فصل شکار قسمت ۱۳۰ از ۱۳۱۴۷ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷
گایون، کص تو
چیزی جز یه کص درجه
سوم نیست!
بدون شک می‌تونم
بگم… یکی از
بهترین‌ کصهایی‌
که تا حالا گاییدم
تو یه
زن معمولی نیستی
اینجوری زاییده
شدی
فقط یه مرد
درست‌حسابی نداشتی
که این استعداد رو
شکوفا کنه
از حالا، زیر نظر من
کص تو به یه کص
درجه یک تبدیل
میشه، خوبه؟
اگه هر کاری
که این مرد میگه
رو انجام بدم…
منم همین
حس لذت رو
تجربه میکنم
انجامش
میدم
می‌خوام
کصم… درجه‌یک
بشه…!!
باید به استادت
ادای احترام کنی
با همین کصت…
قسم وفاداری بخور
آره، من خودم رو
بهت پیشکش
میکنم استاد
خواهش می‌کنم…
اون‌قدر تمرینم بده تا
کصم درجه‌یک بشه!!
پس به یادگار این
روز… با آبِ خودم
غسلت می‌دم!!
آه♡♡♡
رحمت رو باز
کن و بگیرش!!
آب من قراره
بره توی کصت نه آب
برادر کوچیکت
می‌گیرمش…
قبولش می‌کنم!!
آااه♡♡♡
دارم آبمو میریزم
توی کص رقاص
شمشیرزن
ازم حامله شو!
آه…♡♡♡
…خب؟ تو
هم دیدی، مگه
نه، آریلا؟
شرط رو بردم
مگه نه؟
Sarrast.com
ازت عذر می‌خوام،
بانو آریلا.
خواهش می‌کنم
بی‌احترامیِ گذشته‌ام
به تو رو ببخش.
خجالت
نمی‌کشی؟
توی بغل یه مرد دیگه
ناله می‌کنی، درست
جلوی شوهرت
و حالا مثل سگ داری
به یه دشمن قدیمی
التماس می‌کنی که
زندگیتو بهت برگردونه
واقعاً تو از اول
همچین زنی بودی؟
اون همه شهرتی
که به‌عنوان «رقاص
شمشیرزن» داشتی
چی شد؟ الان به خودت
نگاه کن، رقت‌انگیزی
چی می‌شد اگه
باورهایی که این‌قدر برای
نگه‌داشتنشون جنگیدم،
هیچی جز یه لجبازیِ
بی‌فایده نبودن؟
ارزش‌هایی که یه زمانی
برام از جونم عزیزتر بودن…
تازه فهمیدم که واقعاً
چقدر بی‌معنی بودن
یه روز تو هم
شاید بفهمی
وقتی اون باورها
ترک بخورن
شاید اون لذتی رو کشف کنی
که توی رها شدن از زنجیرهایی که
این‌همه سال بسته بودنت، هست
صمیمانه امیدوارم یه روز
خودت اون لذت رو بچشی
هومم
همیشه
همین‌جوریه
چرا حتی زن‌هایی
با این همه غرور و اعتقاد
هم، هر وقت تایان گوام وسط
میاد، آخرش همین‌جوری
می‌شن؟
بلیتا همیشه لجباز و
خودسر بود، ولی حتی بلدیا که
شکننده بنظر می‌اومد، این‌قدر
اراده‌ی محکم داشت…
این روزها بلدیا هر بهانه‌ای
گیرش بیاد، نامه‌هاش رو با
چیزای بی شرمانه پر می‌کنه
کیر تایان♥
ارباب تایان ♥
برده‌ی کس♥
تایان گوام
چه چیزی داره که اینا
این‌قدر یه‌دل و یک‌تکه
عاشقش می‌شن؟
واقعاً همه‌ش
به‌خاطر اون… هیولای
بین پاهاشه؟
منو نخندون
واقعاً فکر می‌کنی با
همین یه چیز می‌تونی هر
زنی که دلت بخواد رو
رام کنی؟
اون هیچ‌وقت روی
من جواب نمی‌ده!!
