وقتی سالار کوچک بود قسمت ۹۲ از ۱۰۱۱۰ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰
#92
گفت خانواده باید
باهم کنار بیان...
ها؟! چی؟!
خیلی داری خشن
میشی...
اخیرا خیلی فکر کردم
بهت کمک میکنم
توئم میتونی بهش
فکر کنی
وقتی سالار کوچک
بود
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
فکر کنم...؟
چرا...؟
باید بعضی اوقات
سرزنشت کنم
مامان و سویونگ
سرشون شلوغه،
پس باید یکم
بیشتر سختگیری کنم...
هااعع...
اوپا...
خیلی خشنی...
نمیخوام واسه
همه چیز عذرخواهی
کنی
تو بهش گفتی
هه...چی
تو فقط منو
بکن
نه!
هااا؟!
اووووخ!
چرا منو میزنی؟!
دارم ادبت
میکنم
این مجازاتته
مامان هیچوقت
منو نمیزد!!
گوش بده
خانواده همیشه
مراقبت بود
باید قدرشونو
بدونی
هرچی که باشه!!
از تو و مامان
متنفرم!!
دوباره!
هااع...محکمتر
میزنی...
بسهه!
خیلی ظالمی...
داری خواهر کوچکترتو
میزنی...؟
وقتی زدمت انقد
درد داشت؟
نمیدونم!
فقط میخوام دوباره
باهات بازی کنم!
نبض میزنه...
بازم درد داره...
اگه بیشتر
منو بزنه...
یه اتفاقی میوفته...
اوپا...؟
بیا استراحت
کنیم...عااحح!
استراحت؟
هااا...؟
باید ادبت کنم
چیی؟!
گفتم که تا وقتی
به کارایی بدت فکر
نکردی ادامه میدم
وایسااا!
باشه باشه!!
بذار یکم آب
بخورم!
اون میذاشت هرکار
دلم میخواد بکنم...
ولی امروز خیلی
خشن شده...
معمولا به حرفام
گوش میده و واقعا
مهربونه
من برادر زورگو
نمیخوام...
امشب نمیذارم
بخوابی
این واقعا منو
منصرف میکنه...
وایسا...!
ولی همه معمولا
با کسی که دوسش
دارن ادامه میدن...
این یعنی...!
فهمیدی چی
گفتم؟
آره...!
تو واقعا
دوسم داری؟
پایان

قسمت 92 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 93

این قسمت را دوست داشتی؟

۸ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی وقتی سالار کوچک بود
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت