یه اشتباه کوچیک
می‌تونه باعث بشه از
هم جدا بشیم.
بذار اوضاع یه
کم بخوابه…
بعد جوابت
رو بهم بده.
ولی بهتره خودت
رو آماده کنی.
من دست از
ابراز احساسم به
تو برنمی‌دارم!
آره… گرفتم.
اگه گرفتی،
پس زود باش
بغلم کن.
چشم خانم!
چند روز بعد.
آخیش…
…باورم
نمی‌شه.
واقعاً اومدی
اینجا؟
بالاخره از دیدنت
خوشحالم،
خواهر دونگ‌وو…
یا بهتره بگم خانم
کیم جونگیون؟
فکر نمی‌کردم اول
تو بهم پیام بدی.
خب، حالا که
دیدیمون، بریم سر
اصل مطلب.
ادامه دارد…سرراست بزرگترین
مرجع داستان های سکسی تصویری
خب، از کجا
شروع کنیم؟
آقای سیم، از
الان عذر می‌خوام که
این‌قدر زود جلسه
گذاشتم.
نه بابا،
اشکالی نداره~
همین که حاضر
شدی باهام ملاقات
کنی خوشحالم.
آها راستی، بذار
معرفی‌ات کنم،
ستوان یکم جانگ.
اون تو برنامه‌ریزی
و فیلم‌برداری
کمکمون می‌کنه.
از آشناییت
خوشحالم~
راستش رو بخوای،
خیلی تعجب کردیم…
انتظار
نداشتیم که بخوای
با ما کار کنی…
که می‌ری داخل
پادگان تا زندگی نظامی
رو تجربه کنی…
چون باید کلی مقررات و
قوانین پادگان رو یاد بگیری
و همزمان کار فیلم‌برداری
رو هم بچرخونی،
می‌ترسیدیم برات
خیلی سنگین باشه…
مطمئنی می‌تونی از
پسش بربیای؟
آره… منم به‌عنوان
مدیرش نگران این
قضیه بودم…
ولی انگار
خودش خیلی به
این پروژه علاقه
داره…
درسته، من واقعاً
می‌خوام روی این
پروژه کار کنم.
واو، واقعاً
تحسینت می‌کنم که
این‌قدر مصممی. نگران
نباش، ما هم تا جایی
که بتونیم کمکت
می‌کنیم.
آره، من یه
پادگان پیدا می‌کنم
که برای فیلم‌برداری خانم
جونگیون راحت
باشه.
آها، در مورد لوکیشن
فیلم‌برداری، من یه
پیشنهادی دارم…
من تصمیمم رو
گرفتم که کدوم
پادگان رو بریم.
هوم؟
پادگان خاصی مد
نظرته؟
آره، داداشم
الان داره خدمت
سربازی می‌کنه.
دلم می‌خواد توی همون
پادگانی فیلم‌برداری کنم
که داداشم اون‌جاست.
وظیفه‌ خواهرانه
🐺Geralt🐺
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
از وقتی پدر
و مادرمون فوت
کردن، داداشم تنها
کسی بود که برام
مونده بود.
همه‌ش
لطف داداشم بود
که تونستم تو مدلینگ
موفق بشم و کارم رو
شروع کنم.
حتی
به‌خاطر من اعزامش
رو عقب انداخت،
برای همین نگرانم که
با هم‌دوره‌هاش خوب
کنار نیاد…
می‌خوام از
این فرصت استفاده
کنم و برم دیدنش و
حمایتش کنم.
می‌تونیم
فیلم‌برداری رو
طبق برنامه پیش
ببریم.
فقط امیدوارم
بذارید داخل پادگان
داداشم رو ببینم.
واو…
اصلاً انتظار نداشتم
همچین گذشته‌ای
داشته باشه…
مخصوصاً
با این‌که داداشت
این‌قدر کمکت
کرده…
ما دلیل
علاقه‌ت به پیوستن
به پروژه‌مون رو
می‌فهمیم…
ولی
صادقانه بگم، ممکنه
موافقت با درخواستت
یه‌کم برامون سخت
باشه،
چون ممکنه
مجبور بشیم کل
برنامه رو به‌هم بزنیم تا
یه وقتی برای دیدنش
پیدا کنیم.
هرچند
حضورت تو پروژه‌مون
برای تبلیغات خیلی
به‌دردمون می‌خوره،
ولی…
تهیه‌کننده…
می‌دونم
درخواستم ممکنه
برات زحمت باشه،
فکر نمی‌کردم
جلسه این‌قدر
طول بکشه،
اگه هر
دوتون وقت دارید،
شاید بریم یه چیزی
بخوریم…
ولش کن ~ ما
