قسمت سوم
اووه...
ایهیک
لعنت بهش، الان باید
چیکار کنم آخه؟
الان اون لابد داره
با خودش فکر میکنه من
داشتم دیدش میزدم...
هاها...
چه خبر... داری
چیکار میکنی؟
یه لحظه بیا
اینجا.
دختران پدرخواندهام
همیجوری فشار
بده.
یعنی اینطوری؟
اره دقیقا
همینطوری...
راستی توی این خونه
همیشه باید
کفشارو درآورد؟
آه، خب از وقتی
کوچیک بودم تو کره
همیشه همینطوری
زندگی کردم...
اینجوری واست
راحت نیست؟
واقعا خیلی خوشم
نمیاد،
پس خب خیلی راحت
نیستم اینجوری...
اوکی میشی چون
کم کم بهش عادت میکنی.
دیگه اینجوری هم
کمتر گردوخاک
وارد خونه میشه...
مهمتر از
اون...
این دیگه چه جور
وضعیتی که من توش افتادم؟
من یهو دارم پاهای یه دختر
که قبل از این تاحالا ندیده بودمش
رو دست میزنم و میمالم...
اره همینطور،
تا میشه پاهام رو کش بیار.
ب-باشه...
اون هیچ شورتی
زیرش نپوشیده؟
من میتونم خیلی
واضح خط کصش
رو ببینم.
راستی ورزش خاصی
میکنی؟
بدنت خیلی
انعطاف پذیره.
والیبال.
اها... پس بخاطر همین
تو قدت انقد بلنده...
اتفاقا من خیلی قدم
کوتاهه برای یه
والیبالیست.
خب بازیها
کی شروع میشه؟
اوه... یا این
فصل شروع نمیشه؟
الان دارم فیزیوتراپی
میکنم چون مچ پام
آسیب دیده.
آخ... لابد خیلی آسیب جدی
بوده که یه ساله داری
استراحت میکنی.
حتما خیلی
اذیت شدی.
من استراحت
نمیکردم، اوکی؟
کوری مگه
نمیبینی دارم
ریکاوری میکنم؟
...هاها،
اره میبینم!
ا-این صددرصد خیلی
اسیب جدی بوده...
که اینقدر جلوی بقیه
خجالت میکشه و
زود جوش میاره...
اینجوری بکش
منو.
همین شکلی؟
اره دقیقا.
بیشتر بکش
منو...
اوفف... عجب
منظره قشنگیه.
تو به طرز حالبهمزنی
ضعیفی،
ولی تظاهر میکنی
همچی خوبه و قوی هستی...
من ضعیفم..؟
منننن؟
این اولین باره که
همچین چیزی میشنوم!؟
کیااح
م-متاسفم...
تو دوست دختر
نداری نه؟
ه-هاع...؟
خب در اصل یکی داشتم
ولی یه چند وقت پیش
کات کردیم باهم.
میدونستم.
حتما بلد نبودی خوب از
بدنت استفاده کنی، واسه همینه
که دختره ولت کرد رفت.
ا-اصن من کی
گفتم اون منو ول کرد؟
...و این اصلا چه ربطی
به بدن من داره؟
خیلی هم مهمه،
احمق.
چطور میتونی یه رابطه
درست داشته باشی وقتی که
حتی نتونی درست بدن خودت رو
کنترل کنی؟
بوسیدن
بوسیدن
بوسیدن
عااح...
آرومترر.
هوو... اه،
دیگه نمیتونم خودم رو
نگه دارم آنا.
هااع... ابم اومد...
چطور بود آنا،
خوب بود؟
آره... خب
اوکی بود.
بالاخره کارت
بهتر هم میشه~
ها؟ چی؟
نه، هیچی...
ن- نه!! جدا شدیم چون
اخلاقمون به هم نمیخورد!
بینگوو!
تو اینطوری هم باید
تمرینات کششی انجام بدی.
بیا اینم
از این...
ایوووهه..!!
اووخ!! من از
قبل هم بیشتز بهش
نزدیک شدم!!
م-من میتونم
همچی رو ببینم...
اِم... ش- شکلش
یهجوری نیست؟
خودتو ببین
چقدر بدنت خشکه.
فقط صبر کن...
هییووپ!!
این چه وضعشه!!
این دیگه چه جور موقعیتی
که من توش گیر کردم...؟
دارم از درد میمیرم...
ولی حال میده!!
کارتون خیلی طول
میکشه؟
اییهیکک
چ-چرا؟
چیه؟
ک-کمکی چیزی
نیاز داری...؟
میخوام یه سری
وسایل آشپزخونه بردارم،
ولی نمیدونم کجان.
اه خب من میدونم
جاشون کجاست، بیا بریم.
قابلمه ها اینجان.
کل ادویه ها هم
اینجاست~
گشنهت شده؟
میخوای برم
چیز میز بخرم بیارم؟
نه، فقط میخوام چندجور
غذا درست کنم قبل از
اینکه اونا برسن خونه...
'اونا'؟
اها داری درمورد
بابا حرف میزنی...
اهم~ بنظر خسته میای
میتونی بری فقط استراحت کنی
بابا گفتش که میتونیم
برای شام بریم بیرون
غذا بخوریم به هر حال...
خودم میخوام یکم
تمرین آشپزی هم بکنم.
تمرین؟ اوه~
داری یاد میگیری
چطوری غذا درست کنی؟
میخوای مدرک اشپزی
یا همچین چیزی بگیری؟
غذای چه سبکی درست
میکنی؟ اروپایی؟ اسیایی؟
میشه فقط بس کنی
و بری؟
اینجوری واسم سخته
که بخوام تمرکز کنم.
اه... باشه.
هر چیز دیگهای نیاز
داشتی فقط صدام کن...
یام!!
خوشمزس.
میشل واقعا همه
اینا رو خودت درست کردی؟
واو باورنکردنیه!
دقیقا، واقعا اون
اشپزیش حرف نداره نه؟
همم~ واقعا مزهش
خوبه.
البته خیلی تعجب نکردم
چون دستپخت مامانت هم
به همین خوبی بودی،
بهت افتخار میکنم با
اینکه هنوز اینجا واست
نا اشنا هست داری تمام
تلاشت رو میکنی...
باورم نمیشه انقدر
برای خانوادهت تلاش میکنی...
ممنونم ازت.
چیه؟ چیزی هست
که میخوای بهم بگی؟
خیلی خوشحالم که
دوسش داشتی.
از وقتی بچه بودم، میخواستم
که از طرف بابام تحسین بشم
حتی اگه شده یه بار...
میدونم... نگران نباش
از این به بعد کلی از این
چیزا قراره بشنوی.
اون چش شده...؟
اون یکم قبلتر
خیلی با من سرد بود...
حال و هوا به کلی
عوض شده الان، مگه نه؟
این بنظر خوشمزه
میاد...
ها...؟
دستم... اون
سعی نمیکنه بره کنار.