فصل شکار قسمت ۱۲۲ از ۱۲۸۲۴ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴
قسمت 122
میدونی چقدر
خوش شانسی؟
خاندان‌های بسیاری بودن
که برای به دست آوردن خط
خونی همه‌چیزشون رو
پیشنهاد دادن
حالا که بخشی
از خط خونی هستم
😁
یعنی با هم
همسطح شدیم؟
منظورت
چیه؟
خب، همونطور
که امپراتور گفت...
آریلا
من واقعاً
تو رو میخوام
....
کافیه
وقاحتم یه
حدی داره
بنظرت این
چیزا همش یه شوخیه؟
نه، منم
شوخی نکردم
پس چی؟
اول که به زور خودت رو
وارد قلعه‌م کردی...
بعدشم با بی شرمی جلوی
همه با دخترا ور رفتی
بعدشم جلوی امپراتور
میگی من رو
میخوای؟
واقعاً فکر کردی
میتونی با کسی که
واقعاً دوستش داری
اینجوری رفتار کنی؟
تو چیزی که لیاقتت
بود رو به دست آوردی
حالا گمشو
دیگه طاقت تحمل رفتارای
بچگانه و تحقیرآمیزت رو ندارم
لعنتی
فصل شکار
.......
چی شده؟
میوووو!
عاع
هیچی
سیسیل
وقتی لیسش میزنی
دردم میگیره
میخوای بانداژ
کنمش!؟
آره، بهتر میشه
تایان، من
همه چی رو
شنیدم
.....
ها؟
وقتی به آریلا گفتی
خیلی عصبانی شد، نه؟
بخاطر منه؟
من بهت فشار آوردم
واسه همین همه‌چیز خراب شد؟
نه، تقصیر تو نیست
لازم نیست عذرخواهی کنی
من بی عقلی کردم
واااع
سیسیل، بریم خونه!؟
خونه؟
دلم میخواد
ولی تو هنوز آریلا
رو به دست نیاوردی
دیگه برام
مهم نیست
فکر کنم دیگه
با آریلا شانسی ندارم
تا همینجا هم
بیشتر از چیزی که
میخواستم به دست آوردم
این تو نیستی
میووو
*مشت
گربه‌ای*
اااخ
تو کسی نیستی
که تسلیم شه
تو باید همون کنه‌ی
بی شرم و حیا باشی
اگه چیزی که توی دلته
رو بهش بگی، مطمئنم
جواب میده
سیسیل
مرسی سیسیل
تو بهترینی
میو!
تخ تخ
....
آریلا
نگران آینه‌ی
شکسته نباش
تو واقعاً
همه چیز رو میدونی
اومدم بخاطر رفتارم
عذرخواهی کنم
لازم نیست
فقط از قلعه‌ی من
گورت رو گم کن
هنوزم خیلی سرده
....
عمیقاً بخاطر بی ادبیم شرمنده‌ام
من، تایان گوام
از آریلا پرکلاغی درخواست
بخشش دارم
اگه با صداقت کامل
نزدیکش شم، کارمیکنه
بلیدا هم همین رو گفت
آریلا زن باهوشیه
باید باهاش صادق باشم
میخوام راجبه خودم یه
چیزی بهت بگم
چیزیکه نمیدونی
برام مهم نیست
من هر چیزی که
لازم بود رو میدونم
نه، اول بشنو
این موضوع خیلی جدیه
تا حالا این رو
به کسی نگفتم
دلیل اینکه چرا
همچین آدمی شدم
رو میخوام بهت بگم
زنی که مادرم بود
وقتی بچه بودم به
پدرم خیانت کرد و
فرار کرد
اون با یه پسر جوون‌تر
از پدرم وارد رابطه شد
و تنها پسرش رو به امون
خدا ول کرد
من توی بچگی یادگرفتم
که عشق فقط یه توهمه
بخاطر یه کیر
خونواده‌ش رو رها کرد
وگرنه باید قبول میکردم
تقصیر منه که دوستم نداشت
قبول کردن اینکه
عشق وجود نداره
راحت تر بود
واسه همین افتادم
دنبال زنای متاهل
انگار میخواستم یه
چیزی رو ثابت کنم
انسانها برده‌ی شهوتن
نه عشق
