159
گفتی دولسو؟
...
...
پسر کوچولوی
گارما؟
خدای من، تویی
دولسو
....
آره آقا
گارام اسم مادرمه
عجب مرد
خوشتیپی شدی
مادرت بعد از اینکه
مجبور شد تو رو بفرسته
خیلی قلبش شکست
سالها زجر کشید
بیا، میبرمت
پیشش
باشه آقا
امپراطور کوسها
...
....
یادم اومد
توی یه خونهی
کوچیک و محقر ته
همین مسیر زندگی میکردم
خودشه!
خونهی من
....
خانوم گارام
بیا بیرون
امکان نداره حدس
بزنی کی اومده
...
....
....
بیخیال آقا
کی اینهمه راه میاد
تا یه پیرزن رو ببینه
میدونم فقط اومدی
شکمت رو با یه کاسه
پورهی برنج سیر کنی
....
دولـ...سو؟
مامان
....
مامان!
*بغل*
خیلی دلتنگت بودم
پسرکم، چقدر
بزرگ شدی
چطور گذاشتم پسرم
ازم دور شه؟
از خودم
خجالت میکشم
به خودت
سخت نگیر
مامان
خانوم عمارت قلب
مهربونی داره، هرگز
نذاشت احساس غریبی کنم
خداروشکر
خیالم راحت شد
من میرم که
شما راحت باشین
واسه پسرت یه
غذای خوشمزه بپز
مرسی آقا
به سلامت
.....
مامان، لازم
نبود اینقدر
غذا بپزی
مزخرف نگو
حتماً سفر سختی داشتی
و گشنته عزیزکم
خیلی ممنون
چه غذاهایی
یعنی از خونهی
اربابش آورده؟
...
....
خیلی خوشمزهست
آرومتر عشقم
خفه میشی
مراقبم
مامان، همیشه
یه سوالی داشتم
بابا چه شکلی بود؟
من هیچی راجبش نمیدونم
فقط شنیدم قبل
از به دنیا اومدنم فوت کرد
هیچ داستان دیگهای
ازش نمیدونم
خب، حالا که
بزرگ شدی
وقتشه که
حقیقت رو بهت بگم
ولی یادت
باشه دولسو
نباید به هیچکس
حرفی بزنی
قول میدم
...
...
...
....
تابستون سالی که
۱۸ سالم شد
اولین باری بود
که پدرت رو دیدم
...
....
....
پدرت خدمتکار مردی بود
که توی روستای اون سمت
رودخونه زندگی میکرد
یه روز که داشتم لباسا رو میشستم
اونم داشت همون نزدیکی
درخت قطع میکرد
اینجوری شد که با همدیگه روبرو شدیم
از اون روز بیشتر
و بیشتر با هم روبرو شدیم
کم کم شروع به
حرف زدن کردیم و همدیگه
رو بهتر شناختیم
...
هاه!
هوه
هااع
هااه
هاه
چند تا فصل گذشت
و ما فهمیدیم
عاشق همدیگه شدیم
راجبه تو با خانوم عمارت
صحبت کردم
اون گفت میخواد یه
دختر دیگه رو برام بگیره
حالا
چیکار کنیم؟
مشکلی نیست
من با اربابم صحبت میکنم
همون طور که میدونی
صحبت راجبه ازدواج با
بردهی یه عمارت دیگه
اصلن آسون نیست
اون یه مرد قوی
و سختکوشه، مطمئنم
ارزش هر پنی که خرج
کنید رو داره
خیلی ممنون
خوشبختانه بانوی عمارت من
راضی بود که به حرفم گوش کنه
و یه پول گنده داد
تا پدرت رو برای من بخره
از حالا این
کلبه برای شماست
قول بدین
سخت کار کنین
و چندتا بچه بیارین
و بقیهی زندگیتون
رو در شادی و
صلح زندگی کنید
وقتی من و پدرت ازدواج کردیم
بردههای خارج از عمارت شدیم
و برای خودمون یه
خونواده تشکیل دادیم
داره به شکمم
لگد میزنه!
آره، مشخصه
خیلی قویه
به عنوان زن و شوهر
هیچکس نبود که بهش
حسادت کنیم
هر روزی که با هم میگذروندیم
سپاسگذار بودیم
ارباب، چی شد
تا اینجا اومدین؟
خلاصه بگم، اومدم
ازت یه درخواستی کنم
یه روز...
