قسمت ۶۲
میکشمت...
ولم کن...
نه!!!
بس کن!!!
سوءتفاهم شده!!
چه خبره اینجا...
Sarrast.com
آخ
دختران پدرخوانده
ترجمه اختصاصی سرراست
𓆃سوشیانت𓄂
بیخیال...
این دیگه چه
شوخیه آخه؟
به هرحال منم
اینجوری کردم چون
اول تو منو زدی!
موافقی؟
ب-بله...
خب حالا همتون
از انبار من برید
بیرون.
بله آقا...
ولی با این حال،
همین که فکر کردی دوستدخترت
تو خطره و یه کله پریدی وسط...
مثل یه مرد واقعی.
شما دوتا...
توضیح بدید
ببینم چه غلطی
میکنید؟
ما این کارا کردیم
چون تو جواب تلفنهامون
رو نمیدادی.
بهتون که گفتم
میخوام برم.
اگه میرفتی
چی میشد مثلا ؟!
آره ما حتی درست
حسابی از بابا
عذرخواهی هم
نکردیم!
حاضرم صدبار زانو
بزنم و عذرخواهی کنم
ولی چیزیو تغییر
نمیده.
چون آخرش بالاخره
اون منم که زن بابا رو
دزدید...
و همین کارا رو
با دختراش-
بسه!!
بیشتر از این
نمیتونم به چرت و
پرتهات گوش کنم!!
مگه بچهای؟!!
فکر میکنی اگه از
همچی فرار کنی پس
مشکلات خودشون حل میشن؟!
میدونم.
این کار چیزی رو حل نمیکنه...
انتظار داری چه گوهی
بخورم؟! زمان رو که
نمیتونم برگردونم...
دارم روانی
میشم!!
اینکه هیچ گوهی
نمیتونم بخورم جز اینکه
گورم رو از زندگی بابا
گم کنم...!
شما دوتا بچه های واقعیش
هستید، مطمئنم یه روزی
شما رو میبخشه...
ولی من...
کارهایی کردم که
قابل بخشیدن نیستن...
درحق کسی که
کلی بهم کمک کرد و
من هیچوقت نمیتونم
براش جبران کنم...
Sarrast.com
شاید نتونی دنبال
بخشش باشی...
ولی هنوز میتونی
دنبال انتقام باشی.
انتقام...؟
از کی...؟
آدمایی که ما رو
فریب دادن،
و باعث شدن ما اون
بلا رو سر بابا بیاریم.
نباید بذاریم
شرکت دست
اونا بیافته!
بابا یه چیزایی
اون شب گفت.
مهم نیست از این به بعد
چی میشه...
شما سه تا باید مثل خواهر
برادرهای واقعی مراقب همدیگه
باشید.
واسه ما خیلی
دیره که خواهر برادر
بشیم،
و هممون بچه های
بابا هستیم.
باید این کارو
کنیم.
رئیس الکس لی و
مادر من، آیکا.
من به اونا قراردادهای
شرکت بابا رو دادم،
و از اونا استفاده کردن
تا مشتریهای بابا رو بدزدن...
مطمئنم تو این راه
هر کار غیرقانونیای کردن.
اون جوونتر از چیزیه
که فکر میکردم...
ولی حقیقت اینه که
اگه الکس مامانم رو ول
کنه، مامانم کاری نمیتونه بکنه.
برای همین مامانم
سعی میکنه شرکت بابا
رو مال خودش بکنه.
ولی مگه شرکت درحال
ورشکستگی نیست؟ پس
گرفتنش به چه دردش میخوره؟
Sarrast.com
شرکت بابا از
نظر کیفیت محصول
توی اوج کارشه
اگه کسی دخالت
نکنه دوباره میتونه روی
پای خودش وایسه.
مثل اینکه مامان میشل
مدرک علیه کارهای غیرقانونی
رئیس لی جمع کرده.
میخواد ازش
استفاده کنه تا شرکت
بابا رو بگیره.
پس تو میخوای نقش بازی
کنم که توی تیم مامانتم و
بعد مدارک رو بدزدم؟
دقیقا!!
ولی این یعنی قراره
مامانت رو دور
بزنیم...
مطمئنی
مشکلی نداری؟
من تو کل عمرم
خیلی اذیت شدم...
نیاز داشتم یکیو
پیدا کنم تا ازش متنفر
باشم.
فکر میکردم اگه
این کارو نمیکردم
زندگی خیلی ناعادلانه
میشد.
ولی بعد اینکه با
بابا آشنا شدم.
فهمیدم تنفر من
نسبت به یه شخص
اشتباه بود
و همچنین...
دلیل اینکه
اینجوری شدم...
مشکلی ندارم این
کارو با مامانم کنم؟
معلومه که ندارم!
اگه به معنی بدست
آوردن یه پدر باشه...
هوف
سهچان
به چی فکر میکنی؟
این شاید آخرین شبی باشه
که تو این خونه میمونم.
آره فکر کنم منم
بعد تموم شدن این ماجرا
از اینجا برم.
چی؟
میشل واقعا با بابا
صمیمی شده ولی
من نه.
البته الان میدونم اون
آدم خوبیه، ولی دیگه بزرگ شدم
و دلم یه پدر نمیخواد...
حتی با این حال،
میخوام قبل اینکه برم،
مسئولیت کارامو به عهده بگیرم.
اینکه بعد این همه سال
که با بابا بودم،
خواستم فرار کنم...
واقعا خیلی رقتانگیزم.
ولی خب توی حرف آسونه
ولی واقعا ما چه کاری از دستمون
برمیاد درمقابل اون آدم بزرگا؟
هرکاری که ازدستمون
بربیاد.
ولی من فکر میکنم
ما از بزرگترها از بعضی جهات
بهتریم.
مثلا چی...؟
هوم... حشری
بودن؟ بی ملاحظه
بودن؟
شبیه ویژگیهای
خوب نیستن...
و این.
اینجوری نکن، تو دختر
بابایی، دیگه نمیخوام
این کارا رو ادامه بدم.
تو عکس
مامان میشل
رو دیدی نه؟
از چیزی که فکر
میکردی خوشگلتر
و جوونتره نه؟
آره ولی چرا
یهو این بحثو
کشیدی وسط...؟
وایسا چیکار...
واقعا برای
بابا ناراحتم،
ولی یه بخشی از
وجودم خوشحاله...
که دیگه من و تو
لازم نیست نقش
خواهر برادر رو بازی کنیم.
من عاشقتم...
کانگ سهچان.
ربکا...
Sarrast.com