اولین جلسه‌ی تمرین
با موفقیت تموم شد
اطمینان دارم که
حالا میشه امنیت
رقاص شمشیرزن
رو تضمین کرد؟
…داری بهم
گزارش می‌دی؟ این
رسمی حرف زدن یهو
از کجا اومد؟
دقیقاً
آریلا از این جور رابطه‌ی
رسمی خوشش می‌آد
وقتایی مثل این،
باید نقش زیردست رو
بازی کنم و مثل رئیس‌م
باهاش رفتار کنم
تأیید کردم که دیگه اون
بیگانه خصومتی نداره
در این صورت،
اجازه میدین الان
آزادش کنم؟
قصد داری بذاری
آزادانه تو قلعه‌ی
من بچرخه؟
البته که رفت و آمدش
محدود می‌مونه. شوهرش
هم همچنان در بند می‌مونه
آزادی، تا وقتی
خوب رفتار کنه،
می‌تونیم همین‌قدر
آزادی بهش بدیم
و اگه بتونیم گایون رو
درست رام کنیم، می‌تونه
برامون یه سرمایه‌ی باارزش
بشه، موافق نیستی؟
…هوم. خیلی
خب. اجازه می‌دم
ممنون. پس با
اجازه‌تون، همین الان
می‌رم سراغ جلسه‌ی
تمرین بعدی.
صبر کن
یه شرطی داشتیم،
یادت هست؟ به‌ عنوان
جایزه چی می‌خوای؟
اوه؟ خودش حرفشو
پیش کشید؟
آریلا هم همینه دیگه.
فقط می‌خواد هر چیز
ناخوشایندی رو هر چه
زودتر از سر راه برداره، نه؟
خو-
نه.
اصلاً نه.
حتی بهش
فکر هم نکن.
می‌کشمت.
…بانو آریلا. اجازه
بدین کمکتون کنم.
چیکار داری…
چی؟
تو خیابون
شیاطین همیشه یه
آشوبی به پا می‌شه،
مگه نه؟ پس…
مگه مشغول
آموزش میلف ها نیستی،
شکارچی میلف؟
چون دارم اینجا می‌مونم،
دلم می‌خواد خرج خودم رو
دربیارم. همین باید دلیل
کافی باشه، موافق نیستی؟
…واقعاً دلیلش
همینه؟
معلومه که نه. هدف
واقعیم اینه که تو رو
تربیت کنم، آریلا…!
و برای این کار، اول باید
بهت نزدیک‌تر بشم!
نمی‌دونستم
به این چیزها
اهمیت میدی
نگران نباش. چند تا
مهمون اضافه داشتن
بار سنگینی نیست.
اوف… اون
لبخند قشنگ!!
می‌خوام آریلا رو با همین لبخند
ببینم، غرق تو منی داغم…!
خودت رو کنترل
کن. باید خونسردیم
رو حفظ کنم…!
باشه. به سیِنا
خبر می‌دم.
یعنی می‌خوای با
پرنسس برم خط مقدم؟
نه. حالا که جزو
خاندان شدی، زیر دست
سینا تمرین می‌کنی.
باید هنرهای
خاندان رو درست یاد
بگیری تا بتونی تو نبرد
به کار بیای.
مثلاً… این‌طوری.
«چشم کلاغ»
هر چیزی که
تو این قلعه بگذره
رو می‌بینم.
اوه…
پس… از وقتی
اومدم تو قلعه، این
همه مدت داشته منو
تماشا می‌کرده؟
نگران نباش. عادتم نیست
مهمونامو دید بزنم.
البته اگه یه کاری رو جلوی
چشم، وسط راهرو انجام
بدی، مجبورم می‌بینم.
ولی اگه واقعاً
بخوای، می‌تونی منو
دید بزنی، نه؟
بهت گفتم، کارش
این نیست. منو چه جور
آدمی فرض کردی؟ فکر
کردی منم مثل خودتم؟
هی، من اون‌قدرها
هم بد نیستم.
در هر حال، تو با سینا چه نسبتی
داری؟ چرا یه پرنسس امپراتوری
باید دستور تو رو گوش کنه؟
دستور نیستن.
بیشتر رابطه‌ی
استاد و شاگردیه.
استاد و
شاگرد؟
آره.
خود امپراتور منو
معلم سینا کرد
آداب، ریاضی، نقاشی،
نوشتن و از این جور
چیزا بهش یاد دادم
کم‌کم خودش
شروع کرد تو کارم
کمکم کنه.
