قسمت 251
هاع
هاع
آه
هاع
ممم
آاه!
خواهران
ناتنی
ووشش
یعنی لباسشُ
عوض کرده و رفته؟
هاهاها
آره، شاید برگشته
پیش بابات
بخاطر حسن نمیتونم
حرکت کنم و پاهام
درد گرفته
*میلرزه
*میلرزه
لطفاً برو حسن
راستی ، خوب نیست
سامم با ما اومده؟
هه هه
قبلاً سفر خونوادگی بود
ولی یه آدم جدید باعث
میشه بیشتر خوش بگذره!
هاها
آره، منم خیلی
خوشحالم که سام اومد
باید به یه چیزی
تکیه بدم
دیگه نمیتونم
اینجوری بمونم
...
...
*گرفتش
آع
چطور کارم
به اینجا کشید؟
دیگه
تحمل
ندارم
پاهام خیلی
خسته شده
...
...
عمم
عووم
این چیزی نبود
که تو سرم داشتم
*میلرزه
نه، این عمدی نبود
قسم میخورم
هاا
هاا
خوردن قارچای
وحشی خطرناکه
ولی تو یه
حرفهای هستی مامان
هااا
حسن، چرا تو...
هااا
هااا
برنمیگردی
پیش بابات؟
باشه
شاید سام هم
رفته باشه اونجا
منتظرمون
باش مامان
یه ماهی بزرگ
گرفتیم
هااا
حسن رفت
میشه کی... یعنی
چیزتُ ازم دور کنی؟
اوه
باشه
*برگشت
ببخشید
قسم میخورم
عمدی نبود
هااا
هااا
فقط میترسیدم
اگه تکون بخورم
گیر بیفتیم
میفهمم
زودباش لباستُ بپوش
اون چی بود؟
ووشش
خُب، سام
....
از اومدن با ما
خوشحالی؟
آره، خیلی
خوش گذشته
هه هه
مرسی که منم با
خودتون آوردین
هاها
چون تو از طبیعت
خوشت میاد فکر
میکردم از کمپ
لذت ببری
خوابیدن با همدیگه
قسمت فان ماجراست
هاهاها
میتونی صدای آب
و پرندهها رو بشنوی
....
ووشش
...
...
پس اینجوری
توی کمپ میخوابن
....
جالبه
خیلی خسته شدم
یکم بخوابم
وووششش
ممم
خیلی واقعی
بنظر میومد
...
حسن!؟
اوه!
کی اومد اینور؟
اینقدر تکون خورد
احتمالاً از روم
پریده اونور
*خوردن بهم
چه کون نرمی
هااا
این احتمالاً
کون حناست
خیلی خوبه
...
...
مخصوصاً وقتی تو
همچین جای تنگی
هستیم حس بهتری
هم داره
یکم اذیتش
کنم؟
باید مراقب باشم
بیدار نشه
آه
خیلی آروم...
آره، همینجوری
آه
با این لباس
تنگی که پوشیده
...
...
حس میکنم
بدنای لختمون
رو همدیگه مالیده
میشه، عاشقشم
...
...
....
....
ولی انگار تو
خواب عمیقیه
یذره دیگه
...
...
عالیه...
دیگه نمیتونم
تحمل کنم
...
...
چیکار کنم حالا!؟
دو تا تلمبه
به کسی آسیب
نمیرسونه
*کشید
...
نمیتونم جلوی
خودمُ بگیرم
...
...
کرد
توش
همینجوری
میکنمش توت