ارباب سابق شوهرم
یهویی پیداش شد
به یه نفر نیاز داریم
تا برای مهمونی یه
گاو رو سلاخی کنه
هیچ قصابی بهتر
از تو به ذهنم نرسید
پول خوبی
بابتش بهت میدم
اونموقع ممنوعیت گوشت گاو
توی اوج خودش بود، واسه همین
بهترین قصابا هم همچین چیزی
رو قبول نمیکردن
واسه همین از شوهرم
که مرد قوی و شیردلی
بود همچین درخواستی کرد
موووو!
موو!
گلوش رو ببر
با یه ضربه
خلاصش کن
قسمت تراژیک ماجرا این بود
که این گاو توی کل روستا به
قوی بودن شهرت داشت
و شوهرم تا حالا تجربهی سلاخی
یه حیوون رو نداشت، واسه همین نباید
اون کار رو قبول میکرد
طنابش شل شده
برین کنار
داااش
اون روز نفرین شده بود
و عشق زندگیم
به بهشت رفت
پدرم موقع سلاخی
یه گاو مرد!؟
وقتی شنیدم
مرده..
انگار از درون
تیکه تیکه شدم
چند روز بعد...
بچهی توی شکمم
رو از دست دادم
ها، بچهش
مرد؟
پس شوهرش
پدرم نبود!؟
پسر قشنگم
تو باید بخاطر مادرت
سالم به دنیا بیای
....
...
از دست دادن
همزمان شوهر و بچهم...
باعث شد نتونم با
حقیقت کنار بیام
اوه خدا، شکمت
چقدر بزرگ شده
انگار همین روزا
بچهت به دنیا میاد
آره خانوم
مادربزرگ ساسمین
توی خواب بهم گفت
پسره
واسه همین به همه
حتی به خودم دروغ گفتم
گفتم بچه زندهست
و توی شکممه
داشتم به اسمش
فکر میکردم خانوم
نظرتون راجبه دولسو چیه؟
مثل سنگ سفت و محکم
دولسو؟
آره، اسم قشنگیه
امیدم رو از دست داده بودم
و داشتم دیوونه میشدم
هر روز بی معنی میگذشت
تا اینکه یه شب...
عااع
هاه
هاع
با صدای گریهی
یه بچه بیدار شدم
ووآاع
عئعاع
عوعاع
جلوی در خونه
یه بچه پیدا کردم
عااع
*بلندش کرد*
ووآع
هاع
عزیزم
پسرم
دولسو
حتماً متوجه
شدی...
اون بچه تو
بودی دولسو
ببخشید عزیزم
خیلی خودخواهم
که میخواستم منو
به عنوان مادرت بشناسی
این همه سال
فریبت دادم
این حرف رو نزن
مامان
......
مهم نیست
حقیقت چیه
اصلن
برام مهم نیست
تو تنها مادری
هستی که من میشناسم
....
تو بهم عشق ورزیدی
و بزرگم کردی
...
پسرم!
من همیشه
مادرت میمونم
مامان
دولسو
تو یه هدیهی ارزشمند
بودی که از بهشت برام اومد
و تنها دلیل و امیدی که
به این زندگی ادامه دادم
بخند خوشگلم
هه هه هه
پیکی بوبو
هه هه هه!
هر بار که صورت
خندونت رو میدیدم
تمام درد و رنجهام
از بین میرفت
دولسو، هر روز
بیشتر شبیه مادرت میشی
آره، خونش
توی رگهاته
شنیدی عشقم؟
پسر کی هستی؟
پسر تو
مامان!
همه توی روستا حرفم
رو باور کردن وقتی گفتم
تو رو من به دنیا آوردم
بیا اینجا دولسو
گفتم از درخت نرو بالا
ولی این اصلن
بلند نیست مامان
من تو رو یه عنوان
پسر واقعیم بزرگ کردم
و هیچی واست کم نذاشتم
پسر خوب
ووی!
هرچند من یه بیوه بودم
که تنهایی پسرم رو بزرگ میکردم
دیدن بزرگ شدنت
به زندگیم شادی میبخشید
ولی وقتی ۱۳ ساله شدی
وزیر دادگستری به شهر اومد...