قسمت شانزدهم
ها-اوففف
اهه.. باید چیکار کنم؟
آبمو ریختم توش..
میخوای برات
تمیزش کنم؟
اره...
اون چشه چرا امروز
انقد باهام خوب شده؟
سهچان، اون داخلی؟
بابا؟!!
هی، سهچان
اون داخلی ؟
ا-اره. چطور؟
دارم دوش
میگیرم...
اتفاقی افتاده؟
نه، البته که
نه...
چرا میپرسی...؟
هیچی فقط... فکر کردم
صدای ناله شنیدم از اونجا.
اووه.. داشتم
ورزش میکردم...
د-داری چیکار
میکنی؟ الان
وقت اینکارا-
ملچ ملوچ
ملچ ملوچ
این وقت شب؟
توی حموم...؟
ملچ ملوچ
ملچ ملوچ
اهه... فقط خوابم
نبرد.
یه دوش گرفتن...
دقیقا بعد از کلی
عرق ریختن...
خوبه.
اخخ!! حتی تخمام..!!
خیلی تمرین کردی که
اینجوری از نفس افتادی؟
وا-واقعا؟
هاها...
متاسفم، سه چان.
چی؟ برای چی..؟
تو همیشه وقتی استرس داشتی
ورزش میکردی،
این یعنی تو الان اوضاع
سختی رو داری تحمل میکنی
بخاطر من...
ن-نه اصلا. درمورد
چی حرف میزنید...؟
واقعا حالم خوبه.
نگران نباشید هاها
منم متاسفم.
حالا که بحثش
شد...
با اینکه قضیه با مونیکا
اونطوری تموم شد، میخوام
بدونی که فقط بهخاطر خانوادم
میتونم از پس همه چی بربیام.
تو، ربکا، میشل...
اگه برای شما سه تا باشه،
هیچ کاری نیست که این
"بابای تو" از پسش برنیاد.
بابا...
باشه پس، بعد
از دوش برو بخواب
اوکی؟
اوکی...
شب بخیر...
سهچان گفت
حالش خوبه؟
اره، گفتش
ورزش کرده بود.
شاید بهتره شما
چک کنیدش تا
مطمئن شید...
بخاطر اینکه
نگرانشی ازت
ممنونم میشل.
لطفا همینجوری
به سه چان فکر کن
و مراقبش باش
مثل یه خواهر براش باش
و منم تمام تلاشم رو
میکنم تا بهترین پدر
براتون باشم...
برو و یکم بخواب
الان، باشه؟
...باشه.
فکر نمیکنم که اون
همینطوری یهویی
اومده باشه پشت در
میتونست خیلی
بد بشه...
اگه بابا چیزی
فهمید همه تقصیرا رو
من گردن میگیرم.
نگران نباش.
بهش میگم بخاطر
این بود که عاشقتم...
وای نه، چقدر
لوس شدی... نکنه نقش
اول یه فیلم عشقولانهای
چیزی شدی؟
هه هه. فقط دارم
حسم رو میگم.
مهمتر از این...
فعلا میتونی بری
خوابگاه دانشگات؟
خوابگاه ؟
چرا...؟
اگه بابا چیزی درمورد
رابطمون بفهمه، حسابی
شوکه میشه.
اون به اندازه کافی
سر مونیکا سختی
کشیده...
ر-راست میگی...
همه اینا یهویی شد ها...
و تازه من میخوام همینطوری
هروقت همو دیدیم با هم
سکس کنیم...
مگه تو هم
همینطوری نیستی؟
ا-اره منم...
اگه بابا چیزی بفهمه
درمورد ما،
بهتر نیست حداقل توی
تخت مچمون رو نگیره؟
فکر کنم حق با توعه...
باشه فکرامو
کنم.
نمیخواد فکر کنی.
دارم بهت میگم فردا
برو خوابگاه.
فردا؟
هر دفعه که میبینمت
میخوام منو بکنی...
حسابی دیوونم کردی...
و-واقعا...
اول من میرم یکم
که گذشت تو بیا...
خیلی بیشتر از اون
چیزی که فکر میکردم،
حواسش جمعه...
و یه جورایی
خودداری هم میکنه...
ایهی ایهی~ اون
میخواد تک تک روزا
بکنمش...
منم میخوام
تک تک ثانیه ها
بکنمش...
منم تمام تلاشم
رو میکنم تا یه پدر
خوب برای شماها باشم...
خب بازیت تموم
شد؟
پس کار تو بود.
چرا دنیل رو اوردی
بدون اجازه من؟
چرا از دست من
عصبانی هستی ؟
تو واقعا عاشق
اون پسره شدی ها؟
هاه! عاشق...؟
منو نخندون.
من فقط میخوام
یکم خوش بگذرونم
قبل اینکه دنیل بفهمه.
دارم بهت هشدار میدم...
این جاسوس بازیات
که مثل یه موش فضول
هستی رو تموم کن!
قبل اینکه بکشمت...
چی؟ یه موش؟
هیی!
اون جنده...
هوفف...
واقعا باید برگردم
به خوابگاه...؟
اره... خیانت مونیکا خیلی برای
بابا شوکه کننده بود. اگه اون درمورد
من و ربکا هم بفهمه، همچی خیلی
بدتر میشه.
کاش همه اینا فقط یه
سوءتفاهم بود و بابا و مونیکا
باهم آشتی میکردن. اینطوری
بابا خیلی حالش بهتر میشد.
حالا که حرفش
شد، واقعا مونیکا
اینکار رو کرد؟
این فایل...
خیلی عجیبه، مهم
نیست چقدر بهش فکر کنم...
اگه واقعا از اول نقشهش
همین بوده، چطور ممکنه
با یه اشتباه بچهگونه دربارهی
اون فلش، گیر بیفته...؟
و اون عکسای
قرارداد...
با گوشی سامسونگ
گرفته شده بودن،
ولی مونیکا گوشیش
آیفونه...
خب، البته ممکنه
اون یه گوشی دیگه
داشته باشه، ولی...
اون کیه؟
بس کن دیگه غر زدن رو.
همین الان از شر اون زن
خلاص شدم، ولی هنوزم...
یادت نره قول دادی پول رو منتقل
کنی وقتی از شر اون پسره
خلاص شدم، باشه؟
نه واقعا، مامان تو اصلا
چه قدرتی داری آخه؟
فقط مطمئن شو اون
پیام رو بهش میرسونی.
چون تا آخر امروز، این خونه
رو کلا بهم میریزم...
خیلی اعصابخوردکنه... همین
که این تموم بشه، رابطم رو باهاش
قطع میکنم...
درمورد چی داری
حرف میزنی؟ منظورت
از اینکه خونه رو بهم
میریزی چیه؟
س-سهچان...
گوشی سامسونگ...؟