قسمت ۳۱
سهچان
تو...
اینجا چیکار میکنی؟!
اوه...
خب...
احمق!! بهش
گفتم مراقب باشه ها...!!
صبر کن ببینم، نکنه
تو واقعا از اون حسها
بهم داری...؟
چیکار باید کنم؟
چیکار باید کنم؟
اگه مونیکا بفهمه من
با میشل اینجام، دیگه
قطعا اون فکر میکنه من دستم
با اون توی یه کاسهس...
و اگه بره همچی
رو به بابا بگه، بگا
میرم...
اهه، گور
باباش!!
مونیکااااا!
دختران پدرخوانده
هی...!
وایسا!!
ولم کن!!
چت شد آخه؟
مونیکا...
میدونی چیه...
باید یچی
بهت بگم...
خوبه. الان پشتش
سمت میشله...
حالا وقت داری
بری بیرون!!
اوکی!! همین الان میارمش
بیرون، پس یکم دیگه نگهش دار!!
نه! منظورم این
نبود...!!
هییی!!
با اینکه خیلی
اختلاف سنی
نداریم...
... من تو رو به چشم
پسرم میبینم...
درکت میکنم که
جوونی و پر انرژی...
...ولی نباید این کارا
رو با کسی که جای مامانته
انجام بدی...
اهه... شت!!
من که اصلا نمیخواستم
اون رو به دیوار بچسبونم...
اما حالا که اوضاع اینجوری شد،
دیگه هیچ بهونهی دیگهای
نمیتونم پیدا کنم...
من اصلا نقشه نکشیده
بودم که به زور باهات
کاری کنم.
این فقط...
آره، عشق یکطرفه بهتر از
اینه که فکر کنه من یه متجاوزم...
...دیگه بیشتر از این
نمیتونم احساساتم نسبت
بهت رو پنهون کنم...
اهه...!!
سهچان... تو...
...واقعا همچین
حسی بهم داری...؟
ازت خوشم میاد
مونیکا!!
عجب نقشی بازی میکنه...
گرفتمش!
این جعبه دیگه چیه...؟
حالا هرچی، باید
برم بیرون...
خوبه، پیداش
کرد!!
منم باید برم
از اینجا...
دروغگو...
راستشو بگو.
چیکار داری
میکنی؟
گول نخورد...
اگه منو دوست داری، پس
چرا با زنای دیگه سکس میکنی؟
مثل یه زن باز،
دور و بر اون دوتایی...
خ-خب...
شت... چی
باید بگم؟
انجامش دادم!
ازت ناامید شدم.
باورم نمیشه بعد از کاری که با اون
دخترها کردی، دنبال من افتادی...
من همچی رو به
دنیل میگم.
برگرد تو
اتاقت.
شت! نباید بذارم
چیزی به بابا بگه...!!
هیچی نمیفهمی نه؟!
همش تقصیر توئه!!
چی...؟
اینکه با دخترای بابا
که رابطه خونی باهام
ندارن سکس کنم، خیلی
بهتر از...
...اینکه زن بابام رو بدزدم
نیست؟!
من سعی کردم
فراموشت کنم...
ولی چرا تو
برگشتی و این
کارا رو با من میکنی...؟
اههه...!!
سهچان...
لعنتی...
وقتی اینجوری دارم
بگا میرم، دروغ همینجوری
میاد روی زبونم...
آخه باید با تو
چیکار کنم...؟
لعنت بهش...
هنوز گول نخورد؟
نیازه گریه کنم تا باورش
بشه...؟
باید خیلی بهت
سخت گذشته باشه.
درکت میکنم. ممکنه پسرا
توی سن تو به زنایی که
اطرافشون هست علاقه
پیدا کنن...
جواب داد؟!
منم ازت خوشم میاد.
برام مثل
برادر میمونی...
ولی بازم، من دوستدختر
دنیلم. و نمیخوام باهاش
کات کنم...
و اگه از خط قرمز
رد شیم دیگه راه برگشتی
نیست...
بیا تظاهر کنیم که
هیچ اتفاقی نیافتاده...
تو که درک میکنی
مگه نه؟
چطور میتونه انقد
فهمیده باشه...؟
واقعا یه زن
فوقالعادهست....
شت!!
چرا الان آخه باید
شق کنم؟!
حق باتوئه!!
ما نباید کاری بکنیم
که بعدا پشیمون شیم...
ببخشید!!
من دیگه برم!!
اه، جوونی...
هوف...
آخه باید چیکار کنم
باهاش...؟
لعنت بهتون...
اصلا هیچوقت نباید
میرفتم توی اون خونه...
چرا اینجا
پیاده شدم...؟
هاه...
یعنی... داری میگی چیزی
که دنبالش میگردی توی
این جعبهست، درسته؟
خب، وقتی بازش
کنیم میفهمیم
توش چیه.
چجوری قراره
بازش کنیم...؟
کلید که نداریم. و
اگه بخوایم بعدا بذاریم
سرجاش، نباید خرابش کنیم...
وایسا.
بذار با این
تست کنم.
میشل...
اینکه فیلم سینمایی
نیست که الان با این
چیزا بتونی قفلو باز کنی...
باز کردی؟
یه پاکت
اینجاست!!
مامور مخفی
چیزی هستی؟
همینه! همون
قراردادهایی
که دنبالش بودم!
دیدی؟! بهت
که گفتم!
ا-این...
چیه؟
این چیه؟
بابا...
...و مامانم...
و-واقعا...؟
یعنی همهی این
عکسای مامانته...؟