و تا حالا خلافش
بهم ثابت نشده
زنایی که خونواده براشون
همه چیز بود بخاطر یه
کیر همه چی رو رها کردن
دیدن دروغ گفتنشون
به عزیزتریناشون
بدجور حشریم میکرد
فکر میکردم این حقیقته
و اینجوری زندگی کردم
عشق وجود نداره
ما فقط یه مشت حیوونیم
که دنبال سکس هستیم
بعدش سر از این
دنیا درآوردم
بازم با همون
فلسفه اینجا زندگی کردم
ولی خوشبختانه
با بلیدا آشنا شدم
خوشبختانه!؟
میدونم این حرف از
زبون مربی‌ای که برندش رو
روی بدن اون زن حک کرده
چطور بنظر میاد
خودت میدونی که
واتینو شوهر خوبی نیست
آره، توی کارش
بینظیره
ولی به عنوان یه شوهر
بلیدا رو نادیده میگرفت
و علاقه‌ای به بزرگ کردن
بچه‌ش نشون نمیداد
اون حتی من رو
استخدام کرد و زنش
رو به من سپرد
برای اون بلیدا
چیزی جز یه
جام که بهش افتخار
کنه نبود
یه زن زیبا که
بتونه باهاش موفق بودنش
رو به دیگران ثابت کنه
ولی توی قصر
بلیدا تنها بود
به همه چیز رسیدگی میکرد
ولی کسی بهش اهمیتی نمیداد
واسه همین
خودش بهم گفت
چیزیکه نه به
دوستاش نه به شوهرش
نمیتونست بگه رو توی
تخت به من گفت
بعدش فهمیدم
همه چیز به تنهایی برمیگرده
مادرم من رو ترک کرد
شاید دلیلش تنهایی بوده؟
شاید دلیل اینکه
منم دنبال مادرای میلف
افتادم هم همین حس تنهایی بوده؟
فکر میکردم اینجوری
دیگه هیچوقت احساس
تنهایی نمیکنم
اگه بخاطر بلیدا نبود
احتمالاً همیشه همون
آدم میموندم
راستش آریلا
من همین حس رو
به تو هم دارم
واسه همین از خط
قرمز عبور کردم
واقعاً متاسفم
......
انتظار همچین
حرفایی رو از تو نداشتم
ممنون که بهم گفتی تایان
اینبار میبخشمت
مرسی
میشه حالا کنارت بمونم
حتی به عنوان یه دوستم
باشه، برام کافیه
بلیدا تنهایی
رو بهم آموخت
و با تو میخوام
عشق رو یاد بگیرم
فکر کنم بتونم
مرد بهتری بشم
میخوام توی این دنیا
یه آدم جدید بشم و
زندگی جدیدی رو شروع کنم
ازت میخوام من
رو به عنوان دوستت
بپذیری
داستان طولانی‌ و پیچیده‌ای
بود و نمیتونم دقیقاً درکش کنم
ولی مشخصه
از ته قلبت بود
تایان گوام
دوستیت رو میپذیرم
منفی نگری آریلا
ریست شد!
جواب داد
خخخ
با قدرت صداقت
به قلب آریلا نفوذ کردم
درسته ، بهش
دروغ نگفتم
حتی اگه یه دروغ
کوچیک گفته بودم
نمیتونستم وارد قلبش بشم
واقعاً دلم میخواد
باهاش رابطه‌ی
صمیمی درست کنم
میخوام مثل یه
حیوون بکنمش
موقعی که از خود
بیخود میشه و روی
کیرم سواری میکنه دیدنیه
میخوام ببینم التماسم
میکنه که کیرم رو بکنم توی کصش
و غرور و یاد کاسلی رو
دور بندازه
این هدف منه
شروع یه زندگی
جدید در این دنیا
هاهاهاهاها
پایان

قسمت 122 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 123

این قسمت را دوست داشتی؟

۴ پسند

برای پسندیدن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی فصل شکار
از ادامه دادی
سرعت