پس این «جوخه‌ی
کشتار امپراتور به
فرماندهی آریلا» چیه…؟
فقط یه
شایعه‌ست. هرچند فکر
کنم این جور بدنامی به
کارمون می‌خوره
ولی کشتن هیچ‌وقت
هدفمون نبوده
کارمون اینه که با هر
پایان‌آوری که تعادل دنیا رو
تهدید می‌کنه مقابله کنیم
و به بقیه کمک کنیم
که تو جامعه جذب بشن
یا اینکه
برده‌شون کنیم؟
آره. هر روز ده‌ها بیگانه
ظاهر می‌شن. یه اقدام لازمه
برای حفظ نظم عمومی.
هر بیگانه‌ای که ظاهر
بشه و با زور نظم رو به‌هم
بزنه باید از بین بره.
جوخه‌ی کشتار
امپراتور در واقع
مسئول همینه
پس جوخه‌ی کشتار
واقعاً وجود داره
آره، داره. فقط من
فرماندهش نیستم.
فکر کنم خیلی
شانس آوردم.
اگه یه ذره توان
رزمی داشتم و شروع
می‌کردم به خرابکاری،
همون جا می‌کشتنم.
ولی توانایی ویژه‌ی
من «سکسه»
تا حالا با همین
زنده موندم، با گاییدن
میلفای پولدار
قصد ندارم دنیا
رو نابود کنم.
الان فقط می‌خوام آریلا رو با
سکس مجذوب خودم کنم
پس فعلاً فکر کنم
تنها کسایی که باید نگرانشون
باشیم این «شکننده»ها
هستن.
هوم. درسته
هیچ سرنخی
داریم؟
ظاهراً دنبال شمشیر
مقدس کاسلی‌ان
شمشیر مقدس
کاسلی؟ مگه وقتی رفت
با روباه نه‌دُم بجنگه، با
خودش نبردش؟
کاسلیِ قدیسِ شمشیر، هفت
شمشیر اهریمنی و هشت
شمشیر مقدس داشت.
هرچی
رو که تو جنگ به کارش
نمی‌آمد، همین‌طوری جا
گذاشت.
جایی که اون‌ها رو جا گذاشت،
الان عملاً شده یادبود خودش…
هدف گرفتن همچین
جاییه… اونا فقط یه مشت
قبرکن بی‌شرم‌ان.
اگه شمشیر برای
جنگیدن نیست، پس
حتی اگه دزدیده بشه هم
خطر آنچنانی نداره، نه؟
غرورم اجازه
نمیده
…آها
پس منم
بیام کمک کنم از
شمشیر مقدس
محافظت کنیم؟
هنوز اون‌قدری
بهت اعتماد ندارم
خِرخ!
اون‌وقت من رقصنده‌ی تیغ
رو تمرین میدم و ثابت می‌کنم
که می‌شه بهم اعتماد کرد
تو یه چشم‌به‌هم‌زدن
تبدیلش می‌کنم به یه
سرمایه‌ی باارزش.
هوم.
و به‌عنوان پاداشم…
چطوره یه بار اجازه
بدی سینه‌هات
رو لمس کنم؟
نه.
لعنتی. پس نه
تایان، تو واقعاً زن‌هایی رو دوست
داری که بدنشون رو به‌عنوان پاداش
یه کار خوب پیشکش می‌کنن؟
خب، دقیقاً نه
پس چطوره با من یه
نوشیدنی بخوری؟
نوشیدنی؟ فکر
می‌کنی می‌تونی
با الکل حواسمو
پرت کنی؟
منو چه‌جور آدمی
فرض کردی؟
تا کی می‌خواد این‌قدر
حواسش جمع باشه…؟
دارم این‌قدر تلاش
می‌کنم. یه کمکی
هم بهم بکن!
باشه. یه نوشیدنی
می‌خورم
آره!!
راستش، شاید باید
حرفمو پس بگیرم. زیادی
ذوق‌زده شدی. یه نقشه‌ای
داری، مگه نه؟
نه، نه. فقط برای
معاشرته چیز
دیگه‌ای نیست
هوم…
نوشیدنی با
آریلا… جور شد!
باید نهایت استفاده رو از
این فرصت طلایی بکنم
وقتشه به پریدوت
زنگ بزنم…!
پایان

قسمت 130 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 131

این قسمت را دوست داشتی؟

۶۸ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۵۴ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
نظرهای برتر
برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی فصل شکار
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت