152
میدونستی این
خیانت با مرگت
تموم میشه
اشتباه میکنید
قسم میخورم
من فقط به عنوان
یه درمانگر کار میکردم
هرگز جاسوسی نکردم
حتی اگه قصاب
رو ببینم نمیشناسمش
به خدا راست میگم
چه احمقیه که
با پای خودش
اومد پیشم
این میتونه
خیلی بهم کمک کنه!
نه،بیخیال
باورم نمیشه!
چطور ممکنه بانو
اوکبون از داداش دولسو
حامله باشه؟
به من میگی
دروغگو!؟
اون جنده خانوم
فقط نقش زنای پاکدامن
رو بازی میکنه
اون حتی از
منم جنده تره!
گوش کن
من میدونم که
قراره امشب باهاش
همخوابه بشه
من و تو باید
گیرشون بندازیم
فهمیدی؟
باشه ولی
نمیشه این یه
بار بیخیال من شی؟
نمیشه!
باید یه شاهد دیگه باشه
وگرنه حرف منو قبول نمیکنن!
ازت صدایی درنیاد
دنبالم بیا
باشه
هااا...
عااع
هاااا
عالی شد
دارن سکس میکنن
جنده، میدونستم
دارین سکس میکنین!
لطفاً
گومئوک
اگه به کسی
چیزی نگی هر
کاری بگی میکنم
شانس آوردی دلم
نمیخواد دولسو بخاطر
کارای کثیف تو آسیب ببینه
یه شرط دارم
چه شرطی!؟
کارش تمومه!
نه، لطفاً...
تو دنبالم بیا
باشه خانوم کوچیکه
ها!
خب؟
حالا خودت متوجه
تفاوت شدی؟
آاه
کی بهتره
من یا اون پیرزن؟
تو خیلی بهتری
خانوم کوچیکه
هااه
اینجوری دیگه کسی جرات
نمیکنه دولسو اوپا رو ازم بگیره
آره، حتی فکرشم
لذت بخشه
هاهاها
دوست دارم
صورتهای شوکه شدهشون
رو ببینم
کی اونجاست؟
این چه کاریه؟
گیرت انداختم
ببینیم حالا چه
بهونهای داری
زنیکهی بی اصل و نسب!
از اتاقم
گمشو بیرون
ببین کی از
ترس به خودش لرزیده
......
اگه نمیخوای توی کل
شهر پخش کنم که
تو چه آدمی هستی
فقط یه
شرط داره
از این عمارت
هرچه زودتر برو
اگه میخوای اون
بچه رو نگه داری...
تو داری پشت
سر بچهی من چه
نقشهای میکشی؟
ارباب
منظورم
این بود...
خدمتکارا
بیاین اینجا
وایی
بله ارباب
شمشیرم
رو بیارین
شمشیرتون ژنرال؟
لطفاً ارباب
خانوم کوچیکه
کار اشتباهی نکرده
من کسی بودم که
گفت باید خانوم رو
تهدید کنیم
حرومزاده
دوکوبی
آااخ
دوکوبی
نه...!
خوبی؟
آره خانوم کوچیکه
ارباب، من
رو بکشید
بانو گومئوک
تقصیری نداره
قسم میخورم
چرا میخوای
منو نجات بدی؟
پس میتونین
توی جهنم کنار
هم خوش باشید
خدمتکارا
دوباره درخواست نمیکنم
شمشیرم کجاست!؟
ژنرال،لطفاً بهشون
رحم کنید و از
جونشون بگذرید
بخاطر این
بچهی توی شکمم...
نمیخوام خونی
ریخته شه
این بخشش و بزرگی شما
باعث میشه درهای رحمت
به روی بچه باز شه
خیلی خب...
این کثافتا رو غل و زنجیر کنید
و بندازین توی آغل
باید یه تنبیه
مناسب براشون
پیدا کنم
بله ژنرال
بیا ججوکان
عجب داستانی
شد...
هرچند ججوکان
بهت تهمت بزرگی زد
نمیتونستم بذارم بمیره
قبل از اینکه
گردن کسی رو بشکنم
شمشیرم رو بیارید
نمیتونستم بذارم
شوهرم بخاطر گناه من
کسی رو بکشه
دلم به حال
اون زن میسوزه
جوری که از اون
پسر حمایت کرد مشخصه
قلب پاکی داره
باید برای صلاح
همه یه کاری بکنم
نباید بذارم زجر
زیادی بکشن و
ژنرال بکشتشون
الان کسی نمیتونه
ژنرال رو آروم کنه
نمیدونم این بار
چه خراب کاریای کردین
ولی باید شکرگذار باشید
ژنرال همونجا خونتون
رو نریخت
فکر نکنید از
دستتون عصبانی نیست
زنده موندتون به
این بستگی داره که
بانو اوکبون بتونه
آرومش کنه
دوکبی داری
میلرزی؟
آره
از تاریکی متنفرم
عجیبه
یکم پیش سر
ژنرال داد زدی
میدونم...
الانم نمیدونم چطور
اون کارو کردم
اول تو برو داخل
دوکوبی
چرا خشکت زده؟
برو داخل
نمیتونم
مشکلی نیست
منم میرم
این فقط به
اندازهی یکی از
شما جا داره
مطمئنی میخوای
دوتاتون اونجا
بمونید؟
مهم نیست
بیارینش داخل
خب؟ میای
داخل یا نه؟
باشه
برای هردوتاتون
دعا میکنم
واقعاً اینجا
تنگه
میدونم بخاطر من
توی دردسر افتادی
ممنونم
عیح عیح
چرا گریه میکنی؟
احمق
تو اونجا
جن زده شده بودی؟
اوخ
چرا بخاطر جندهای
مثل من زندگیت رو
بهخطر انداختی؟
چرا!؟
اینجوری نگو
تو یه زن مهربون
و پاکی
فقط ترسیدم
بلایی سرت بیاره
نمیتونستم
کاری نکنم
اون لحظه فقط
همونکار به
ذهنم رسید
احمق
هق
هق
ججوکان حتماً حرفای
من و دولسو رو
شنیده بود
امیدوار بود موقع
سکس ما رو گیر بندازه
وگرنه جرات نمیکرد
با دوکبی بیچاره وارد
اتاقم شه، میخواست
اون شاهدش باشه
ساعت یک
شب بیا پیشم
خوشبختانه...
توی خونهی
اصلی منتظرتم
توی گوشش گفتم کجا همدیگه رو ببینیم
و ججوکان قسمت
اصلیش رو نشنید
ژنرال یهویی اومد پیشم
و نتونستم برم اتاق اصلی
نمیدونم دلسو
هنوز اونجاست
یا نه
دولسو
خوابیده