هنوز یه‌کم کار داریم.
به‌جاش، وقتی کل پروژه
موفق شد با هم می‌ریم
غذا بخوریم! هاها!
آخیش… چه
جلسه‌ی طولانی‌ای
بود.
جیون یونی،
خیلی بهت سخت
گذشته.
تازه قسمت سختش
شروع هم نشده.
این ضبط خیلی
خسته‌کننده می‌شه~
آره، فکر کنم
همین‌طوره.
ولی نهایت
تلاشمو می‌کنم.
باشه، بهت
ایمان دارم~
…مطمئنم عالی
عمل می‌کنی.
بابا…
صبر کن…
یواش…
…همش
همین بود؟
حالا که
تونستی بیای تو این
دوره، وقتشه رو قدرت
بدنیت کار کنی.
با وضعیت
الانِت، فکر
می‌کنی می‌تونی
پلیس بشی؟
دونگ‌وو،
می‌دونم از بچگی
همیشه منو الگوی خودت
می‌دونستی…
…ولی واقعاً
لازمه که راه منو بری
و پلیس بشی؟
نگرانم که زیادی
سفت و سخت و پایِ
حرفت وایمیستی.
اینکه آدم درست
و سرسختی باشی
خوبه، ولی…
…برای این کار باید
اون‌قدر زور داشته باشی
که بتونی از عقیده‌هات
محافظت کنی.
وقتی تو آینده
با آدم‌های مختلف
روبه‌رو بشی، می‌فهمی
منظورم چیه.
از یکی
محافظت کردن…
کار راحتی
نیست.
پس نشونم
بده پسر عزیزم چیکار
می‌تونه بکنه.
هاهاها~ من
هواتو دارم، حس نمی‌کنی
انگار تو پادگانی؟~
خب،
وقتشه بری.
بذار اول از همه
تو برو یه سر به جونگیون
بزن، باشه؟
بیا~ وقتشه
بیدار شی!
ولی یه
چیزی هست
که می‌خوام
بدونی.
گذشته‌ی من الکی
نیست، و اون چیزی که قبلاً
گفتم واقعاً اتفاق افتاده.
راستش،
هیچ‌کس از
گذشته‌ی من خبر
نداره.
اگه
این داستانو محتوای
برنامه کنیم، مطمئنم از
نقشه‌ی اولیه جذاب‌تر
می‌شه، نه؟
دقیقاً، اگه
بتونیم از داستان اون
استفاده کنیم، قطعاً خیلی
بهتر از فیلم‌نامه‌ی فعلی
می‌شه…
چیکار
کنم…؟
آه…
هوف…
چطور می‌تونم
این فرصتو از
دست بدم؟
…ببخشید،
برم بیرون یه
زنگ بزنم!
جونگیون…
مشکلی نیست…
…حتماً خوب
می‌شه…
هوف~
ببخشید دیر شد،
زنگ زدم این خبرو
گزارش بدم،
و همچنین
پیشنهادتو.
با درخواستت
موافقت می‌کنیم.
مدیریت
ارشد با شرطات
موافقت کرد.
خیلی ممنون،
تهیه‌کننده!
برای این
پروژه نهایت تلاشمو
می‌کنم!
بیخیال،
من باید ازت
تشکر کنم.
پس بیا
برنامه‌ی جدید رو
از نو بچینیم.
ببخشید، ولی
فکر کنم باید جلسه رو
طولانی‌تر کنیم.
باشه…!
پایان

قسمت 84 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
جلوجلو بخون

من قسمت‌های بعدی رو خوندم… مطمئنی نمی‌خوای بدونی چی می‌شه؟

۲۷ قسمت دیگه از «وظیفه خواهرانه» آماده‌ست!

اعضای ویژه همین الان همه‌شون رو می‌خونن. بقیه باید صبر کنن تا یکی‌یکی منتشر بشن؛ آخریش ۴ هفته دیگه.

  1. قسمت ۸۵ ۲۱ ساعت دیگه
  2. قسمت ۸۶ ۲ روز دیگه
  3. قسمت ۸۷ ۳ روز دیگه
  4. قسمت ۸۸ ۴ روز دیگه
  5. قسمت ۸۹ ۵ روز دیگه
  6. +۲۲قسمت دیگه 
همین الان همه رو بخون عضویت ویژه، ماهی ۱ دلار · بدون تبلیغ و بدون ouo

همه‌ی قسمت‌های تقویم سرراست، بدون انتظار، برای اعضای ویژه

یا صبر کن

قسمت بعد ۲۱ ساعت بعد

فردا ۲۱:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۳ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی وظیفه خواهرانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت