قسمت ۳۲
ها... هاها.
حرفات همش...
درست بود...
مامانم و بابا
رابطه نامشروع
داشتن...
اون خیلی شوکه
شده...
یه چیز دیگه هم
این داخل هست...
اون چیه؟
فکر کنم فلشه.
محاله...
ویدیو هم گرفتن ؟
میخوای چیکار کنی؟
میخوای چک کنیش؟
البته!
ما اصلا نمیدونیم
چی میتونه توش باشه...
یه فایل داره.
بزن روش...
سهچان کی از مدرسه
تعطیل میشه؟
دو ساعت دیگه. میتونیم
اول ناهار رو بخوریم بعد
بریم دنبالش.
یه فایل صوتیه.
دارن به کرهای حرف
میزنن نه؟
این صدای...
مامان و بابا هست!!
چی دارن میگن؟ از روی صدای
پس زمینه میشه فهمید که
انگار توی ماشین هستن...
هیس!
راستی، عزیزم...
چیه...؟ هی شروع میکنی
یچی بگی ولی دیگه چیزی نمیگی
شنیدم دنیل چند وقت
پیش اومده کره...
هنوزم یواشکی
میری دیدنش؟
بابا میدونست!!
اون از خیانت
مامان خبر داشت...
چی میگی ؟ من
اصلا نمیدونستم
اون اومده کره.
دروغگو! میدونم هر وقت من
نبودم باهاش رابطه داشتی!
جنده کثیف...
فکر میکردم خانوادهمون با هم
مهربونن و عاشق همدیگهن...
ولی همچی
خیلی داغون بود...
یه چیزو
درست گفتی.
مردی که بیشتر از همه
دوستش داشتم، دنیل بود.
چ-چرا پا شدی ؟
اونا چی دارن
میگن؟
ع-عزیزم!
یه ماشین جلو-
بوووم
ن-نه-
ااااااخ!!!!!
جییییغ
تصادففف
صدای خورد
شدن
اونا... خانوادت
بودن...؟
پس این لحظه مرگشون
ضبط شده—
بخاطر بابا...
اونا مردن بخاطر
اون...
حالت
خوبه...؟
منو فراموش کن...
تو چرا انقد از بابا
متنفری...؟
اون خانوادهمون
رو به نابودی کشوند،
چی؟!
بیش از ده سال پیش،
مادرم تو کسبوکار جدید
دنیل سرمایهگذاری کرد،
ولی عمدا همهچیزو
خراب کرد.
اون پول رو گرفت و
رفت.
مادرم به خودش خیلی فشار
آورد تا اون پولو جور کنه.
باعث کلی مشکل شد.
که آخرش هم مجبور
شد بره زندان.
و بعد از اینکه مادرم افتاد زندون،
از اینجا به اونجا سرگردون شدم
و هر جا میتونستم برای هر مدت
ممکن میموندم...
تو… همه اینارو
تجربه کردی…؟
با فکر کردن به بچگیم
حتی الان هم میلرزم...
صبر کن ببینم...
اگه رابطهتون اینقدر به هم
ریخته بود، پس چرا بابا
گذاشت اینجا زندگی کنی؟
دنیل نمیدونست اون سرمایهگذاری
از طرف مادرم بوده. پدربزرگم کسی
بود که معاملات کسبوکار رو انجام داد.
مادرم گفت که بعد از اینکه همه
چی درست شد، حقیقتو بهش
میگه و وجود من رو بهش میگه...
ولی پدربزرگم هم
رفت زندان و
همونجا هم مرد.
لعنت… هر چی بیشتر
میفهمم، اوضاع
دیوونهکنندهتر میشه…
دارن درمورد
چی حرف میزنن؟
سهچان نباید به کسی به
این مشکوکی نزدیک بشه...
حالا که فکر میکنم
ربکا کجاست ؟
ولش کن! بسه
دیگه غصه خوردن…
آره، بهتره برگردم همون
جایی که ازش اومدم.
بهترین زندگی رو
وقتی میتونی داشته
باشی که تنها باشی.
ها؟ چمدونم...
کجاست؟
اههه!! چه
غلطی میکنید؟!
کیفم رو پس بده!!
کونییی!!
حس میکنم کل دنیا
روی سرم خراب شده...
اصلا هیچکدوم
از این زمانهایی که اینجا
سپری کردم واقعی بوده؟
نمیتونم
ببخشمش!!
میخوام همه چیزایی که از دست
دادم رو پس بگیرم و حتی بیشتر!!
لباسهام، وسایل
آرایشیهام، پولام…
چیکار باید کنم...؟
اونا چشونه...؟
چرا دارن به
من میخندن…؟
اگه از اون عوضی بخوام
همین الان دنبالم بیاد، خیلی
مسخره به نظر نمیام؟
این غرورم رو خیلی
میشکونه… چیکار کنم؟
لعنتی...
چرا من احمق
انقد خوشحال شدم
از اینکه اون زنگ زد بهم؟