قسمت 40
هم تیمی؟
امکان نداره
من باید با...
این روانی کار کنم!؟
این دیگه چه کسشریه!؟
تیم برای چیه آخه!
کلی از پروندههای پیشنهادی
عقب افتادیم
درحالیکه فقط یه روزه خانم چا
به تیممون ملحق شده
از قبل تصمیمش رو گرفتهان
نمیدونم چه پروژه ایه
ولی...
ترجیح میدم با یکی
دیگه همتیمی بشم
داری به خاطر اون شایعهها
اینطوری رفتار میکنی؟
چه... شایعههایی؟
نمیدونم توی محل کار قبلیش
چه اتفاقی افتاده، اما...
بعضیا میگن یه زن طماع بوده که
به خاطر اغوا کردن یه مرد متأهل
از شرکت اخراجش کردن
مگه تو هم اون شایعهها رو
دربارهش نشنیده بودی؟
اونم از اون آدمایی نیست که
احساساتش رو راحت بروز بده
میفهمم...معمولاً شرکت ما یکی از
کارمندای خودش رو ارتقا میده
معمولاً کسی رو از بیرون استخدام
نمیکنیم که مستقیم بهش یه
سمت مدیریتی بدیم
منم اولش مخالفش بودم
ولی میدونستی؟
بازیای که رقیبمون
شرکت «A Game Inc»
رو دوباره سر پا کرد
همون بازیای که باعث شد درآمدشون
حتی از محبوبترین بازی این
روزها هم بیشتر بشه
محبوبترین
بازی این روزا...
بازی Crazy Gacha Goddess
همون بازیای که همیشه صدرِ
لیست پردانلودترین اپهاست
اون بازیای که از روش
یه وبتون ساختن
همون بازیای که میگن قراره از
روش یه انیمیشن اینترنتی هم بسازن
من حتی یه بالشت هم دارم
که عکس یکی از کاراکترای
همون بازی روشه
اون ظاهرش خیلی خوشبرخورد نیست
ولی آخرش معلوم میشه آدم فوقالعادهایه!
اون بازی توی این صنعت حسابی معروفه
خودتم که چند بار موقع بازی
کردنش گیر افتادی، مگه نه؟
آره، از بازیش
خوشم میاد
آخه این چه ربطی داره که
اون بشه سرگروه تیم ما...؟
آخه بخش ما که اصلاً ربطی
به بازیهای موبایلی نداره
راستش خودمم نمیدونم چطور
آخرش کار به اینجا کشید
ولی فکر کنم دپارتمان ما
مسئول راهاندازی و
بازاریابی مجددش باشه
جدی؟!
ولی... انگار فقط
اکسسوریهاش عوض شده!
نکنه از وقتی بالادستیا بهخاطر پارتیبازی
اون سمت رو دادن به خانم چا و تو رو
نادیده گرفتن، اینجوری شدی...؟
نه...نه
دقیقاً دلیلش نبود
بههرحال... میفهمی چرا اوضاع
اینجوری شد، مگه نه؟
اگه میخوایم این پروژه موفق بشه
اول باید بازی رو درست بفهمیم
روئسا خیلی روی
این قضیه جدیان
حتی رئیس اصلی شرکتم هم اومده بود
پس فکر کنم واقعاً مصممن این
پروژه رو به موفقیت برسونن
و این پروژه هم میشه یه محک جدی تا ببینیم
خانم چا واقعاً اون مهارتایی که همه ازش
حرف میزنن رو داره یا نه
و البته... نمرهی ارزیابی پایان سالتون هم
به نتیجهی همین پروژه بستگی داره
خب... فکر کنم رسماً
بـــــگـــــــا رفتم
فکر میکنم خانم چا توی کارش
واقعاً توانمنده، اما... هنوز از
تمام جزئیات کارمون خبر نداره
ز طرفی، رئیس قبلی قبل از اینکه مستقیم
راهی زندان بشه، انگار با پول زیادی که
دزدیده بود چند روزی غیبش مینه،یعنی در واقع
هیچکس نبوده که به خانم چا یاد بده
باید چطور این کارها رو مدیریت کنه
تو مهربونترین و خوشقلبترین
آدم بخش مایی، میتونی بهش
کمک کنی، مگه نه؟
منو انتخاب کردن چون
از همه سادهلوحترم
نیازی به این کار نیست، قربان
خودم بهتنهایی از پسش برمیام
خانم چا...
