قسمت ۸۰
خوب گوش کن
بچه پررو...
هنوز حسابم با بابات
صاف نشده.
اون تصادف ده سال
پیش کافی نبود...
چی...؟!
ا-امکان نداره...
فکر نمیکنی گناه پدر رو
باید پسر پس بده؟
Sarrast.com
دختران پدرخوانده
ترجمه اختصاصی سرراست
𓆃سوشیانت𓄂
با چه جرأتی دستت
رو روش بلند میکنی...؟
عوضی...
بسه این کارا خطرناکه.
اگه دستت رو
روی بابام بلند کنی،
نمیذارم قسر در بری!!
اوه ببین چقدر
باهم صمیمین...
هر کی ببینه،
فکر میکنه واقعاً
پدر و پسرین...
انگار مدتهاست برای این
روز نقشه میکشیدی.
پس خوب
گوش کن.
من هیچوقت، تحت
هیچ شرایطی، شرکتمو
بهت نمیدم.
فکر میکنی برای چی
این همه تلاش کردم
پس؟
حالا که ارزش
شرکتت با خاک
یکسان شده، عمرا
کسی ازت بخرتش...!!
از اون مهمتر، هر کی بخواد وارد این
بازی بشه، میدونه که باید با من طرف
بشه. کی حاضره این کارو کنه؟
چندرغاز میندازم
جلوت،
پس شرکتت رو بی سر و صدا
رد کن بیاد.
ممنون که این همه
سال وقت و انرژیتو
برای این شرکت گذاشتی.
حالا بشین و تماشا
کن چطور من شرکتتو
به اوج میرسونم.
نه، هایستر میخواد
شرکت منو بخره.
اوه آره اونا واقعاً
انقدر کله گنده هستن
که با من سر شاخ بشن...
اما من قبلاً با اون
پیرمرد حرف زدم.
گفت علاقهای نداره
پولشو بسوزونه تا
با من سرشاخ بشه.
راستش، قبل اینکه من
بیام اینجا، همه چی
رو فیصله دادیم.
من قبول کردم که
همه چیز رو مجانی...
بهش بدم...
چی...؟
چی میگی؟!
یعنی چی همچی
رو بهش دادی...؟
حتی اگه تو رئیس هیئت
مدیره باشی، هیچکس از
هیئت مدیرهات با همچین
چیزی موافقت نمیکنه!
من فقط یه شرط
گذاشتم: مدیران اجرایی من
سهم و موقعیت
خودشونو حفظ کنن.
شرکت من فقط با ایده
اولیه به اینجا نرسید.
با اعتماد و سختکوشی
اونایی که از اول
بودن، به اینجا رسید.
آها... حالا که فکر میکنم،
هنوز از کسی که ۲۰ درصد سهام
رو داره نپرسیدم که با این کارم
موافقه یا نه.
بابا...
تا این حد پیش
میری برای مراقبت از...
بله
منم باهات
موافقم، بابا.
Sarrast.com
تو عقلتو از
دست دادی!!
هیچی برات
نمیمونه!!
تو هنوز هیچی از حرفایی
که زدم رو نفهمیدی.
من به خاطر
شما دو نفر...
چیز خیلی بزرگتری
به دست آوردم.
البته...
ممکنه هیچوقت
درک نکنی حرفای
من رو...
چیکار میکنی؟
میخوای بذاری
همینجوری برن؟
خفه شو
هرزه!!
واقعاً قبول کردی
شرکتتو بدی بره؟
واقعاً
اشکالی نداره
یعنی؟
راستش... احتمالا اشکال داره...
خونه هم واسه نگهداری
زیادی بزرگه، برای همین
گذاشتمش برای فروش.
پس... من دیگه از این
به بعد پولدار نیستم...
میتونید بازم با
همچین پدری بمونید؟
بابایی ببخشید.
همش تقصیر
ماست...
هق هق
اشکالی نداره.
تقصیر شما نیست.
بریم خونه.
پسرم.
Sarrast.com
ساعت یک شبه...
الان دیگه همه
باید خواب باشن.
انجام اون همه کار
فقط به خاطر انتقام...
الان که بهش فکر
میکنم، خیلی خجالتآوره...
چقدر احمق بودم...
اونا گفتن که منو بخشیدن،
ولی خب من واقعاً نمیتونم
کنار بابا، مونیکا و بقیه زندگی
کنم...
باید برم...
ک-کیه؟!
ر-ربکا...؟!
کجا میخوای بری؟
داشتم میرفتم قدم
بزنم، خوابم نمیبرد...
این وقت شب
اینجا چیکار
میکنی؟
یه چیزی
میخواستم
ازت بپرسم.
چیه؟
نقشهمون آخرش
شکست خورد، ولی ما
آماده بودیم که هرکاری
بکنیم.
وقتی الکس میخواست...
بکنه توم...
چرا انقد عصبی
شدی؟
ازم میخواستی عصبانی
نشم؟ بذارم اون کصکش
هرکاری دلش میخواد باهات بکنه؟!
بیخیال... ولی خودت
جلوی من با کلی زن
دیگه سکس میکردی...
فکر میکنی از دیدن
اون صحنه ها لذت میبردم؟
ن-نه، خب... تو
و میشل هی یه جوری
بهم نگاه میکردید که
من زودتر نقشه رو جلو
ببرم...
پس اگه به جای
من، میشل بود، بازم
الکس رو میزدی...؟
چیه؟ چرا
هیچی نمیگی؟
داشتم بهش
فکر میکردم...
و فکر کنم این کارو
کردم چون تو بودی...
وقتی اون عوضی بهت
دست میزد، انقدر عصبانی
شدم که انگار از
گوشام دود میزد بیرون
ولی وقتی خواست
اون کارو بکنه-
چقدر یهویی...
ولی...
فکر کنم میدونم چرا
مونیکا وسط دعوا
کردن، منو بوسید.
اینطوری خیلی بهتر
احساساتتو نشون میدی،
تا اینکه ساعتها بخوای
در موردش حرف بزنی...
منم همین حسو دارم.
قبل از اینکه
اینجا برم...
واسه آخرین بار...
Sarrast.com