قسمت ۵۶
تو...
اصلا حسی به
من داشتی...؟
نه...
حتی یه لحظه
هم نداشتم...
برام مهم نیست ازم
متنفر باشی،
ولی تو به مردی
که بهت اعتماد
داشت خیانت کردی.
میدونستم...
نباید به حرف
دانیل گوش میکردم.
اگه زودتر بهت حقیقت
رو گفته بودم،
این اتفاق نمیافتاد...
کدوم حقیقت؟
درمورد چی حرف میزنی؟
کدوم حقیقت بنظرت؟
حقیقت بین خانوادهت
و دنیل...
برو از خودش بشنو...
دختران پدرخوانده
ترجمه اختصاصی سرراست
𓆃سوشیانت𓄂
چیکار میکنی؟!
این مسخرهبازی
رو تموم کن و بیا
پایین!!
مسخرهبازی؟
نه!!
خواهش میکنم...
ولم کن!!
میگم
ولم کن!!
آروم باش!!
خودتو جمع
و جور کن!
نباید به خاطر این
زندگیات رو تموم کنی!!
تو چی میفهمی
آخه؟
روزی هزار بار به
این دو تا راه،
فکر کردم و نمیدونستم
باید چیکار کنم...
و این پاداشم
برای انتخاب توئه؟
انقدر از خودم حالم
به هم میخوره که
دیگه نمیخوام زندگی کنم...
تا این حد به احساساتش
آسیب زدم؟
اینقدر احساسش نسبت
به من قوی بود...؟
من فقط اونو یه
ابزار برای انتقامم میدیدم...
نمیدونستم اون اینقدر
آدم حساسیه...
باید آرومش کنم!!
ببخشید.
همش تقصیر منه...
پس خواهش میگم دیگه
نگو که میخوای بمیری.
من واقعا...
نمیخواستم بهت
آسیب بزنم-
چی...؟ یهو چش
شد آخه؟!
تا دو دقیقه پیش
داشت از شدت خشم و
ناراحتی خودکشی میکرد...
خب...
نمیفهمم ولی...
فعلا همراهیش
میکنم...
چرا اینجوری بهم
نگاه میکنی؟
ما که قرار بود امروز
همه چی رو بگیم.
چرا تو اصلا گفتی؟!
هر اتفاقی هم که
افتاد، باید میذاشتی سهچان
خودش انجامش بده...
لطفا هیچ کاری
نکن و همونجا که
هستی وایسا!
دیگه بیشتر از
این خرابش نکن!!
وات دِ فاک؟! من
چه اشتباهی کردم؟!
اگه حرفای بابا
راست باشه...
اگه مامان واقعاً منو
گول زده باشه...
پس شاید قضیه سهچان
هم اونجوری که ما فکر
میکنیم، نباشه!!
اون بی دلیل این
کارا رو نمیکنه!!
عقلشو از دست
داده...!!
فاک
Sarrast.com
عاح
Sarrast.com