قسمت ۳۴
شت...
منحرف
عوضی...
نوشتمش.
میخوای...
همینطوری ادامه بدی؟
نزدیک خونه هستیم.
اگه مردم ما رو ببینن و
صورتمون رو بشناسن،
میخوای چیکار کنی…؟
اگه اینو بذاری سرت
مردم دیگه صورتت رو نمیبینن
تو کلا عقلت رو
از دست دادی ها...
من هرچی که بتونم از
اون آدم میدزدم!!
تا وقتی که بتونم
عذابش میدم...
دنیل...
کجایی آخه؟
چیکار داری میکنی؟
تنها روی این تخت بزرگ
خوابیدن، باعث میشه
نبودنت رو بیشتر حس کنم...
تو همیشه از خجالتم
درمیومدی وقتی بیدار
میشدم...
بوسم کن...
و نشون بدی بهم
که اول صبحی چقدر
خوب میتونستی منو بکنی...
دنیل...
س-سهچان؟
سهچان...
محکمتر...
تندتر...
چ-چیییی...
شد...؟
ت-تو چته
آخه ؟!
چرا اینجایی؟!
انقدر خواب مونده
بودی که خودم
اومدم بیدارت کنم...
دیگه ظهر
شده.
ا-از کی اونجا
وایساده بودی؟
همه چی...
رو... دیدی؟
سر تکون
دادن
اهههه
اوکیه. چیزی که
انجام دادی غیرقانونی
که نیست...
منم همین امروز
صبح انجام دادم.
م-من که ازت
درمورد این
نپرسیدم لعنتی!
چ-چیکار میکنی...؟
ولم کن بذار برم...
تکون نخور...
اینکه با این
بدن سکسیت
خجالت میکشی...
سکسیترت
میکنه...
تو کوچولوی...
الان داری منو
اذیت میکنی؟
تو اسم منو صدا
زدی یکم پیش
مگه نه؟
ن-نههه!
دروغگو... تو داشتی
با تصور سکس با من
جق میزدی.
خفه شو و
گورت رو گـ-
هم...!
ب-بس کن...
حتما دیوونه شدم...
باید جلوش رو بگیرم
ولی اصلا نمیتونم
هلش بدم عقب...
اینو ببین...
خیلی زود خیس میشی نه!
اوه... شایدم این
مال یکم پیشه؟
همون موقع که
داشتی به یاد من جق
میزدی...
چطور جرات
میکنی...؟!!
اخخ...
فکر کنم خورد
توی گوشم.
ب-باید وقتی بهت گفتم
تمومش میکردی...
پرده گوشم
پاره شد...؟
اهه... نمیتونم
چیزی بشنوم...
بذار ببینم...
جدی میگی؟
تو واقعا وقتی عصبی
میشی سکسی میشی مثل الان.
ت-تو...
کاریش نمیشه
کرد.
من که بهت گفته بودم
ازت خوشم میاد...
اگه از من خوشت نمیاد
پس از این خونه برو.
منو نخندون بچه. من
تا وقتی که دنیل نیاد
هیچ جا نمیرم.
و وقتی اون بیاد.
من هرکاری که تو کردی رو
بهش میگم. فقط صبر کن و ببین.
هرکاری دوست داری
بکن.
ااه...
سهچان...
اگه بابا بفهمه که چه
اتفاقهایی افتاده، مطمئن
باش که باهات کات میکنه.
اونوقت دیگه دلیلی برای مخفی
کردن احساسم ندارم… خیلی
دوست دارم اینطوری بشه اتفاقا.
تو...
میرم صبحونه درست کنم،
تو برو خودتو بشور.
این سهچان همون
آدمیه که من میشناختم؟
چرا انقد
موذی شده؟
فکر کنم یه شانسهایی
داشته باشم...
خب...
طبق مدارک، میتونم
از امسال سهاممو بگیرم؟
اره.
ولی اینکه اصلا بهشون
اشاره نکرده یعنی قصد
نداره بهت بدشون.
حالا که فکر میکنم، یه بار
ازم پرسید چقدر ارث میخوام.
بهش گفتم هیچی نمیخوام
و بخاطر بابت بزرگ کردنم
ازش ممنونم.
اون بغلم کرد، و
بهم گفت که چقدر بهم
افتخار میکنه...
احتمالا بخشی از نقشهش بود.
کمکم اون افکارو تو سرت
بکاره و بعد باعث میشد
سهامتو بیخیال شی.
خب تو میخوای چیکار
کنی الان؟
بیشتر از پول،
میخوام از نظر روحی
بهش آسیب بزنم...
خیانت، عصبانیت،
تنهایی رو حس کنه...
همونطور که من
کردم...
راستی...
واقعا لازم بود این چیزا
رو اینطوری بحث کنیم؟
شما دوتا باید بهم دیگه
نزدیکتر بشید.
ما الان هممون توی
یه تیم هستیم.
و از این به بعد با
مونیکا هم خوب باشید
حتی اگه الکیه...
خب... اوکیه.
با این حساب، میخوام
امروز شما دوتا برین بیرون.
خرید کنید و یکم
خوش بگذرونید...
ولی در عوض، وقتی
برگشتین، باید با هم صمیمیتر
از وقتی که رفتین باشین.
قول میدید بهم؟
باشه، مگه چقدر
میتونه سخت باشه؟!
سهچان،
بچه پررو.
خیلی اذیتکنندس
این وضع...
اگه اون همینطوری
بهم نزدیک بشه،
نمیدونم چه
بلایی سرم میاد…
شما دوتا...
جایی دارید میرید؟
داریم میریم بیرون
مونیکا.
خوش بگذره.
پس امروز،
فقط...
ما دوتاییم توی
خونه...؟