.قسمت بیست.
اونی!
خیلی منتظرم
موندی؟؟؟
بخاظر ترافیک
سنگینی که بود
باعث شد دیر کنم
راستی...
من اومدم چون
مامان از سفر
کاری برمیگرده
آقای سئوک
دووهون
هیس!
مترجم: LichKing
اونی بالاخره اومدی
آره دیگه شرمنده
دیر کردم
آقای دوهوون
رو میشناسی؟
آره چند وقت پیش
اومد خونمون و تو
همون شرکتی کار میکنه
که مامان هست
کنار اومدن
باهاش راحت بود
بهتره بیشتر
بشناسیمش
ههه کم پیدایی
این یه بگاییه
الان چطور از دستش
باید خلاص شم؟
واقعا؟؟؟ بهش میخوره
پسر خوبی باشه
سعی کن بهش نزدیک بشی
جالبه!
ولی خودت چطور
میشناسیش؟
تقصیر من بود
تصادفی قهوشو ریختم
فقط باید یه راهی
پیدا کنم سریع برم
پس بنظر میرسه
خواهرم برات مشکل
درست کرده
اگه اشکالی نداشته باشه
من میخوام برات جبران کنم
لی سونگ مین
البته ببخشید!
هربار که میبینمت
منو یاد یکی از همکلاسی
های قدیمیم میندازی
شباهت خیلی
عجیبی دارین
اون زمان واقعا
بهم نزدیک بودیم
ای حرومزاده!
مگه بهت نگفتم
چشماتو باز نگه دار؟
ببخشید...یلحظه
حواسم پرت شد
لعنتی مگه بهت نگفتم
مدیر داشت میومد
فقط علامت بده...
از قصدی لال شدی ها؟؟؟
تا ما گیر مدیر بیفتیم
الان به لطف تو
نمیتونیم سیگار بکشیم
حرومزاده عوضی
بسه دیگه کمتر
کتکش بزنید
اینجوری میمیره
خب نمیشه بهت
کمکی کرد...این
چیزیه که خودت خواستی
مگه اینکه اعتراف کنی
عینکشو بردارید!
هاااا...؟
سومی...؟
خواهش میکنم
یه اشتباه بود...
لطفا اینکارو نکن...
ههه بهش نگا کنید
مثل بچه ها رید به خودش
احمق پوشک
بدم بهت
میدونی بخشیدن
کار بزرگانه!
اینجوری نشون میده
متهم اصلی خودتی
پس تا خونه
میکش بزن!
تو میگی...
اون واقعا مرد خوبی بود
که به راحتی میشه باهاش
کنار اومد؟؟؟
من تا قبل اینکه ببینمت
زیاد بهش فکرنمیکردم
ولی هنوزم باورم نمیشه
این همه شباهت...
حق با توعه...
اون مرد خوش
شانسیه که فقط
تورو میشناسه
شرمنده خیلی وقتتو گرفتم
مدیر هر زمان ممکنه
تو ایستگاه باشه
خب...
اونی اون همکلاسی
سابقت بود؟
نه فقط شبیهش بود
البته خوشحالم
که دیدمش...
منظورم اینه یادم رفته بود
اون دوران خوش رو
یعنی خوبه باز بچه های
اون زمان پیش هم جمع بشیم؟
لعنتی!
من خیلی محتاط بودم...
به آرومی؟ به دقت؟
نه دیگه نمیتونم
اینجوری ادامه بدم
از این به بعد
بازی فرق میکنه
چند روز بعد.....
بالاخره اومدی
آقای دوهوون
واقعا درسته؟!
فکرمیکنم...
اون دستیار مدیره
همون خانم داسوم
حدس میزنم درمورد
ما پی برده
مثل همیشه
شایعات زیاده
و این اتفاق باعث میشه
شایعات زیاد بشه...
براهمین اون شب
حاضر نشدم...متاسفم
من یادم میاد بشدت
انکارش میکرد...
ولی با این حال
بنظر میرسه که
باید بهش پایان بدیم
فقط بگو...!
رابطه خودم و خودت!
هاااا...؟
درمورد شور و شوقی
که نسبت به هم داریم
ولی تو اینکارو
نمیکنی ها؟؟؟
همینطور که فکرمیکردم
برا زن متاهلی مثل تو
باید شرم آور باشه...درسته؟
حرفتو واضح بزن
چی میخوای بگی؟
بیا امشب اینکارو
برا آخرین بار انجام بدیم
و بعدش...
ما میتونیم بخاطر
تو تمومش کنیم
آخرین بار؟!
مطمئنم واکنش داسوم
اون زمان مشکوک بود...
ما باید قبل اینکه مردم
بفهمن تمومش کنیم
اگه دوهوون
فکرشو کرده
پس...
جدی؟!
اینکارو برا آخرین بار
انجام میدیم و دیگه تموم؟
البته!
فقط باید از چیزی
که با خودم آوردم
امشب استفاده کنی
این چیه دیگه؟؟؟
باید ازش استفاده کنی
این یجورایی زشته
همچنین استفاده ازش
اونم در اینجا...
ازم میخواد حتما
اینو استفاده کنم؟!
دوسش نداری؟
حیف شد!
باشه بیا همون
معمولی انجامش بدیم
البته خیلی ناراحت شدم
میخواستم برا آخرین بارمون
یه کار خاص انجام بدیم...
ولی اگه انجامش ندی
این تموم نمیشه...!
یعنی...
اگه فهمیدی
لباساتو دربیار
آخه یجوریه...
باشه انجامش میدم!
این شرکت همین
چندساعت پیش
شلوغ بود...
ولی اگه از انجام
اینکار امتناع کنم...
اتفاقا خیلیم
بهت میاد
حالا روی زمین!
منظورت اینه
میخوای بشینم؟
این واقعا...
آخرین باره ها...!
من نمیتونم این رابطه
رو تمومش کنم
اینجوری نگاه نکن...
میخوای برا شروع
یکم بریم پیاده روی؟
هاااا...؟
یا اگه تموم راه
رو تا اونجا خزیدی
ولت میکنم
پس اینطوریه...
ما نمیتونیم اینکارو
جایی که کارمندا کار
میکنن انجام بدیم...
پس بیا بریم
دفتر خودت
دفتر من؟؟؟
وقتی رفتیم اونجا
بهم اجازه میدی برم؟
آره البته رفتن به اونجا
به همین آسونی هام نیس
یه دقیقه
صبرکن
دوهوون...؟
اها حل شد
خیلی بده
نمیتونم چیزی ببینم
حالا برو
ولی اینجوری
خطرناکه...!
میدونستی سگ هارو
با یه افسار نگه میدارن؟
یچیزی داره میخوره
به کونم...!
نکنه که...
نه امکان نداره!
اگه واضح گفتم
پس حرکت کن
یهویی داری
چیکار میکنی؟!
خیلی گرمه...
خب الان توشه
پس شروع کن دیگه
از این متنفرم...
شدم شبیه کور ها
چطوری برسم اونجا...
وقتی اون چیزت داخله!
خیلی عمیق درون
کصم حسش میکنم
اگه نمیتونی
میتونیم یه روز دیگه
انجامش بدیم
اههه چاره ای نیس...
تموم بدنم
حساس شده
پس حرکت کن دیگه
هربار که یکم
جلوتر میرم...
همینه داری عالی
عمل میکنی
احساس میکنم کصم
داره ذوب میشه...!
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در: sarrast.com