فصل شکار قسمت ۱۲۱ از ۱۲۸۲۲ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲
قسمت 121
واااو
....
اولین لحظه‌ای که من رو دیدی
با خودت گفتی باید بکنمش
مگه نه؟
تو فقط به
همین فکر میکنی؟
سکس؟
ببخشید سرورم!
همین الان این
کثافت رو از جلوی
چشماتون دور میکنم!
چی!؟ میتونه
ذهنم رو بخونه؟!
ای کره
ای مرز پرگهر...
ای خاکت سرچشمه‌ی هنر...
لعنتی! نباید بذارم
فکرامو بخونه
هاهاهاها
تو واقعاً کره‌ای هستی
سرود ملی رو میخونی
واو... سالها بود
نشنیده بودمش
مشکلی نیست آریلا
آاه!
برای یه مرد جوون
این چیزا طبیعیه
نظرت چیه؟!
فکر نمیکنی شوهر
خوبی برات شه؟
چی؟؟!!
فصل شکار
شوخی باحالی بود
انگار بدجور از دست
تایان عصبانی هستی آریلا
ولی شوخی نکردم
آریلا، من خونم
رو به تو هدیه دادم
تو وظیفه‌ی خط خونی
رو فراموش نکردی که، نه؟
برای گسترش هر
چه بیشتر خط خونی‌مون
و ساختن یه اتحاد
قوی برای مقابله با
بیگانگان...!
آریلا هم جزئی
از این خط خونیه!؟
ماده۳، بخش ۸
قانون اساسی پادشاهی
چی میگه!؟
کسی که بیشتر از ۴۰
روز گمشده باشه، مرده
محسوب میشه
کاسلی مرده
هنوز ممکنه برگرده
وفاداریت به کاسلی
قابل تحسینه
ولی بخاطر یه
رویا داری از حقیقت
دور میشی
من بهت دستور نمیدم
ولی واقعاً میخوای تا
آخرعمرت تنها بمونی؟
آریلا، تو بیشتر از هر
کسی لیاقت خوشبخت
شدن رو داری
من همین الانشم
شاد و خوشبختم سرورم
اون یه مرد مهربون و جنتلمن بود
کسی که همیشه دیگران
بهش تکیه میکردن
من خوشبخت بودم
که با همچین مردی
زندگی کردم
حتی اگه مرده باشه
تا ابد خاطره‌ش رو زنده نگه میدارم
کاسلی... چطور
تونسته اینجوری قلبش
رو به چنگ بیاره؟
اصلن راهی دارم که
به قلبش وارد شم؟
آریلا
آه...
تایان، شنیدم تو
خائنا رو دستگیر کردی
آفرین بهت
سپاسگذارم!
راحت باش
ما هر دوتامون
کره‌ای هستیم
الان کره چه
سالیه؟
۲۰۲۶
فهمیدم... پس فاصله‌ی
زیادی نیفتاده... هرچند
اینجا ۱۰۰۰ سال گذشته
من توی ارتش
خدمت میکردم
و ناگهان سر از این دنیا
درآوردم
ارتش؟
اونجا من
یه مرد بودم
چی!؟
پس واقعاً زمان
اینجا متفاوت میگذره!؟
ولی...
با گذشتن از مرز
دنیاها ممکنه جنسیتت
عوض شه؟
هی، داری به
چی فکر میکنی؟
هوم
آه!
آره
تو واقعاً منحرفی!
به سی‌ئنا هم چشم داشتی
اصلن معطل نکردی
حتی سعی داری
امپراتورت رو هم بکنی
مگه نه؟
ببخشید، منظوری نداشتم
این فقط غریزه‌ی مردانه‌ست
شوخی کردم
من هزارساله که زندگی میکنم
و ذهن آدما رو میخونم
فکر کردی اولین باره با
همچین چیزی روبرو شدم؟
به هرحال تو
آدم صادقی هستی
ذاتت مشخصه
باعث افتخارمه
راستی
یه جایزه برات دارم
بیا اینجا تایان
.....
بخورش
میخوای خونت
رو بخورم؟
بخورش! اینجوری
خط خونی من وارد
بدن تو میشه!
پس یعنی منم
