قسمت 43
این فکر توی
سرش میچرخید
واقعاً این پایان
کار ماست؟
دایون هم به
همین موضوع فکر میکرد
کافئین
ما...
خیلی آشغالیم
من مشکلی ندارم
همیشه همینجوری بودم
ولی تو
حالت خوبه؟
نمیدونم
اگه جایی برای
رفتن نداری...
میتونی پیش
من بمونی
این از کجا اومد؟
اینجا دیگه نیازی
به من نداره
میخوام برگردم
شهر خودم و یه مزرعه
دایر کنم
مزرعه؟
وقتی غیبت زد
و کافه رو تنها گذاشتی
خیلی عصبانی شدم
ولی مطمئنم
دلایل خودت رو
داشتی
به هرحال تو
آدمی نیستی که از
مسئولیتش شونه خالی کنه
بفرما
ولی باورم نمیشه
از کارت استعفا میدی
مشکلی پیش اومده؟
نه
نمیخوام باهات
درد و دل کنم
ما همچین
رابطهای نداریم
درضمن...
برات یه
چیزی دارم
این چیه؟
دایون؟
دو روز دیگه
ساعت دو بعد از ظهر
دایون
دیروز بهم دادش
پس احتمالاً فردا میاد
انگار شما دوتا
گذشتهی جدیای
داشتین
مطمئن شو سوهی
چیزی نفهمه
چی...؟
اون با من و تو
و جونگمین فرق داره
حتی شبیه دوست دختر
سابق جونگمین نیست
ها؟ دوست دختر سابقش!؟
جدا شدن!؟
آه
احتمالاً اتفاقات
بدی قراره بیفته
من میرم
مراقب باش
سوآ
اگه نظرت
عوض شد...
دَرِ اینجا همیشه
به روت بازه
نمیشه
جان!؟
مردم عوض نمیشن
از دردسر دوری
کن، باشه؟
ها؟ تو جایی میری آبجی؟
مردم عوض نمیشن
واسه همین باید
کاری رو که میخواستم
بکنم، انجام بدم
جونگمین...
چی؟؟
ببخشید
نمیتونم اینجا بمونم
اگه میخواست بره
چرا برنج پخته؟
ها!؟
آبجی استعفا داد؟
آره
خیلی بدجنسه
باورم نمیشه بدون
خداحافظی گذاشت رفت
فکر کردم خیلی
صمیمی شدیم
انگار اون همچین
حسی نداشت
چرا دایون...
میخواد منو ببینه؟
و چرا از
جونگمین جدا شده؟
سوهی
بله؟
بیا فردا...
کافه رو
ببندیم
و بریم سفر!
ها...؟
کجا؟
یه جای خوشگل
مثلاً دریا
خیلی وقته نرفتم
دریا کنار
دریا کنار هنوز قشنگه
هیچوقت با دوست پسرم
نرفته بودم... مشکلی
پیش نمیاد، نه؟
آره، دیگه به
من ربطی نداره
پس نباید خودم
رو درگیرش کنم
رییس
رییس...!
بعد از کار بریم
مایو بخریم!