در هر صورت، از اولش هم
همیشه خودم مسئولش بودم
و مهمتر از اینا...
فکر نمیکنم این کمک
خاصی بتونه بکنه
بیشتر میخوره مزاحم باشه
چی؟!
فکر میکنه
من کیام؟!
تا جایی که میشد جلوی
رییس خودمو کنترل کردم
فکر کردی منم دلم
میخواد همتیمت باشم؟!
منم دارم خودمو
کنترل میکنم!
از همون اولم نباید اونجوری
تحقیرش میکردی!
عهع عههع
داری سر رئیست داد میزنی؟!
اینجا هیچ احترامی برای
مقام بالاتر قائل نیستن؟
دیگه هیچوقت اون
ترفیع رو نمیگیرم
چی؟!
اگه میخوای به اقتدارت احترام بذارم
باید مثل یه رهبرِ واقعی
رفتار میکردی...عهع عههع
عمداً داری دود رو نفس میکشی؟
آاعع
مـ... من فقط میخواستم یه چیزی بپرسم
چون از همون اولین باری که همو دیدین
مدام دارین دعوا میکنین
نکنه قبلاً
عاشق هم بودین؟
گند زدم
به هر حال، این تصمیمیه که مدیرای ارشد
بعد از کلی فکر و بررسی گرفتن
فقط قبولش کن!
خوابشو ببینین!!
یه تیم با اون...؟
محاله!
اون تازهوارده!
حتی درست و درمون
همو نمیشناسیم!
هووفف
باید مراقب باشی
اون خیلی سرد و خودخواهه
حتی شنیدم شایعه شده
که موقع اغوا کردن یه
مرد متأهل، گیر افتاده...
یا... نکنه ازش خوشت میاد؟
دیوونه شدی؟!
اون اصلاً تایپ من نیست
از صبح تا شب سیگار میکشه
زیر چشمهاش حسابی گوده افتاده
قیافهش ترسناکه، خیلی سرد و
بیاحساسه، تازه اعصاب درستی هم نداره
مهمترش...
ممههاش
هی!!
آاع
چهار روز دیگه باید همراه
اون بری مأموریت کاری...
مشکلی برات پیش نمیاد، مگه نه...؟
ماموریت!؟
هرکمکی از دستم
بر بیاد برات انجام میدم
اوضاع خیلی خراب شده
وقتیم برام نمونده
حالا باید چیکار کنم؟
در شرایط عادی
از یه سفر مفتی رفتن
خیلی خوشحال میشدم
ولی با این وضع نمیتونم برم
حتی نمیتونم درست باهاش حرف بزنم!
بخاطر این پروژه
مجبورم بهش نزدیک شم
لعنتی... هیچی به ذهنم نمیرسه
با هم دعوامون شد
باهاش بدرفتاری کردم
حتی پشت سرش هم بدگویی کردم
یه فکری بکن، گانگچان
واقعاً راهی هست که این
قضیه رو درست کنم؟
هان!
صبرکن!
اون گفت همه باهم زندگی میکنن!
آخ! از شدت عصبانیت دارم میترکم
اصلاً مثل یه آدم باتجربه به نظر نمیرسیدم!
برعکس، اون مثل یه سگ قلادهدار
منو اینور و اونور کشید...!
باورم نمیشه به اون
بازنده التماس کردم
حس میکنم به یه
جنده تبدیل شدم
بدترین سکس تاریخ
آااع...اعصابم داغونه
کجای منو داری دست
میزنی، جنده روانی!؟
هووم
اون همخونهی چهارمت
اسمش چا یوندا بود، آره؟
میشه همهچی رو دربارهش بهم بگی؟
از چیزایی که دوست داره گرفته
تا چیزایی که ازشون متنفره؟
هان!
یوندا رو از کجا میشناسی؟