اوپا...
برادرم تنها
خانواده منه...
اوپا تا الان...
تو مراقبم بودی
الان تغییر کرده...
من مراقب همه ام!
وظیفه خواهرانه
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
زندگی در ارتش روز به روز میگذشت
با وجود سختیاش میگذره
اخیرا خیلی از سربازا از
ارتش رفتم و تعداد کمی نیرو باقی
مونده بود.
اغلب به بخش ارتباطات
فراخونده میشدم.
کارای ساده ای میکردم که میتونستم
وقت آزاد هم داشته باشم.
مراقب تجهیزات
باش
دفعه قبلی خوب
نچیده بودیشون.
وقتی همه چی
مرتب شد استراحت
میکنیم.
کار کردن آخر
سال بی معنیه!
حتی تمرین نظامی
هم نیست چرا باید
یونیفرم تنم باشه؟
من دلم میخواد
ادامه سربازیمو راحت تر
بگذرونم!
مدیر ارتباطات!
چیه؟
امم...
همه چیو مرتب
کردم...
میشه برم...؟
اوه باشه...
خسته نباشی.
مرسی خانوم! آخر هفته
خوبی داشته باشین!
اون واقعا
خوشگله...
باشه برو
وایسا
یه لحظه...
سرباز کیم
دونگ وو!
یه کار دیگه
هم هست
خیلی سخت نیست
بیا باهم انجامش بدیم
بله خانوم!
هفته آینده قراره
کابل داخل سقف رو
تعمیر کنیم.
ما فقط باید
کاشی های سقفو
جدا کنیم.
انجامش بدیم؟
مطمئنی کافیه؟
میشه نردبونو
نگه داری؟
چشم!
به هر حال...
کسی نمیاد...
میتونیم یکم
حرف بزنیم؟
آه من خیلی به
مغزم فشار آوردم تا
تو رو ببرم بیرون.
خجالت میکشم مدام
وانمود کنم نمیشناسمت...
اوه...
اوه؟
چطور جرات
کردی درست جواب
ندی؟
اوه ببخشید!
هوف...
چقد بامزه ای...
اوکیه راحت باش
دونگ وو...
و همچنین دوست من.
سرجوخه چا یهبین
من و یهبین از قبل باهم دوست بودیم
وقتی کار پاره وقت میکردم باهاش
آشنا شدم
با شخصیت خوبی که یهبین
داشت زود باهم صمیمی شدیم
بعد تموم شدن کار باهم
میرفتیم بیرون
اون زمانا حس کردم ازش خوشم
میاد
فهمیدم که یهبین در آزمون خدمات
ملکی رد شده با اینکه واسش کلی وقت گذاشته
بود.
بعد اون یهبین ناپدید شد.
بهش پیام دادم ولی جواب نداد
و فکر میکردم همه چی تمومه.
یهبین به ارتش پیوست.
تا وقتی که باهم توی یک
جوخه ملاقات کردیم از این قضیه خبر
نداشتم
پوف
واقعا سخته
*حس میکنم کره ای ها یکم
پارچه هاشون زیادی شفافه.
با یونیفرم
خیلی گرمه
لطفا این
رو هم بذار
همه چیو ول کردم
که یهو به اگهی استخدام
ارتش برخوردم.
وقتی اوضاع سخت تر میشه
همینم یه نوع پاداشه.
من برای پشتیبانی
درخواست دادم.
و بعد همونطور که
میبینی
شدم سرجوخه
چا یهبین.
با این حال زندگی سربازی من
خیلی سخت شده.
خیلی خوبه که کسی رو دارم
که باهام خوب رفتار میکنه
ولی تو چی؟
عه من؟
اره تو سخت تلاش
میکردی...
واسه آزمون
پلیس...
اوه اون...
خب...
یه مشکلی واسه
خواهرم پیش اومد.
بدون من زندگی
واسش سخته.
اوه نباید
همچین سوالی
میپرسیدم.
عه جدی؟
بیش از حد
درگیر گذشته
بودم.
ولی تو که
ولش نکردی نه...؟
میتونی اینجا درس
بخونی؟
آزمون هر سال
برگزار میشه ...
عهه!
آه...
هوف...
دونگ وو؟
خوبی؟؟
عه...
اه خب...
اوکیم ولی...
این چه وضعیه...
واقعا؟
آسیب ندیدی؟
چقد احتمال
داره همچین اتفاقی
بیوفته!
فعلا تو رو
میارم پایین.
پاهات خوبن؟
امم آره...
پس میذارمت
زمین...
سنگینم؟
نه...
الان مشکل وزنت نیست...
خب خدا رو
شکر چیزیت نشد
عه...یهبین؟
وایسا...
بیا همینطوری
بمونیم
داخل این جوخه ساکت
میتونستم صدای قلب
یهبین رو ببینم
همینطوری که صدا بلند
و بلند تر میشد.
انگار دوباره اون حس
قدیمی روشن شده.
ببخشید
یه لحظه حواسم
پرت شد...
خوشحالم که
بعد مدت ها دیدمت
میخواستم ازت
تشکر کنم ولی...
مدتی گذشته ولی
چهره ات گرفتس.
میخوام خوشحالت
کنم...
اگه بهت سخت
گذشت بیا پیش من.
دیگه ناپدید نمیشم
باشه...
مرسی یهبین...
فکرشو بکن چنین اتفاقی بیوفته
خب بیا تمومش
کنیم
با تشکر از اون سنگینی
فشاری که روم بود کم شد.
چه حسی داشتی
یه خانوم جذاب بغلت
کرد؟
عه...
راستشو
بگو...
خوب بود نه؟
نمیگم بهت...
آفرین دونگ وو
بیا باهم بریم
هنوز عکسمونو
داری؟
عه...
اره خانوم!
من فقط با
تو عکس میگیرم
بهکسی نشون
ندی باشه؟
درود به مافوق!
یادداشت مترجم:
راستش، سربازهای کرهای همیشه
با «충성! (Chunseong!)» سلام میدن که
معنی تحتاللفظیش «وفاداری!» هست..
برای من عجیبه و گیج شدم که چطور
اینو ترجمه کنم. فکر میکنم تو
فصلهای قبلی دربارهی نحوهی سلام دادن
سربازها به هم اشتباه کردم..
پس ببخشید!
مرسی بابت اینکه
آخر هفته هم سخت کار
میکنید
اوه بله...
یوو جینهو...!