وظیفه خواهرانه قسمت ۷۴ از ۷۴۸ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸
عاااححح!
آحخخ!
لعنتی‌..
آهه..‌!
بهش
فکر میکنم
کلم کیری
میشه...
واقعا فکر
کردی راحت میتونی
ازم فرار کنی؟
واقعا دلم برات
تنگ شده...
برو تفنگتو
بیار
بله قربان
سرجوخه!
خوش برگشتی
چه خبر؟
یادت باشه
فردا انبارو
تمیز کنی
بله خانوم
یادت نره
باید اینبار
تو کمپ خوب
رفتار کنی!
اول من
میرم
آره...
از اونجایی
که من تصمیمم
رو گرفتم..‌
باید از الان
نقشمو خوب
اجرا کنم...
چند روز بعد
آه...از
این شیفت
بدم میاد
حتی نتونستم
چند ساعت
بخوابم...
یه لحظه
ترسیدم
شب بخیر
قربان!
هوم؟
اوه...
توهم
شیفتی؟
اره منم
شیفت شبم
اون اینجا
چکار میکنه؟
امم قربان...
منم میتونم یه
نخ داشته باشم؟
ها..‌!
توهم سیگار
میکشی؟
اره منم
میکشم
حالا که فکر
میکنم یه چیزایی
راجبت شنیده
بودم
چیا؟
شنیدم به تازه
وارد های جوخه
نزدیک شدی
چرا؟
عه
فقط بعد
مدت که اینجام
متوجه شدم...
شما ارشدا
چقد خوب باهام
رفتار کردین...
چرا؟ سرجوخه
ات خوب رفتار
نمیکنه باهات؟
اره حس
میکنم زندگیم
یکم سخت
شده
همچنین
به این دلیله که
من واقعا خودمو
تصور کردم
و فهمیدم
نباید اینطوری
رفتار کنم
هممم
میدونستم
هاها ای
احمق بالاخره
زرنگ شدی!
هنوز واسه
فهمیدنش دیر نشده
خوشحالم ازت
آره!
اوه بذار
یه دونه بگیرم
ازت
اونی که دادم
مال من بود
حتما
وای،
این همون
نوع گرون‌ترش
نیست؟
حالا که بهش
فکر می‌کنم... تقصیر
همه‌ش گردن فرمانده
دسته‌ست.
...چی شد؟
آه... اون
حرومزاده...
بعد از برگشتن،
شروع کرد به خالی کردن
خشمش سر همه.
سخت به
نظر می‌رسه.
من دیگه
دارم ارتقا پیدا میکنم،
ولی اون هنوز مثل سگ
دست‌آموزش بهم
دستور می‌ده،
و حتی زحمت
کمک کردن هم به
خودش نمی‌ده
اون که به
زودی مرخص میشه
،نباید کمتر سخت
بگیره؟
موافقم،
بالاخره بعد
ترخیص دیگه کاری
با اینجا نداره‌.
اره
اه،من اول
برمیگردم.
اوه قربان.
من به خیلی
کم سیگار میکشم
چطوره این دست
تو باشه؟
ایول!
داره
ازت خوشم
میاد.
اگه میدونستم
همچین آدمی
هستی بهتر باهات
رفتار میکردم.
همونطور که
فکر میکردم...
انگار دیگه
کسی از یو جینهو‌
خوشش نمیاد
باید دفعه
بعد اینو در
نظر بگیرم
اوه؟
وقت خاموشیه
باید تو رخت
خوابت باشی...
بیا باهام.
چه تصادفی،
منتظرت بودم!
فکر کردم قراره
سرزنشم کنی...
ولی باز داری
شوخی میکنی؟
شوخی؟ من
فقط دارم گشت
میزنم
اگه تنبلی
هم میکنم به
خاطر توئه.
وقت خوب پیدا
نمیکنم باهات
حرف بزنم
از سرجوخه
شنیدم...
تو با درخواست
موافقت کردی اره؟
ببخشید ولی
پیش اومد.
واقعا
متاسفی...؟
اگه هستی باید
با درخواست منم
الان موافقت کنی.
ازت درخواست
میکنم به این
سرجوخه سخت
کوشت...
آغوشی پر
از مهر و محبت
بدی!
چیه؟
نمیخوای؟
معلومه
که میخوام
پسر خوب
منو بغل کن
آه احساس میکنم
خستگیم همین الان
از بین رفت.
خیلی راحت
خدای من
چه هیکل قشنگی
داری
تو کاری
میکنی به تپش
قلب بیوفتم
چهره قشنگی
هم داری
اوممم
اوممم...
هاااه..‌
هاااه
پایین
منو...
میلرزونه...
این...
فقط یه واکنش
طبیعیه...
اوم...
انگار درد
داری...
میخوای بهت
کمک کنم؟
فقط رو خالی
کردن کمر من
تمرکز کن!!
پایان

قسمت 74 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۲ ساعت بعد

فردا ۲۱:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی وظیفه خواهرانه
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت