قسمت دوازدهم
گشنته نه؟
وقتی این درست شه
شام میخوریم.
اوه،اه، به من
توجه نکنین.
توله...
خیلی پسر
سادهایه...
ربکا از کارای ظریف
خوشش نمیاد برای همین
نتونستم ازش بخوام.
نگران نباش درستش
میکنم.
ببخشید که انقد
دست و پا چلفتیم...
برو بشین.
شامو اماده میکنم.
چته چرا اینطوری زدی؟
تلویزیون رو روشن کن
یا یه کاری کن.
اوه، باشه...
این خونه پر شده از
خانومای سکسی ها...؟
هی... تو...
چه غلطی داری
میکنی ؟!
میدونی که بقیه
دقیقا پشت سرمون
نشستن...
خب اینجوری
انجامش بدم،
درسته؟
اره، درسته.
خب، چه حسی
داره وقتی اینطوری
باهات ور میرم؟
تو باید بفهمی که
چه حسی داره
اینکه تو همچین موقعیت
اذیتکنندهای باشی و
نتونی هیچ کاری بکنی.
بس کن... خیلی
خطریه...
قطعا نه...!
تو نمیتونی بدون
اجازه من خلاص شی!
اوه، بیخیال...!!
همینطوری،
درسته؟
اره، تو خیلی بهتر
از چیزی که فکر میکردم
داری از پسش برمیای.
اوه، بیخیال
هوهو.
سهچان باید خیلی
خوش باشه.
که توی یه روز
دوتا خواهر فوقالعاده
گیرش اومد.
اوه، چه وضعشه ؟
چرا تلویزیون
هیچ چیز خوب
نشون نمیده؟
اوه... باید با ربکا هم
حرف بزنه، نه اینکه فقط
زل بزنه به تلویزیون...
حتما اون پسر بعد از اتفاقی
که قبلا افتاد، الان دیگه راحت
نیست باهام حرف بزنه...
هی...! نگو که اون
واقعا داره...
همف! توله از خود راضی..
دیدن این پسره که
انقدر استرس گرفته
خیلی بهم حس خوبی میده.
چی...؟ چرا انقد
سفت شده...؟
نکن...
فقط فشار بده.
و بالا و پایین کن
دستت رو...
این شکلی میتونی
منو حسابی حشری
کنی...
این دیوونه-
داره چیکار میکنه؟
وقتی بچه بودم یه
ضرب المثل کرهای بود
که میگفت: موشک جواب
موشک!!
بذار بفهمیم...
کی اول کم میاره!
اههه... این، اون چیزی
که تو فکرم بود، نیست
عااهخخ...!!
دا-داری چه گوهی
میخوری..؟
تو خودت بهتر میدونی
دارم چیکار میکنم.
اینکه وقتی کسی از لباش
استفاده میکنه برای ساک زدن
چقدر میتونه حس
خوبی داشته باشه...
این اونقدر که
فکر میکردم هم
بد نیست...
سکسیه، حس کردن
این سفتی...
اهه... خیلی گرم
و خیسه.
اون خیلی خوب
نیست توی این کار،
ولی همین که کیرم تو
دهنش باشه، خیلی حس
خوبی میده بهم...!!
حتما سخته که به یه محیط
جدید عادت کنی. مشکلی هست
که درگیرش باشی و بخوای بهم بگی؟
نه اصلا، اینجا
خیلیم عالیه...
آره واقعاً...
دلت برای مامانت
تنگ نشده؟
تو هنوز جوونی.
اون حتما خیلی نگرانته
که تورو فرستاده انقدر دور
پوفف~
نگران...؟
اره حتما.
اون حتما خیلی زیاد
نگران منه که چیکار
میکنم یا نمیکنم.
اوه... هیچی. چیزی میخوری
مشروبی؟ آب میوهای؟
خب، میتونی واسم یه
لیوان آب بیاری؟ این همه تمرکز
خیلی تشنهم کرده.
گفت که مامانش دوباره میخواد
ازدواج کنه. فکر کنم واسه همینه
که رو اون موضوع حساسه...
بفرما...
مرسی.
اون کجا رفت...؟
هی، سهچان، ربکا
کجا رفت ؟
چی؟ هنوز شام نخوردیم
و اون خوابش برده؟
بنظر میرسه باید
زودتر تمومش کنیم
و شام بخوریم.
از یکم قبل یکمی
عجیب رفتار میکنن...
اون واقعا خوابیده؟
اهه... باید جلوش
رو بگیرم،
ولی خیلی حس
خوبی داره!!
فقط یکم
دیگه...
آبم نزدیکه بیاد!!
اینم از این!!
ااه... آبم اومد~
توی دهن ربکا هم ریختم...
ااه.. الان باید
چیکار کنم؟
باید تمیزکاری
کنم...
یه خشم وحشتناکی
از طرفش حس میکنم...
اوه، خدا.
دارید چیکار میکنید
شما دو تا؟