154
هاعع
عااع
....
هاه
هاع
هاا!
آاع
هااع
....
هااه
....
....
....
.....
جیک جیک
اون کیه
داره میره؟
...
دولسوئه!
دارن میفرستنش
به چانگجو!
چانگجو
واسه چی؟
....
زادگاهش اونجاست
قبل اینکه بره به ارتش ملحق شه
میره دیدن مادرش
....
بچهی بیچاره
فکر نمیکردم یه روزی
اینجوری ترکمون کنه
......
دوباره بگو
...
داره میاد اینجا
....
انگار همه چیزاش
رو جمع کرده
انگار اینبار داره واسه
همیشه میره
همه چی رو
برداشتی دیگه دولسو؟
آره
خوبه، بانو برات
همه چیز رو فراهم کرده
جدی؟
....
این رو بگیر
توی راه غذا بخور
کسی نیست برات
غذا بپزه
مامانت وقتی ببینه
پسرش چقدر قوی
و تنومند شده بهت
افتخار میکنه
مطمئن نیستم
مزخرف نگو
اونا خوش شانسن که
همچین پسری دارن
گوش کن بچه
اگه توی جنگ بمیری
هیچ فایدهای برای کسی نداره
مراقب خودت باش
حواسم هست
عمو
این پسر خیلی قویه
هیچ دشمنی نمیتونه
بهش آسیب بزنه
درست دولسو؟
آره
دولسو اوپا، نه!
تو نمیتونی بری
*بغل*
اول آبجی یوریوم
حالا هم تو
چرا همه میرن؟
اشکالی نداره یومجی
خیلی زود برمیگردم
دختر خوبی باش، باشه؟
باشه
قول بده هر چی
خالهها گفتن گوش بدی
....
از همتون ممنونم
شما خیلی بهم لطف داشتین
بهتون قول میدم برگردم
بیا اینجا یومجی
به سلامت
دولسو
امیدوارم سفرخوبی
داشته باشی
مراقب خودت باش
خداحافظ
شما برید
داخل
....
سفر بسلامت
وقتی اومدم اینجا
یه پسر بچه بودم
اینجا از هر جایی بیشتر
حس خونه رو برام داره
اووف
حس عجیبی دارم
انگار یه سوراخ بزرگ
توی قلبم ایجاد شده
...
...
تویی داداش
گادونگ؟
مراقب خودت باش
...
...
بیخیال داداش
فکر میکردم مثل برادرتم
نمیخوای بدون خداحافظی
بذاری برم که، نه؟
...
لعنتی، امروز
کلی پیاز پوست کندم
....
....
...
مشخصه
دولسو
نباید توی ارتشم
سر بار بقیه باشی
فهمیدی؟
هرچقدر بیشتر بری
روی اعصابشون احتمالش
بیشتره بفرستنت خط مقدم
ببین، اونی که
قوی تره همیشه
برمیگرده خونه
دنبال قهرمان بازی
و نجات کشور نباش
اینا مزخرفه
تو فقط باید
باهوش باشی
و جونت رو نجات بدی
فهمیدم داداش
قول میدم
برگردم
بهتره سر قولت بمونی
میبینمت
...
باشه
اووپس
پس دیگه
واقعاً راهی شدم
...
...
شاید چون ده
ساله مادرم رو
ندیدم ...
یادم نمیاد
قیافهش چطوری بود
امیدوارم اون
من رو بشناسه
خورشید
طلوع کرد؟
....
اینجا خیلی تاریکه
نمیتونم بفهمم شب شده
یا روزه؟
دوککوب
هااا
....
هااه
هاا
زندهای؟
خیلی سرده
*میلرزه*
*میلرزه*
سرده؟ چی میگی؟
وسط تابستونیم
چی؟
...
چقدر داغه
کبودیهای روی
بدنشم خیلی بده
کمک، کسی
نیست؟
...
...
...
یکی کمک کنه!
...
دوککوب
مریضه!
...
بذارین بیایم
بیرون!
...
دوککوب
مریضه؟
تب کرده
و همه جای بدنش
سیاه و کبود شده
میرم از ژنرال
اجازه بگیرم
....
زودباش
دوککوب
یکم تحمل کن
نمیتونم
دارم یخ میزنم
پدر، مادر
و اجدادم
به زودی
انتظار به پایان
میرسه!
با یه پسر از
خون خودم
بی عدالتی این
دنیا که اینهمه سال
از پسر محرومم کرده بود
رو جبران میکنم
سرورم
خانوم
بیا داخل
ژنرالم، قراره با
دوککوب و ججوککان
چیکار کنی؟
فعلاً ده روز بدون
آب و غذا حبسشون
کردم
همچین تنبیهی خیلی
براشون زیاده
یا از گشنگی میمیرن
یا از تشنگی
تعداد خدمتکارات
کم شدن
میخوای بفروشیمشون
و برات بردههای قوی
و جدید بگیرم؟
اون کثافتا
سعی کردن به
خون من توهین کنن
این نابخشودنیه
ژنرال
.....
چی شده؟
دوککوب
مریضه
هاه
هاه
چیکار کنیم؟
میدونستم حبس کردنش
توی اون طویله
میکشتش
تحت هیچ شرایطی
آزاد نمیشن
التماستون میکنم ارباب
قول میدم ما
خدمتکارا بهتون
بهتر از این
خدمت کنیم
دوکچون
چطور جرات میکنی
برای من سخنرانی کنی؟
دوست داری بخاطر
اون کثافتا خودتم
بمیری؟
اصلن سرورم
من رو ببخشید
لطفاً سرورم
کلید رو بده به من
....
بفرمایید
از این لحظه
هرکس جرات کنه
بهشون کمک کنه
همدستشونه
و کنار اونا به
زندان میفته
فهمیدی؟
بله سرورم
ژنرال واقعاً قصد
داره بذاره اون داخل بمیرن
*میلرزه*
*میلرزه*
حالا بهشون
چی بگم؟
جکوککان
...
بله
چی شد؟
نتونستم راضیش کنم
ببخشید
کاری از دستم برنمیاد
.....
نه، لطفاً
بذار بیایم بیرون
....
دوککوب
باید زنده بمونه
.....
میدونی که اون
گناهی نداره
...
....
من باید تنبیه شم
..
.....
دوکچون
برو کنار
.....
خانوم؟
جکوککان، تو
هم از در فاصله بگیر