وظیفه‌ی خط خونی
به دوشم میفته؟
نه، فقط زنا
خط خونی رو گسترش میدن
فقط یه مقدار از
قدرتم رو باهات مشترک میشم
بخورش!
عووم
خون جاودان
به شما اعطا شد
ولی هر روز که
با هموطنم روبرو نمیشم
نمیشد دست خالی بفرستمت
معمولاً بخاطر
یه خدمت معمولی
همچین جایزه‌ای نمیدم
....
مرسی داداش
یعنی سرورم!
پس هموطن بودن
اینجا به کار میاد
سرورم، دوست دارم
یه سوالی بپرسم
هممم؟
راجبه اون زوجه
گایون برند من
روی بدنشه
میخوای از
مالکیتت استفاده کنی؟
آره، اگه اجازه بدین
خودم بهش رسیدگی کنم
هرکاری دوست داری بکن
اون یه پایان دهنده‌ی
واقعی نیست
چی...!؟
نیست!؟
بهت نگفتن
پایان دهنده
چیه؟
اونا کسانی هست
که میخوان نظم طبیعی
رو از هم بپاشونن
درسته... ولی
اون زن قدرتی که
داره رو خودش ساخته
اون یه پایان دهنده‌ی
ذاتی نیست...
ولی بازم همون سطح از
تهدید رو داره
پس پایان دهنده‌ی واقعی
با ورود به این دنیا
قدرتش رو کسب میکنه؟
مثل امپراتور
یا راوی؟
اووپس... عجب داستانی شد
انگار یه فکری توی سرته
برو سراغش و مطمئن شو
به زندگی اینجا عادت میکنه
بله سرورم
به عنوان پکیج
به شوهرش هم
رسیدگی میکنم
و آریلا
بله سرورم
راستش، دوست ندارم
مساله‌ی جانشینی تو
نگرانم کنه
به چیزی که
گفتم فکر کن
مردی مثل تایان
برات خیلی خوبه
بیگانه‌ی دیگه‌ای رو نمیشناسم
که اینقدر سریع به اینجا عادت کنه
و خودش رو به این مقام برسونه
اون خط خونی من رو
کسب کرده، این برای اثبات
لیاقتش کافی نیست؟
اگه شوهرت پیداش نشه
یا مرد دیگه‌ای پیدا نکنی
دفعه‌ی بعد که همدیگه رو دیدیم...
تو و سی‌ئنا رو
مستقیم میفرستم
توی چاله‌، فهمیدی؟
اعصابم داره خورد میشه
که شما دوتا همش
نگرانم میکنین
فهمیدم
پس فعلاً
بای بای
میدونی چقدر
خوش شانسی؟
خاندان‌های بسیاری بودن
که برای به دست آوردن خط
خونی همه‌چیزشون رو
پیشنهاد دادن
حالا که بخشی
از خط خونی هستم
یعنی با هم
همسطح شدیم؟
😁
منظورت چیه؟
خب، همونطور
که امپراتور گفت...
*گرفتش*
آریلا
من واقعاً
تو رو میخوام
عوخ
.....
کافیه
وقاحتم یه
حدی داره
بنظرت این
چیزا همش یه شوخیه؟
نه، منم
شوخی نکردم
پس چی؟
اول که به زور خودت رو
وارد قلعه‌م کردی...
بعدشم با بی شرمی جلوی
همه با دخترا ور رفتی
بعدشم جلوی امپراتور
میگی من رو
میخوای؟
واقعاً فکر کردی
میتونی با کسی که
واقعاً دوستش داری
اینجوری رفتار کنی؟
تو چیزی که لیاقتت
بود رو به دست آوردی
حالا گمشو
دیگه طاقت تحمل رفتارای
بچگانه و تحقیرآمیزت رو ندارم
لعنتی
پایان

قسمت 121 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 122

این قسمت را دوست داشتی؟

۲ پسند

برای پسندیدن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی فصل شکار
از ادامه دادی
سرعت