قسمت 41
کسی که با سردی
یه پیشنهاد از سر دلسوزی
رو رد میکنه...
آخرش قلبش
تیکه تیکه میشه
کافئین
جونگمین، همینجوری
یه گوشه واینستا
لباست رو دربیار
چی؟
میشه به خودت
بیای...؟
نمیبینی دوست دخترت
با بیتابی منتظره!
شما چه مرگتونه؟
دارین من رو
میترسونین!
نظرم عوض شد
اگه سکس نکنیم
نمیتونیم بریم
حتی جونگمین هم...
نمیخواست توی این
شرایط سکس کنه
ولی...
وقتی سوآ دستش رو گرفت
و به سمت تخت بردش...
انگار خیال جونگمین راحت شد
وقتی با دایون تنها بود...
حس یه مجرمی رو داشت
که پشت میلههاست
برای اون، سوآ نقش یه ناجی رو
داشت که قرار بود آزادش کنه
سوآ با دستای نازش
بدن جونگمین رو نرم آروم میکرد
انگار میگفت چیزی
برای نگرانی وجود نداره
شاید تاثیر الکلی بود
که یکم پیش خورده بود
ولی یه سوالی مدام
توی سرش میچرخید
اجازه میدی؟
هی
روی من تمرکز کن
از حالا تا وقتی
من بگم...
به هیچ دختر دیگهای
نگاه نمیکنی
چشمات فقط
روی من باشه
فهمیدی؟
آه
جونگمین بدون اینکه
بفهمه موافقت کرد
باشه
اولش دایون میخواست
بهشون بخنده...
تماشای صحنهی رام کردن
جونگمین توسط سوآ...
و جوری که جونگمین
مات و مبهوتش شده بود
کاری میکرد که دایون
بخواد از خنده رودهبر شه
از یه سمت، اعتمادبهنفس بالایی داشت
سکس اونا براش
اهمیتی نداشت
ولی وقتی دید جونگمین
چطور خودش رو وقف دختره کرده...
عاع
یه حس خیلی بدی
توی وجودش رخنه کرد
میتونم
تحمل کنم
نباید این حس
رو بپذیرم
هی
گفتم به من
نگاه کن
آاخ!
فکر کردی باهات شوخی کردم؟
باشه
فهمیدم
وقتی باهاش بودی
اینجوری سکس میکردی؟
آره!
چرا؟ فکر میکنی
به اندازهی کافی مرد نیستم؟
چرا اینقدر ازش حساب میبری؟
اون رو بیشتر دوست داری؟
از من باهات بهتر رفتار میکنه؟
ولی من و تو یه گذشتهی مشترک داریم
ما روزای شاد زیادی رو با هم گذروندیم
پس...
همهی اونا، هیچ معنیای...
نداشت!