وقتی سالار کوچک بود قسمت ۱۲ از ۱۰۰۱۱ صفحه
مهمان · آخرین قسمت امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱
وقتی سالار کوچک بود
چپتر 12
میخوای کارای دیگم بکنیم؟
چه کارایی؟
خب مثلا هرچی
دلم میخواد
بیشتر انجامش بدیم
وقتی سالار کوچک بود
مترجم: LichKing
شما مادر
سویونگی؟
آره من مادرشم
خونه نبود، هرچیم
زنگ میزنم به گوشیش
برنمیداره..پسرمم پیششه؟
والا گفتن به کسی
چیزی نگم
ولی راستش...
باهم دیگه رفتن بیرون
هیچکدومشونم گوشیاشونو
جواب نمیدن..نگو تو هتلن
منم که الکی نگرانشون بودم
میشه لطفا
بهش نگین که من گفتم
باشه خیالت راحت
ممنون
شایدم بیش از حد
نگران شدم
ولی دیشبم تقریبا
همچین اتفاقی افتاد
رفته بودم دلداریش بدم
که کارمون به اونجا کشید
نکنه الانم همچین
اتفاقی افتاده؟
عه مامان!
تو اینجا چیکار میکنی؟
وایسا
سویونگ کجایی؟
چرا انقدر سروصداس
عه مامان تویی
اتفاقی افتاده اومدی؟
هاااا؟!
انگار اشتباه نمیکردم
به طرز عجیبی
خیلی بهم نزدیکن
سالار دیروزو یادته؟
مامان؟!
پس الان اینجا
چیکار میکنی؟
آهه
متاسفم
دقیق بگو چیکارا کردین؟
مدت زیادی از مرخص
شدن سالار نمیگذره
حتی دیروزم بهش گفتم
هوای خودشو داشته باشه
البته تقصیر
میسو هم هست
درکل به همین دلیل
این اتاقو رزرو کردیم
یعنی چی؟
خب اول رفته بودیم کافه
تا یکم حال و هواش عوض بشه
ولی حواسش نبود زد قهوه ریخت
بعد داشت حالش بد میشد
اعصابش بهم ریخته بود
که به مدیریت گفتم یه اتاق برامون رزرو کنه
مگه نه داداش کوچولو؟
مگه ما خانواده نیستیم
باید هوای همو داشته باشیم
خیلی دیگه واکنش نشون نمیدی مامان؟
آها که اینطور
اممم سالار...
ممنون نونا از لطفت
آماده میشم برم
آهه
شما یک مادر مجرد با یک دخترید
ولی بچه ای رو به فرزندی پذیرفتین که مورد
آزار و اذیت قرار گرفته
سوال اینجاس که آیا ممکنه
محیطی که الان توش زندگی میکنه
بازم دچار آسیب رسوندن بهش بشه؟
نه
از این بعد سالار
تنها پسر منه
و من قراره خیلی هواشو داشته باشم
تا دوباره آسیب نبینه
آههه
اونموقع اینجوری
گفتم..
ولی خودم بهش
شک کردم
حداقل من یکی
شده تا آخر عمرم
باید کنارش بمونم
عه سالار!
ورزشت تموم شد؟
اگه میخوای بری حموم برو
من...
نه هنوز
بعدا دوش میگیرم
آهه باشه
باید لباساشو تا موقعی
که درحال ورزشه مرتب کنم
ما یه خانواده ایم
باید هوای همو داشته باشیم
خیلی بیش از حد
واکنش نشون نمیدی مامان؟
حالا چیکار کنم؟
خیلی زود قضاوتش کردم
و اشتباه بزرگی کردم
اصلا به منم
میشه گفت مامان؟
این چیه؟
انقدر این زیر تاریکه
چشمام نمیبینه
فکرکنم لباس باشه
عه مامان!
چیکار میکنی؟
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در: sarrast.com
پایان

قسمت 12 تمام شد

این آخرین قسمتی بود که امروز بدون حساب می‌تونستی بخونی برای قسمت بعد فقط یه حساب بساز؛ کمتر از یک دقیقه و بدون هیچ هزینه‌ای. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 13

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی وقتی سالار کوچک بود
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت